نگرانم
پاییز دارد
به نارنج ها می رسد
اگر نیایی
تمام باغ دق می کند ..!!
#افشين_صالحی
پاییز دارد
به نارنج ها می رسد
اگر نیایی
تمام باغ دق می کند ..!!
#افشين_صالحی
پس منتظر یه ترانه پاییزب باشیمباد، پیرِ قصهگوی پاییز، زیر لب ترانه گذر زمان را در گوش سپیدار زمزمه میکند.
برگها، شادمانه میرقصند بدون مقصد می روند؛ سپیدار، نگران رفتن آنهاست.
باد در هیاهوی برگ ریزش میخندد، و خاطرات تابستان را به سفر میبرد؛ اما نمیداند سپیدار، با هر برگ رفته، تنهاتر میشود.
چه بیرحم است این پیرِ رهگذر؛ که قصهی رفتن میخواند و نامش را زندگی میگذارد.
من، در گوشهای از پاییز،در میان این همه رفتن به واژه ها پناه میبرم.
من و شعر و تنهایی؛ سه همسفرِ خاموش در جادهای که انتهایش شاید آغاز یک ترانه باشد
شاید دارهپس منتظر یه ترانه پاییزب باشیم![]()

جشن پائیزی««------کلیکاونیکه دوسش دارم من موقع برگ ریزونه
وقتی میاد ضربانم تیک و تاک چه میزونه
برگ زرد دامنش افتاده آروم روی راه
یه دستش تابلوی آبرنگ، گیساشم پریشونه
برگا و گیس بلورت توی جشن پاییزی
میبارن مثل ستاره تو دلم کهکشونه
دلمو جا میزارم من میون گیس بلور
عطرِ گیسوت که میباره میپیچه توی خونه
خانومی تابلو قشنگات همه رنگی رنگین
با هر رنگی که میپاشی، کوچه عاشقکشونه![]()
