شلام بابایییییییییییییییییییییییی
وااااااااااای بعد نماز رفتم بازار یه دعوااایی بود که نگو یه پسری بود با یه ماشین206 دوتا دختر توشون بود نمیدونم چی بود اما پسره دستشو مشت کرده بود شیشه های ماشینو خورررد کرد من حالم خراب شد پاهام توان رفتن نداشتن سست شدن