خودتو با یه شعر وصف کن...!

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من خسته ترین واژه ملموس غروبم !
کاش در این وسعت سبز
یک نفر درد مرا می فهمید...!


 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
این روزها نوازنده خوبی شده ام!


دلم شور میزند ...


چشمانم تار
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ذهن ما باغچه است

گل در آن بايد كاشت

و نكاري گل من

علف هرز در آن مي رويد

زحمت كاشتن يك گل سرخ كمتر از زحمت برداشتن هرزگي آن علف است.


 

RZGH

عضو جدید
کاربر ممتاز


حکایتِ من حکایتِ ماشینی است که همه رامیرساند و زیرِ آفتاب پارک می شود...
حکایتِ من حکایتِ داربستی است که تا نباشد "خانه" ای نیست وتا خانه ساخته شد جمعش می کنند...
حکایتِ من حکایتِ سوزنی است که برای همه می دوزد و خودش "عریان"باقی می ماند ...
آری
حکایتِ من حکایتِ کسی است که می خنداند ...
کجاست کسی که مرا بخنداند ؟؟؟!!!
 

RZGH

عضو جدید
کاربر ممتاز
اینجآ بـ ِـه مَرزِ بی تَفآوُتــے هآ رِسیدَم!

ایـטּ روزهآ بــے خیآلِ خیآلَم شُدَم!

مُنتَظِرَم دُنیآ تَمآم شَوَد
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
فریاد نمی کشم که خواهند گفت از استخوان درد است
مویه نمی کنم که باور نمی کنند که این صدای زخمی یک مرد است
گریبان نمی درم که عریانی عادت در ختان بی تصمیم در تازیانه هوای سرد است
صله ای نمیخواهم از هیچ کس چرا که طلا تمام افتخار از این دارد که به رنگ گونه های من زرد است.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
به چه می خندی تو؟
به مفهوم غم انگیز جدایی؟به چه چیز؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟
به چه می خندی تو؟
به نگاهم که چه ساده تو را باور کرد ؟
یا به افسون گری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه می خندی تو؟
به دل ساده ی من که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟؟؟!!!
خنده دار است بخند.....
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گردوی پوست کلفتی هستم که با هر دستی نمیشکنم
چقدر دیر فهمیدم
گردوهای پوست کاغذی! طرفداران بیشتری دارند...
 

samira93

عضو جدید
کسی دیگر نمی کوبد در_ این خانه ی متروک و ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای
_تنهایم و من چون شمع می سوزم ودیگر چیزی از من نمی ماند ومن گریان ونالانم ومن تنهای_تنهایم درون_کلبه ی خاموش_خویش...
اما.....
کسی حال
_من_غمگین نمی پرسد ومن دریای اشکم که طوفانی به دل دارم درون_سینه ی پر جوش_خویش
اما.....
کسی حال من_تنها نمی پرسد ومن چون تک درخت_زرد_پاییزم که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا ازاو ...و دیگر
چیزی از من نمی ماند.....
 
آخرین ویرایش:

MOΣIN

عضو جدید
کاربر ممتاز

نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه‌های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
 

RZGH

عضو جدید
کاربر ممتاز

من"
مرا که میشناسی؟!
خودمم...
کسی شبیه هیچکس!
کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی...
شبیه شعرهایم هستم،
شاد، گاهی غمگین، مهربان، صبور، کمی هم بهانه گیر
اگر نوشته هایم را بیابی منم همان حوالی ام...
شبیه باران پاییزی؛
از فاصله ها دور
و به عشق نزدیک...!

معصوم وهابی
 

MOΣIN

عضو جدید
کاربر ممتاز
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من


گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟


کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم


که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من


نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس


چو تخته پاره بر موج، رها... رها... رها... من


ز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیک


به من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا من


نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی


که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من


ز بودنم چه افزون؟ نبودنم چه کاهد؟


که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟


ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری


دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من
 

mina12345

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کسی که از صدا میگفت
به لبم مهر سکوت زد

مرا بالایه بالا برد
ولی سنگ سقوطم زد
چه ها گفتند و نشنیدم بدی کردند
و بخشیدم
زتیغ اشکم ریخت
ولی من باز خندیدم
سکوتم
حرفها دارد ولی چشم و دهان بستم

 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
دستی که به دست من بپیوندد نیست

صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست


زنجیر فراوان فراوان اما

چیزی که مرا به زندگی بندد نیست
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
خیاط خوبی ست خدا

اما

دل مرا، به عمد یا سهو،نمی دانم!!...

شاید بی هوا

تنگ به سینه ام کوک زد...
 
  • Like
واکنش ها: RZGH

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلا در عشق تو صد دفترستم
که صد دفتر ز کونین ازبرستم
منم آن بلبل گل ناشکفته
که آذر در ته خاکسترستم
دلم سوجه ز غصه وربریجه
جفای دوست را خواهان ترستم
مو آن عودم میان آتشستان
که این نه آسمانها مجمرستم
شد از نیل غم و ماتم دلم خون
بچهره خوشتر از نیلوفرستم
درین آلاله در کویش چو گلخن
بداغ دل چو سوزان اخگرستم
نه زورستم که با دشمن ستیزم
نه بهر دوستان سیم و زرستم
ز دوران گرچه پر بی جام عیشم
ولی بی دوست خونین ساغرستم
چرم دایم درین مرز و درین کشت
که مرغ خوگر باغ و برستم
منم طاهر که از عشق نکویان
دلی لبریز خون اندر برستم
 

mina12345

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[FONT=arial,helvetica,sans-serif]همیشه با دل غمگین و خسته می آیی
قشنگ من! پر دردی, شکسته می آیی

بهار از تو خبر داد و منتظر ماندم
و قصه های تو را شعر گونه می خواندم

نگاه کردی و فهمیده ام به رسم غزل
دلی که دست تو افتاد, غمی ست لاینحل

غروب کردی و تنها ترانه می خواهم
همیشه فکر محالم, بهانه می خواهم

به ساعت دلم اکنون هزار سال گذشت
تمام غربت من در سکوت لال گذشت

و حال آخر شعرم دوباره برگشتی
دوباره در غزلم شعرواره برگشتی

و من که سخت در اندیشه ی فرار این بار
و خسته از نگه سرد انتظار این بار...

هنوز عاشقم و شعر حرف آخر من
بیا! قبول! بمان در امید و باور من

و التیام غم دل شکسته ات با من
همیشگی! دل غمگین و خسته ات با من
[/FONT]
 
  • Like
واکنش ها: RZGH

RZGH

عضو جدید
کاربر ممتاز
خسته ام
از خودم خسته ام
از شما
روزهای بی‌ حوصلگی
شب‌های کشدارِ تنهایی‌
از این شعر‌های تکراری
عشق ها
عاشقانه ها
حتی شکست‌های تکراری
از این حضور‌های مترسک وارِ پر از تردید
از امتدادِ مستمر چهار فصلی که از کفِّ ما میروند
بدون هیچ چ چ چ تغییر ... بدون هیچ تغییر
خالی‌ شده ام
خالی‌ میروم
هیچ فکری در سرم نمی‌‌ماند ... نمی‌‌آید که بماند
همین روز هاست که کاغذِ سفیدی به اشتراک بگذارم
فقط با یک امضا
یا چه میدانم
یک شکلک
یکی‌ از این قلب هایی‌ که همه برایِ هم میفرستند
یا دستی‌ که باید تکان بخورد ولی‌ نمیخورد
همین روز هاست که خودم را یک جایی‌ گم کنم
نه ... اینبار پشتِ دود سیگار نیست
یا میانِ انبوه واژه‌های بی‌ سرانجام
یا در سوگِ نیمه رفاقت‌های گاه و بیگاهی
این بار
در کوچه پس کوچه‌هایِ کودکیِ کسی‌
که زود بزرگ شد
نیمه برهنه
عصیانی
شورشی
و با دلی‌ پر بزرگ شد
کسی‌ که این روز‌ها ... عجیب خسته است
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب میشود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب میشود

نگاه کن

تمام هستی ام خراب میشود

شراره ایی مرا به کام میکشد

مرا به اوج میبرد

مرا به دام میکشد

تمام آسمان من پر از شهاب میشود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین ابرها و نورها

نشانده ایی کنون مرا به زورقی

ز عاجها

ز ابر ها

بلورها

مرا ببرامید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شورها

به راه پر ستاره می کشانیم

فراتر از ستاره مینشانیم

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان

به بیکران

به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها نکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب میشود

به روی گاهواره های شعر من


نگاه کن

تو میدمی و آفتاب میشود......
 

nazanin jamshidi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دلم آرزوی دیاری داردکه پروانه هایش

از دور زدن ِ شمع ِ دلهای بی آلایش آن ، پروا دارند


دلم بی تاب آسمانیست که

صیادانش روز و شب بدنبال صید محبت باشند تا دلی را نشانه روند

دلم هوایی آکنده از ابر میخواهد تا عاشقانه ببارد

وشقایق ها حتی در خواب ِعشق هم سیراب گردند

دلم زمینی می خواهد که

آهنگ تیشه ی فرهاد ازدفتر خاطرات شیرین گوشش فراموش نشده باشد.


دلم خلوتی خواهد تا بازیابی کنم گمشده ام را اگر یخبندان بگذارد!...




 

mina12345

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کاش می گفتی چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
چگونه باور کنم نبودنت را، ندیدنت را؟
مگر می توان بود و ندید؟
مگر می توان گذاشت و گذشت؟
مگر می توان احساس را در دل خشکا ند؛ سوزاند؟
چه بی صدا رفتی
چه بی امید رها کردی دل را، آرزو را، حرف را
از بلبلک های باغ سراغت را گرفتم
خبری نداشتند
و خندیدند به حال زار من
که چگونه از نیامدنت، نپرسیدنت و خبر ندادنت، گرفته و نا توانم
آری آنها نیز نفهمیدند که بی تو چگونه سرکنم زندگی راشررم چیره شده .
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

حکايت عجيبي ست رفتار ما آدمها، خدا ميبيند و فاش نميکند

مردم نميبينند و فرياد ميزنند...!!
 

Similar threads

بالا