یه خواب دیدم، بذار تعریف کنم:
خواب دیدم من و جمشید هاشم پور و اصغر نقی زاده (موارد رو داشته باش فقط!!) داشتیم از جنگ جمل برمی گشتیم با موتور!!!!

داشتیم میرفتیم خودمونو برسونیم به خطبه ی امام علی! جمشید هاشم پور اشک تو چشاش جمع شده بود، هی از مظلومیت امام علی می گفت!
بعد فکر کن من با موتور داشتم از خیابونه رد می شدم، یه دفعه با خودم گفتم: اِ ! من که موتور سواری بلد نیستم! استرسی گرفته بودم... هی مامور نیرو انتظامی میگفت: "خانم عجله کن"!
عین عقب افتاده ها میروندم موتورو! به جمشید می گفتم:"آقا من نمی تونم! بلد نیستم". اونم میگفت:" بیا بابا! هرجور شده باید برسیم به خطبه!"
