بی دل چه کنم
همه شب فریاد میزد تو را میخواهد
دلی که دیگر بامن نیست
شوق پیوستش بود
رفت در تن دیگری زیست
از سر اندوه ،از درماندگی
خدایا تورا یاد میکنم گاهی
آهسته باز میگردم افسوس
که تو هیچ کس را بی دل نمیخواهی
فقط تو می دانی ای خدا
اگر در سینه دلی داشتم
گر کفر نمی پنداری آری
کسی را بیشتر از تو دوست می داشتم
سلام دوست خوبم این شعر از خودم گفتم لطفا نظر بده
همه شب فریاد میزد تو را میخواهد
دلی که دیگر بامن نیست
شوق پیوستش بود
رفت در تن دیگری زیست
از سر اندوه ،از درماندگی
خدایا تورا یاد میکنم گاهی
آهسته باز میگردم افسوس
که تو هیچ کس را بی دل نمیخواهی
فقط تو می دانی ای خدا
اگر در سینه دلی داشتم
گر کفر نمی پنداری آری
کسی را بیشتر از تو دوست می داشتم
سلام دوست خوبم این شعر از خودم گفتم لطفا نظر بده