پاییز

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
دیدار جهان بی تو غم انگیز شد، ای یار!
انگار ، بهاری است که پاییز شد ای یار!
چندان که مرا جام تــُهی شد ز می وصل
جانم ز تمنای تو ، لبریز شد، ای یار!

ناچار ، زمین خورد شکیبایی عاشق
چون با غمِ عشق تو گلاویز شد ای یار!
باد سحری نافه گشاد از سر زلفت،
او کامروا شد که سحرخیز شد ای یار!

کی می رود از یاد من آن سال ها که پاییز
از باغ و بهار تو، دل انگیز شد ای یار!
گفتی که تو را می‌کشم، امروز کجایی؟
بشتاب به سویم که خود آن نیز شد ای یار!

#حسین_منزوی
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
خزان زیباترین فصل است ،
می دانم …
کنارت ، چای می چسبد ؛
به وقتِ شامگاهان ،
در هوای سرد و بارانی …
کنارت کوچه ها زیبا ،
درختان ، آسمان ،
گنجشک ها زیبا ،
کنارت باز هم
دیوانه ی باران و پاییزم …
کنارم باش ماهِ من ،
که با تو چای می چسبد ،
که با تو عاشقی کردن ،
دویدن ، شهر در پاییز را دیدن ؛
که با تو کافه گردی ،
شعر خواندن ، مبتلا بودن ؛
در این پاییز ، می چسبد ،
عجب پاییز ، می چسبد !
کنارِ تو ؛
خزان زیباترین فصل است ،
می دانی ؟!

#نرگس_صرافیان

" پــــــ✨️ــــــاییز مبارک
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
پائیز که می آید
دلم بیشتر از همیشه تو را می خواهد
یک عصر بارانی ، یک فنجان قهوه
و تو که نزدیک تر از همیشه باشی
بعضی آدم ها را باید در پائیز دوست داشت
وقتی شهر سرد می شود
و آغوش یک نفر
تمام گرمای دنیاست .....
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
باد، پیرِ قصه‌گوی پاییز، زیر لب ترانه‌ گذر زمان را در گوش سپیدار زمزمه می‌کند.

برگ‌ها، شادمانه می‌رقصند بدون مقصد می روند؛ سپیدار، نگران رفتن آن‌هاست.

باد در هیاهوی برگ ریزش می‌خندد، و خاطرات تابستان را به سفر می‌برد؛ اما نمی‌داند سپیدار، با هر برگ رفته، تنها‌تر می‌شود.

چه بی‌رحم است این پیرِ رهگذر؛ که قصه‌ی رفتن می‌خواند و نامش را زندگی می‌گذارد.

من، در گوشه‌ای از پاییز،در میان این همه رفتن به واژه‌ ها پناه می‌برم.

من و شعر و تنهایی؛ سه هم‌سفرِ خاموش در جاده‌ای که انتهایش شاید آغاز یک ترانه باشد 🌹
 

♥@SH!M♥

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
باد، پیرِ قصه‌گوی پاییز، زیر لب ترانه‌ گذر زمان را در گوش سپیدار زمزمه می‌کند.

برگ‌ها، شادمانه می‌رقصند بدون مقصد می روند؛ سپیدار، نگران رفتن آن‌هاست.

باد در هیاهوی برگ ریزش می‌خندد، و خاطرات تابستان را به سفر می‌برد؛ اما نمی‌داند سپیدار، با هر برگ رفته، تنها‌تر می‌شود.

چه بی‌رحم است این پیرِ رهگذر؛ که قصه‌ی رفتن می‌خواند و نامش را زندگی می‌گذارد.

من، در گوشه‌ای از پاییز،در میان این همه رفتن به واژه‌ ها پناه می‌برم.

من و شعر و تنهایی؛ سه هم‌سفرِ خاموش در جاده‌ای که انتهایش شاید آغاز یک ترانه باشد
پس منتظر یه ترانه پاییزب باشیم🤭
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
اونی‌که دوسش دارم من موقع برگ ریزونه
وقتی میاد ضربانم تیک و تاک چه میزونه

برگ زرد دامنش افتاده آروم روی راه
یه دستش تابلوی آبرنگ، گیساشم پریشونه

برگا و گیس بلورت توی جشن پاییزی
میبارن مثل ستاره‌ تو دلم کهکشونه

دلمو جا میزارم من میون گیس بلور
عطرِ گیسوت که میباره می‌پیچه توی خونه

خانومی تابلو قشنگات همه رنگی رنگین
با هر رنگی که می‌پاشی، کوچه‌ عاشق‌کشونه🌹
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
زنی باکفش های پاشنه بلند،
که نگاهش بوی انار ترش میدهد،
به گوش هایش برگ های خرمالو
آویزان کرده ؛
به کوچه های
بن بست که میرسد؛
لبخندریزی میزند.

ازلب های ارغوانیش
عشوه می بارد،
پاییزخیرندیده
برای هرکس که سفره
دلش راپهن می کند؛
دل آشوبیش بیشتر
می شود،

نافش راازسربیحوصلگی
وانتظاربریده اند،

چشم های بی قرارش
سیاهی شب هارامی بلعد.
بیصداروی ایوان سنگی
قدم میزند،

وقتی همه خوابیدند؛. ازنارون پیر،

سرخُ وزرد بوسه میگیرد.

#صبا_پورنگار
 

essyh2003

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
اونی‌که دوسش دارم من موقع برگ ریزونه
وقتی میاد ضربانم تیک و تاک چه میزونه

برگ زرد دامنش افتاده آروم روی راه
یه دستش تابلوی آبرنگ، گیساشم پریشونه

برگا و گیس بلورت توی جشن پاییزی
میبارن مثل ستاره‌ تو دلم کهکشونه

دلمو جا میزارم من میون گیس بلور
عطرِ گیسوت که میباره می‌پیچه توی خونه

خانومی تابلو قشنگات همه رنگی رنگین
با هر رنگی که می‌پاشی، کوچه‌ عاشق‌کشونه🌹
جشن پائیزی««------کلیک:w30:
 
بالا