اه...
که چه اندازه سخت است با تردید نگاه کردن.
دیگر هر نشانه و حرکتی از تو برای من معنایی دیگر داشت و هزارتفسیر برایش داشتم.
شاید شک را بتوان مانند خوره دانست که به جان ادمی میافتد و هرچه هست نابود میکند.
امروز دیگه فارق از دل نگرانی های آن روز که تنها برای تو بودو ترس از نبودنت نشسته ام و نگاه میکنم تاشاید فرصتی پیدا کنم برایه روزهایی که از کف داده ام....
ديگر هواي برگرداندنت را ندارم...
هرجا كه دلت مي خواهد برو ...
فقط آرزو مي كنم ...
وقتي دوباره هواي من به سرت زد...
آنقدر آسمان دلت بگيرد كه با هزار شب گريه چشمانت باز هم آرام نگيري
چهــ بیــ پــ ـ ـ ــروا... دلـــ ـ ـ ــم اغوشــِ ممنوعـــــ ه ای رامیــ خواهـد کهـــ تنهـــآ شـــرعیــ بودنشــ را منــ ـ ـ ـــ میدانم ودلـــ ـ ـ ــم وتـــ ـ ـ ــو...