بهترین شعری رو که دوست داری چیه؟

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هرگز فراموش نکن که هر چه رخ دهد
همواره در آغوش خـــدا هستی ...
.
..
.
 

Rama Shakiba

عضو جدید
دل رنجیده

دل رنجیده

دل که رنجید از کسی ، خرسند کردن مشکل است

شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است

کوه را با آن بزرگی می توان هموار کرد

حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است
.
 

Rama Shakiba

عضو جدید
حکایت مرگ

حکایت مرگ

باید استاد و فرود آمد
بر آستان دری که کوبه ندارد
چرا که اگر ه گاه آمده باشی دربان به انتظار توست و اگر بی گاه
به در کوفتن ات پاسخی نمی آید


کوتاه است در، پس آن به که فروتن باشی


احمد شاملو - درآستانه
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در اتاق انتظار
منتظر خبری
یا کسی هستم
تا خبر رهایی ام را بیاورد . . .
و صبوری مرا
میزها و صندلی های اتاق
تحسین می کنند . . .
از به انتظار نشستن بی زارم
از به انتظار کسی ماندن
به انتظار نامه ای نشستن
به انتظار خنده ای مُردن
به انتظار . . .
ماندن ؛ ماندن ؛ بودن
بودن ، مردن
مُردن . . .
گاهی فکر می کنم
ما مردمان ساده ی این شهر غریب
هیچگاه حقمان را نمی توانیم از زندگی ؛
از سرنوشت ؛
از حادثه ؛
از مردان قوی تر
از خودمان بگیریم نمی توانیم ؛
نمی توانیم
نمی توانیم . . .
حقمان را
حقمان . . .
در وطن هرچه که بود
همزبانی بود تا دست یاری
به سویمان دراز کند
اما
در اینجا . . .
اینجا . . .
چرا حقمان را نمی توانیم بگیریم ؟
حتی از کوچکترین ابلیسان بشری !
 

Rama Shakiba

عضو جدید
لحظه ی دیدار

لحظه ی دیدار

لحظه دیدار نزدیک است.
باز من دیوانه ام، مستم.
باز می لر زد دلم ، دستم.
باز گویی در جهان دیگری هستم.
های! نخراشی به غفلت صورتم را، تیغ!
های! نپر یشی صفای زلفم را ، دست !
و آبرویم را نر یزی ، دل!
ــــ ای نخورده مست ـــ
لحظه دیدار نزدیک است.
شعری از اخوان ثا لث
 

Rama Shakiba

عضو جدید
  • دریچه ها از مهدی اخوان ثالث
ما چون دو دريچه روبروي هم
آگاه زهر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آينه بهشت، اما…آه
بيش از شب و روز تير و دي كوتاه

اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكي از دريچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد

 

Rama Shakiba

عضو جدید
زندانیان - شاملو

زندانیان - شاملو

در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر

حجره چندین مرد در زنجیر ...


از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب

دشنه ئی کشته است .

از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود

را، بر سر برزن، به خون نان فروش

سخت دندان گرد آغشته است .

از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خوارینشسته اند


کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند

کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را

شکسته اند.


من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام

من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام

من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .


در این جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر

حجره چندین مرد در زنجیر ...


در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .

در این زنجیریان هستند مردنی که در رویایشان هر شب زنی در

وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .


من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -

من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور

این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند

و می خشکند و می ریزند، با چیز ندارم گوش .

مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،

می گذشتم از تراز خک سرد پست ...

جرم این است !


جرم این است !
 

Rama Shakiba

عضو جدید
اعدام

اعدام

در قفل در کلیدی چرخید
رقصید بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
در قفل در کلیدی چرخید

بیرون رنگ خوش سپیده‌دمان
ماننده یکی نُت گمگشته
می‌گشت پرسه پرسه زنان
روی سوراخ‌های نی دنبال خانه‌اش


در قفل در کلیدی چرخید
رقصید بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
در قفل در کلیدی چرخید


احمد شاملو

 

tanin67

عضو جدید
دل من دیر زمانیست که میپندارد:
“دوستی” نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگ دلست آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد.......
 

Rama Shakiba

عضو جدید
خداوندا،

خداوندا ...

دلم خون شد ...

دلم خون شد ...

سیاووشی در آتش رفت و زآن سو

خوک بیرون شد.



دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دل من دیر زمانیست که میپندارد:
“دوستی” نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگ دلست آنکه روا میدارد
جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد.......
فتار عاشقانه ی زن را بایــد از دلــــتـنگــــیـــش فـهمیــد ...

از شـــوق و بی تابیـش برای دیـــــــــدار ،

از حـــس کــودکــانـه اش بـرای آغـــــــــــوش ،

از خـجــالتــش بـرای بــوســــــــه گـــــــرفــتـن ...

زن بـی دلــیل بـهانــه نــمیـــگیــرد

شایــد بــهانــه ی دســتــانِ گـــرمـــت را دارد

که دســتـانـــش را بـــگیـــری …..!
 

tanin67

عضو جدید
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند


رهی معیری
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ ،
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ
ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﭘﺲ ﺫﻫﻦ ﺗﻮ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺎﻗﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ،
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﺠﻮﻡ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ !
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گاهی
..
زندگی یعنی
دوست داشتن تو
بی هیچ امیدی !!!
 

امالیا

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می جویمت چنان که لب تشنه آب را
حتی اگر نباشی می آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
 

*** s.mahdi ***

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و برهاندم از بند ملامت

خاک ره آن یار سفرکرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت

فریاد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

درویش مکن ناله ز شمشیر احبا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت

در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر می‌شکند گوشه محراب امامت

حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت

 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
از ظهر تا دم غروب طول کشید
دشتی را شخم زدم تا دفنش کنم
بد عادت شده بود
جلوتر از من راه می رفت تا زودتر به تو برسد
سایه ام را می گویم



که خواب دیده بود تو به دیدارش آمده ای ....
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
من پسری هستم از آبادی غربت

و آمده از سرزمینی که اجدادم آن را به نام وطن می شناسند
وطنی که دیگر بوی آرامش در آن جاری نیست
و در آن دیگر دست یاری نیست

کوله بارم چمدانی ست پر از نماز
پر از دعا و نیاز
پر از شعر و آواز
پر ازبی بالی و پرواز
این روزها به هرکجا که رسیدم ؛ دیر رسیدم
جایم همیشه خالی بود و اما صدایم بود که نفس می کشید
صدایم نفس می کشید
در میان کوچه های کودکی و باد و طوفان
در میان بنفشه های رنگین و شاعران بی دیوان

دیروزها وقتی به اوج رسیدم
من آدم بودم و جای حوّا خالی بود
و تنها سیبی به جا مانده بود
که هر ثانیه جای دندانهای حوّا بر روی آن تیره تیره تر می شد
و من به عشق دیدن حوّا گازی به جای دندانهای او زدم
و من هبوط کردم از آن اوج
اگر بار دیگر او را ببینم به او می گویم :
سالها من تورا بر روی دیواره ی سفید ابرهای بی پروا کشیدم و نگاهت کردم
تو من را نکش؛ اما کاش گاهی ؛ هر از گاهی ؛ من را تنها نگاه می کردی .. تنها نگاه

بگذار این گونه بگویم ات
من پسری هستم
آمده از زمینی که آسمان نام داشت
همراه با کبوترانی که هدیه ی مادران بی فرزند بودند
و همسفر با کودکانی که پیراهن پدران رفته شان را در دست داشتند

روزگاری در دست راستم سیب سرخی بود
و در دست چپم خنجر سرخی
وقتی بی دلیل قد کشیدم و لباس کودکی برایم تنگ شد
مادرم به خاطره ای تبدیل شده بود
و پدرم به جانمازی خونین

حال هر کجای این زمین بی کران هستی
اگر صدای من را می شنوی
به سراغم بیا
به سراغم بیا پیش از آنکه
باران دلم بر روی ایوان ذهنم
بخشکد

محمد کواکبیان
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
گفته باشم !.!.!

واسه داشتن یه دل خوش

باید دوجفت چشم کور داشت...!
 

n.sara

عضو جدید
با یک بغل گلایه و "دستم به دامنت"
من عاشقم هنوز و ان قلب اهنت

گاهی به خوابهای من انگار سر زدید
یک لنگه کفش مانده به جا از دویدنت...

خانم شما که عاشق و دیوانه نیستید
من عاشق نگاهم و از دور دیدنت

دیوانگی کشیده مرا پای انتظار
این چشم عقل ندارد به خدا چشم دیدنت

اشکم برای از تو نوشتن بهانه شد
اشکی نمانده در غم از دست دادنت...
 

n.sara

عضو جدید
شطرنج چشم مست تو و ماتتان شدم
من با اجازه عاشق چشمانتان شدم!

دیدی چه زود قصه فرهاد کوه کن
تکرار شد و یک شبه رسوایتان شدم؟

دنبال یک حقیقت شیرین دویدم و
مجنون ناز و عشوه ی لیلایتان شدم

اما شما همیشه به من اخم می کنید
چون مشتری خنده زیبایتان شدم؟!

 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز



نمی دانم کجا بود و کی

پی کدام حادثه و تصادف

تنها می دانم در این سفر

دلم لرزیددلم لرزید و تنگ شد

تنگ آن کسانی که رفتند

تنگ آن کسانی که تنها ماندند

تنگ آن کسانی که به چیزی و آن کسی

که می خواستند نرسیدند

تنگ آن نگاهایی که پشت دیواره های

نازک اشک پنهان شدند

تنگ آن خنده هایی که

پرده ای برای غم ها شدند
 

جین ایر

عضو جدید
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها
چرا صدایم کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
تا کی بشینم منتظر تا خبری از تو بیاد؟
دل دیگه طاقت نداره این انتظارو نمیخواد

تا کی بگم بمون بمون توو این خیال ِ ناتموم؟
تا کی باید بهش بگم عمرشو پات کنه حروم؟

تا کی باید گل بچینم بعد اونارو پرپر کنم؟
تا کی توو این بهتِ غریب این انتظارو سر کنم؟

تا کی باید عاشق باشم, عاشق ِ اونکه دوره ازم؟
تا کی باید خواب ببینم اما به رویام نرسم؟

بسه دیگه بسه دیگه به من بگو که وعده گاهمون کجاس
به من بگو کدوم غزل رمز صدای بی صداس

به من بگو به من بگو که وعده گاه من کجاس
به من بگو کدوم غزل رمز صدای بی صداس

به من بگو کدوم شبه که میرسه به چشم تو
ستاره ی قشنگ من به من بگو به من بگو

تا کی شبامو پس بدم تا تورو پیدا بکنم
بیا بمون که من شبو پیش تو فردا بکنم

بسه دیگه بسه دیگه به من بگو که وعده گاهمون کجاس
بسه دیگه بسه دیگه به من بگو که وعده گاهمون کجاس

به من بگو کدوم غزل رمز صدای بی صداس
به من بگو به من بگو که وعده گاه من کجاس

به من بگو کدوم غزل رمز صدای بی صداس
به من بگو کدوم شبه که میرسه به چشم تو

ستاره ی قشنگ من به من بگو به من بگو
تا کی شبامو پس بدم تا تورو پیدا بکنم

بیا بمون که من شبو پیش تو فردا بکنم


بسه دیگه بسه دیگه به من بگو که وعده گاهمون کجاس
بسه دیگه بسه دیگه به من بگو که وعده گاهمون کجاس

به من بگو کدوم غزل رمز صدای بی صداس
به من بگو به من بگو که وعده گاه من کجاس
به من بگو کدوم غزل رمز صدای بی صداس
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
اسمش را میگذاریم...دوست مجازی ...

اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته...

خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند...

وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد ...

وقت میگذارد برایم...

وقت میگذارم برایش...

نگرانش میشوم...

دلتنگش میشوم...

وقتی در صحبت هایم...به عنوانِ دوست یاد میشود مطمئن میشوم که حقیقیست...

هرچند کنار هم نباشیم...

هرچند صدای هم را هم نشنیده باشیم...

من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم هرکجا که باشد...... ..... .

 

جین ایر

عضو جدید
وقتی طنین صدای اسمانی تو در زیبا یی شب های تیره و تار سایه می افکند
تو ای نغمه پرداز گشوده بال اسمان تنهایی من خبر نداری که من چشم به دنبال تو دارم
نمی دانی که گوش من چه سان در زیر درختان غرق شنیدن صدای اسمانی تو شده است.

(الفونس دوده)
 

nazanin jamshidi

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در انتظار تو

کاسه ی صبر که هیچ

صبر کاسه هم لبریز شد . . . !

دوستت دارم
 
Similar threads
Thread starter عنوان تالار پاسخ ها تاریخ
فانوس تنهایی بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم ادبیات 28440

Similar threads

بالا