naghmeirani
پسندها
58,683

ارسال های پروفایل آخرین فعالیت ارسال ها درباره

  • همه میپرسند
    چیست در زمزمه مبهم آب
    چیست در همهمه دلکش برگ
    چیست در بازی آن ابر سپید
    روی این آبی آرام بلند
    که ترا می برد
    اینگونه به ژرفای خیال
    چیست در خلوت خاموش کبوترها
    چیست در کوشش بی حاصل موج
    چیست در خنده جام
    که تو چندین ساعت
    مات و مبهوت به آن می نگری
    نه به ابر نه به آب نه به برگ
    مه به این آبی آرام بلند
    نه به این خلوت خاموش کبوترها
    نه به این آتش سوزنده که
    لغزیده به جام
    من به این جمله نمی اندیشم
    من مناجات درختان را هنگام سحر
    رقص عطر گل یخ را با باد
    نفس پاک شقایق را در سینه کوه
    صحبت چلچله ها را با صبح
    بغض پاینده هستی را در گندم زار
    گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
    همه را میشنوم
    می بینم
    من به این جمله نمی
    اندیشم
    به تو می اندیشم
    ای سراپا همه خوبی
    تک و تنها به تو می اندیشم
    همه وقت
    همه جا
    من به ر حال که باشم به تو میاندیشم
    تو بدان این را تنها تو بدان
    تو بیا
    تو بمان با من تنها تو بمان
    جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
    من فدای تو به جای همه گلها
    تو بخند
    اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
    ریسمانی کن از آن موی دراز
    تو بگیر تو ببند . . . :gol:
    واوووووووووو
    چه کرده همه رو دیوونه کرده :دی
    نغمه اینا شیرینیه عرسیه رزاست ؟ :دی
    دوست همان به که بلاکش بود

    عود همان به که در آتش بود


    جام جفا باشد دشوارخوار

    چون ز کف دوست بود خوش بود


    زهر بنوش از قدحی کان قدح

    از کرم و لطف منقش بود


    عشق خلیلست درآ در میان

    غم مخور ار زیر تو آتش بود


    سرد شود آتش پیش خلیل

    بید و گل و سنبله کش بود


    در خم چوگانش یکی گوی شو

    تا که فلک زیر تو مفرش بود


    رقص کنان گوی اگر چه ز زخم

    در غم و در کوب و کشاکش بود


    سابق میدان بود او لاجرم

    قبله هر فارس مه وش بود


    چونک تراشیده شده‌ست او تمام

    رست از آن غم که تراشش بود


    هر کی مشوش بود او ایمنست

    گر دو جهان جمله مشوش بود


    مفخر تبریز تو را شمس دین

    شرق نه در پنج و نه در شش بود


    :gol:
    اگر عالم همه پرخار باشد

    دل عاشق همه گلزار باشد


    وگر بی‌کار گردد چرخ گردون

    جهان عاشقان بر کار باشد


    همه غمگین شوند و جان عاشق

    لطیف و خرم و عیار باشد


    به عاشق ده تو هر جا شمع مرده‌ست

    که او را صد هزار انوار باشد


    وگر تنهاست عاشق نیست تنها

    که با معشوق پنهان یار باشد


    شراب عاشقان از سینه جوشد

    حریف عشق در اسرار باشد


    به صد وعده نباشد عشق خرسند

    که مکر دلبران بسیار باشد


    وگر بیمار بینی عاشقی را

    نه شاهد بر سر بیمار باشد


    سوار عشق شو وز ره میندیش

    که اسب عشق بس رهوار باشد


    به یک حمله تو را منزل رساند

    اگر چه راه ناهموار باشد


    علف خواری نداند جان عاشق

    که جان عاشقان خمار باشد


    ز شمس الدین تبریزی بیابی

    دلی کو مست و بس هشیار باشد:gol:
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
  • بارگذاری...
بالا