چه فایده دارد
این رفتن و برگشتن
وقتی همان آدمِ دیروز را
به خانه میبریم در لباسهامان؟
ما به امضاهامان
ما به کتو شلوارهامان بدل شدیم
به مدیریتِ محترمِ ...
به جنابِآقایِ ...
و دیگر در مسیرِ راه
درختها و درهها را نمیبینیم
مردمان چندیست
لبخندهاشان را، هم
چون چاقوی ضامندار
در جیب میگذارند
و
گریه نمیکنند
هر روز با این هراس از بستر برمیخیزم
که نکند به سنگی بدل شده باشم
بین بخشنامهها
ما انسانیم آقایان
نه یک روزِ کاری
که در وقفههای کوتاهش
گاهی زندگی کنیم
من میترسم
میترسم و هنوز امیدوارم
مثل مهمان سرزدهي عزیزی
که دمِ غروبِ دلتنگ
بچهها را شادمان میکند
ناگهان همهچیز جفتوجور شود
چیزی باید در بین باشد
که تیغهی زمان را کُنْدتر کُنَد
میخواهم این دمی را که در آن هستیم
چون پیالهی شرابی
دستم بگیرم و بچرخانم
من میترسم
و میخواهم به آغوش مادرم برگردم
که روزی گمانِ ساده میبردم
امنترین جایِ جهان ست
این رفتن و برگشتن
وقتی همان آدمِ دیروز را
به خانه میبریم در لباسهامان؟
ما به امضاهامان
ما به کتو شلوارهامان بدل شدیم
به مدیریتِ محترمِ ...
به جنابِآقایِ ...
و دیگر در مسیرِ راه
درختها و درهها را نمیبینیم
مردمان چندیست
لبخندهاشان را، هم
چون چاقوی ضامندار
در جیب میگذارند
و
گریه نمیکنند
هر روز با این هراس از بستر برمیخیزم
که نکند به سنگی بدل شده باشم
بین بخشنامهها
ما انسانیم آقایان
نه یک روزِ کاری
که در وقفههای کوتاهش
گاهی زندگی کنیم
من میترسم
میترسم و هنوز امیدوارم
مثل مهمان سرزدهي عزیزی
که دمِ غروبِ دلتنگ
بچهها را شادمان میکند
ناگهان همهچیز جفتوجور شود
چیزی باید در بین باشد
که تیغهی زمان را کُنْدتر کُنَد
میخواهم این دمی را که در آن هستیم
چون پیالهی شرابی
دستم بگیرم و بچرخانم
من میترسم
و میخواهم به آغوش مادرم برگردم
که روزی گمانِ ساده میبردم
امنترین جایِ جهان ست


