بهترین شعری رو که دوست داری چیه؟

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
عشق لالایی بارون تو شباست
نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ی شبنم و برگ گل یاس
لحظه ی رهایی پرنده هاست

تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت من و فریاد منی

تو خود عشقی که شوق موندنی
غم تلخ و گنگ شعرای منی
وقتی دنیا درد بی حرفی داره
تویی که فریاد دردای منی

تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت من و فریاد منی

دستای تو خورشید و نشون می دن
چشمای بسته مو بیدار می کنن
صدای بال پرنده رو لبات
تو گوشام دوباره تکرار می کنن

زندگی وقتی که بیزاری باشه
روز و شبهاش همه تکراری باشه
شاید عشق برای بعضی عاشقا
لحظه ی بزرگ بیداری باشه

عشق لالایی بارون تو شباست
نم نم بارون پشت شیشه هاست
لحظه ی عزیز با تو بودنه
آخرین پناه موندن منه

تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت من و فریاد منی
 

mehravehoath

عضو جدید
"آنه"
تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود.
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت ...از تنهایی مصومانه دستهایت
آیا میدانی که در هجوم دردها و غمهایت ودر بی گدار ملال آور دوران زندگیت حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود؟
"آنه"
اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری.. در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی و اینک "آنه" شکفتن و سبز شدن در انتظار توست ...در انتظار توست
 

baran72

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم اید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت..........

فریدون مشیری​
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چو مجنون خسته دلم را به صحرا میبرد

لیلی لب تشنه اشکم به دریا میبرد

هوای کوی دلبر هردم خنک نیسمست

تیر ابروی ماه را به دل صخرا میببرد

ز گل لطیف شکوه کردن حاصل ماه نیست

ز مژگان سیه اش خار را به سینه ها میبرد

گذز شان چه عجب موسمی دارد

که چشم ما شرم را به حیا میبرد

چو فرهاد کوه کن دیوانه وار بسویش

نغمه های دل را سروده و به ادا میبرد

نوابا بسرا و مدهوش روی ماهش شو

که دل را ز سینه هردم جدا جدا میبرد
 

apadana13

عضو جدید
کاربر ممتاز
مهرورزان زمانهای کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که تویی
بر نیاید دگر آواز از من

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه
میل دل دوست
بپذیریم به جان
هر چیز جز مبل دل او
بسپاریم به باد

آه
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین
تیشه می زد فرهاد
نه توان گفت به جانبازی
فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بیدردی شیرین فرهاد

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است

رمز شیرینی این قصه کجاست
که نه تنها شیرین
بی نهایت
زیباست

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد






 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
هزار و یک شب

اگر که جای دل دریای خون درسینه دارم
ولی درعشق تو دریایی از دل کم میارم
اگرچه روبرویی مثل آیینه با من
ولی چشمام بس ام نیست برای سیر دیدن
نه یک دل نه هزار دل
همه دلهای عالم
همه دلهارو میخوام که عاشق توباشم
تویی عاشق تر از عشق
تویی شعرمجسم
توباغ قصه از تو
سحر،گل کرده شبنم
توچشمات خواب مخمل،شراب ناب شیراز
هزارمیخونه آغاز
هزار ویک شب راز
میخوام توروببینم
نه یک بار نه صدبار به تعداد نفسهام
برای دیدن تو نه یک چشم نه صدچشم همه چشمارو میخوام
توروباید مثل گل نوازش کرد وبویید
با هرچی چشم تو دنیاست فقط بایدتو رو دید
تورو باید مثل ماه رو قله ها نگاه کرد
با هرچی لب تو دنیاست تو رو باید صدا کرد
میخوام تو رو ببینم
نه یک بار ،نه صدبار ،به تعداد نفسهام
برای دیدن تو
نه یک چشم، نه صد چشم ،همه چشمارو میخوام...


 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
یکنفر در هـمین نزدیکــی ها

چــيزی

به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است

خیالـــت راحت باشد

آرام چشمهایت را ببــند

یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است

یکنفر که از همه زیبایی های دنیــا

تـنهـا تـــو را بـــــاور دارد ...

یادتـ نرود
 

MOΣIN

عضو جدید
کاربر ممتاز
رفيق من سنگ صبور غمهام
به ديدنم بيا كه خيلي تنهام
هيشكي نمي فهمه چه حالي دارم
چه دنياي رو به زوالي دارم
مجنونم و دل زده از ليليا
خيلي دلم گرفته از خيليا
نمونده از جوونيام نشوني
پير شدم پير تو اي جووني
تنهاي بي سنگ صبور
خونهء سرد و سوت و كور
توي شبات ستاره نيست
موندي و راه چاره نيست
اگر چه هيچ كس نيومد
سري به تنهاييت نزد
اما تو كوه درد باش
طاقت بيار و مرد باش
تنهاي بي سنگ صبور
خونهء سرد و سوت و كور
توي شبات ستاره نيست
موندي و راه چاره نيست
اگر بياي همونجوري كه بودي
كم ميارن حسودا از حسودي
صداي سازم همه جا پر شده
هر كي شنيده از خودش بي خوده
اما خودم پر شدم از گلايه
هيچي ازم نمونده جز سايه
سايه اي كه خالي از عشق و اميد
هميشه محتاج به نور خورشيد
تنهاي بي سنگ صبور
خونهء سرد و سوت و كور
توي شبات ستاره نيست
موندي و راه چاره نيست
اگر چه هيچ كس نيومد
سري به تنهاييت نزد
اما تو كوه درد باش
طاقت بيار و مرد باش
 

n.sara

عضو جدید
دلم میگیرد از تکرار خواهش های تکراری
بمیرم تا تو از " نه
"گفتن خود دست برداری؟
نمیدانم غزلهایم به دستت میرسد یا نه
چه سود از اشک و تنهایی چه سود از این خود آزاری؟
به دنبالت دویدم تا بگویم دوستت دارم
ولی رفتی و جا ماندم...امان از ساده انگاری
شکستم تا خیال با تو بودن را بدست ارم
تو قلبم را شکستی تا چه چیزی را به دست اری؟
مرا از عشق می سازی و ویران می کنی هر شب
خدایا!پایبندی تا چه حد در راه "معماری"!
برایت شعر می گویم و وسعم بیش ازین ها نیست
چه فرقی می کند وقتی هنوز از من طلبکاری
و در رویای شیرینم اگر چه خواب می بینم
گمانم گفته ای اری!...گمانم دوستم داری!
"شرم"سعید محسن یونسی
 

n.sara

عضو جدید
من زنم
و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو!
درد اور است
که من ازاد نباشم تا تو به گناه نیفتی!
قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می ایند
تاسف بار است که باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم!!!
​سیمین دانشور
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مناجات
خداوندا اگر بايد هنوزم به راه وصل تو عمري بسوزم
ز مژگان سوزن و با تاري از عشق به پيکر جامه عشق تو دوزم
بسوزانم بسوزانم بسوزانم بسوزان
خداوندا به پاکان تو سوگند اگر که بگسلي بند من از بند
ز خاک من دمد گل هاي لاله به هر برگش زند نام تو لبخند
بسوزانم بسوزانم بسوزانم بسوزان
دل ديوانه را ديوانه تر کن مرا از عالم تن بي خبر کن
من از اين پيکر خاکي گذشتم وجودم را ز نورت پر شرر کن
خداوندا اگر بايد هنوزم که باشد سايه شب ها به روزم
اگر بايد چراغي از حقيقت به راه ظلمت دل برافروزم
بسوزانم بسوزانم بسوزانم بسوزان
خداوندا من و اين شام هجران دلي دارم از اين قالب گريزان
تو را خواهم تو را اي پاک مطلق که تا در ذات تو حل گردم آسان
بسوزانم بسوزانم بسوزانم بسوزان
 

جین ایر

عضو جدید
شفاف!!
آنقدر که دیگر ندیدی ام!!! شدم!
کافی بود که بشماری ام!! از هر طرف که دوستم داشتی!!!
----
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
درچشمانم تنــهـــــــا یی ام را پنهان می کنم
در دلم ، دلتنــــــگی ام را
در سکوتم ، حرفهای نگفته ام را
در لبخندم ، غــــــصه هایم را
دل من چه خردسال است
ساده می نگرد
ساده می خندد
ساده می پوشد
دل من از تبار دیوارهای کاهگلی ست
ساده می افتد...
ساده مــــی شکند...
ساده مـــــــی میرد دل من تنها ، تنها، سخت می گیرد
 

M A S III

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
می نویسم از تو...

از تو ای شادترین...

تازه ترین نغمه ی عشق...

تو كه سرسبزترین منظره ای

تو كه سرشارترین عاطفه را نزد تو پیدا كردم

و تو كه سنگ صبورم بودی

در تمامی لحظاتی كه خدا شاهد غصه و اندوهم بود

به تو می اندیشم...

به تو می بالم و از تو می گیرم هر چه انگیزه درونم دارم
 

n.sara

عضو جدید
من در یک روز بارانی گم شدم
روز رفتنت
که باران نگذاشت اشکهایم را ببینی
خیسی صورتم را از باران دیدی
که باران بود اما
از ابر دلتنگیم
که آسمان با من هم نوا شده بود
من در یک روز بارانی گم شدم
که بخار نفسم
در سردی رگبار آسمان
رفتنت را کدر کرده بود
من در یک روز بارانی گم شدم
و دیگر هیچکس مرا نیافت
حتی خودم




سلام
میشه اگه اسم شاعر این شعرو میدونین بگین
7شین
 

!ala

عضو جدید
کاربر ممتاز
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و درش باز کنید....:surprised:
 

V A N D A

عضو جدید
کاربر ممتاز
... مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای زامروزها دیروز ها ...
 

M A S III

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
وقتی دلت شکست…
تنها و بی هدف
شب پرسه میزنی از هر کدوم طرف
روزای خوبتو انکار میکنی
این واقعیتو تکرار میکنی
اطرافیانتو از دست میدیو افسرده میشیو از دست میریو
دور خودت هممممش دیوار میکشی افسوس میخوری سیگار میکشی
تن خسته ای ولی خوابت نمیبررره این حس لعنتی از مرگ بدترره
دل میکنی از این
دل میبری از اون
یک اتفاق تلخ افتاده بینتون
میبرری از همه
از هر کسی که هست
این حال و روزته …
وقتی دلت شکست !
 

یارانراد

کاربر فعال تالار اسلام و قرآن ,
کاربر ممتاز
بیا ای دل از اینجا پر بگیریم...................ره کاشانه ی دیگر بگیریم
بیا گم کرده ی دیرین خود را..................سراغ از لاله ی پرپر بگیریم
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
در اتاق انتظار
منتظر خبری
یا کسی هستم
تا خبر رهایی ام را بیاورد . . .
و صبوری مرا
میزها و صندلی های اتاق
تحسین می کنند . . .
از به انتظار نشستن بی زارم
از به انتظار کسی ماندن
به انتظار نامه ای نشستن
به انتظار خنده ای مُردن
به انتظار . . .
ماندن ؛ ماندن ؛ بودن
بودن ، مردن
مُردن . . .
گاهی فکر می کنم
ما مردمان ساده ی این شهر غریب
هیچگاه حقمان را نمی توانیم از زندگی ؛
از سرنوشت ؛
از حادثه ؛
از مردان قوی تر
از خودمان بگیریم نمی توانیم ؛
نمی توانیم
نمی توانیم . . .
حقمان را
حقمان . . .
در وطن هرچه که بود
همزبانی بود تا دست یاری
به سویمان دراز کند
اما
در اینجا . . .
اینجا . . .
چرا حقمان را نمی توانیم بگیریم ؟
حتی از کوچکترین ابلیسان بشری !
 

MOΣIN

عضو جدید
کاربر ممتاز
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد...یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت...یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم...چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بی‌قرار من...سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من...کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع...او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
 

n.sara

عضو جدید
ملاقات

بارانی که روزها
بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
تو بعد سالها به خانه ام امدی...

تکلیف رنگ موهایت
در چشمهایم روشن نبود
تکلیف مهربانی اندوه خشم
و چیزهای دیگری که در کمد اماده کرده بودم
تکلیف شمعهای روی میز
روشن نبود...

گروس عبدالملکیان
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دستانم گرمی دستانت را می خواهد پس دستانم را به تو میدهم

قلبم تپش قلبت را می خواهد پس قلبم را به تو میدهم


چشمانم نگاه زیبایت را می خواهد پس نگاهم از آن توست


عشقم تمامی لحظات تو را می خواهند وبرای با تو بودن دلتنگی میکنند


دل من همانند آسمان ابری از دوری تو ابری است


درخشش چشمانم همانند خورشید درخشان انتظار چشمانت را می کشند


پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.


عاشـــــــقـــــــــانـــ ــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
چو مجنون خسته دلم را به صحرا میبرد

لیلی لب تشنه اشکم به دریا میبرد

هوای کوی دلبر هردم خنک نیسمست

تیر ابروی ماه را به دل صخرا میببرد

ز گل لطیف شکوه کردن حاصل ماه نیست

ز مژگان سیه اش خار را به سینه ها میبرد

گذز شان چه عجب موسمی دارد

که چشم ما شرم را به حیا میبرد

چو فرهاد کوه کن دیوانه وار بسویش

نغمه های دل را سروده و به ادا میبرد

نوابا بسرا و مدهوش روی ماهش شو

که دل را ز سینه هردم جدا جدا میبرد
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
آسمان را بنگر که بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان ، نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چـــــرا ؟
تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست !
ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آن هایی نیست که خدا را دارند...
ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست !
او همانی است که در تارترین لحظه شب راه نورانی امید نشانم می داد...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام غرق شادی باشد...
ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد معنی خوشبختی بودن اندوه است...
این همه غصه و غم این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچیــن...
ولی از یاد مبر پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند: که خدا هســـت، خدا هســـت
و چــــــرا غصه؟ چـــــرا ؟
 

MOΣIN

عضو جدید
کاربر ممتاز
دوباره باورت کردم مثه خون تو رگام بودی
می دونستم یه روز میری ولی نه به همین زودی
همین مدت کوتاهم یه آرامش خوبی داشت
دروغات مثل اون وقتا بازم رو من اثر می ذاشت


تو دیگه رفتی از اینجا اگرچه زود اگرچه دیر
خوشم با عطر یاد تو تو این اتاقک دلگیر
منم میرم از این خونه می خوام از خاطرت دور شم
ولی انگار نمی تونم یه کاری کن که مجبور شم


تو می تونی یه کاری کن نذار دل از تو بیزار شه
یه کاری کن که عاقل شه دیگه از خواب بیدار شه
نذار این احساس من به غمت عادت کنه
هرجا عاشق می بینه به اون حسادت کنه


تو دیگه رفتی از اینجا اگرچه زود اگرچه دیر
خوشم با عطر یاد تو تو این اتاقک دلگیر
منم میرم از این خونه می خوام از خاطرت دور شم
ولی انگار نمی تونم یه کاری کن که مجبور شم
 

جین ایر

عضو جدید
یک خرس مخملی خریده ام

برای دختری که ندارم ...

یک عینک برای پدری


که چشمهایش دیگر نمی بیند ...


و حالا می رَوَم برای او که نیست ،


گل نسرین بچینم ...


شاد یا غمگین ،


زندگی ، زندگیست ...


و اگر فردا


برای شکار پلنگ به دریا رفتم، تعجّب نکنید!...



رسول يونان

گلم ، عشقم ، عمرم ، اگه یه وقتی راهت اینوری کج شد که بعید میدونم

بدون همه چیزمو نابود کردی



منو شکستی ، صدام در نیومد

خوردم کردی ، آه نکشیدم



له کردی منو ، تحمل کردم

چنان بلایی سرم آوردی که وقتی داشتی میرفتی پرسیدی : نفرینت میکنم ؟



گفتم نه دلیلی نداره نفرینت کنم ، آرزوی خوشبختی میکنم برات

حافظت خوبه مطمئنم یادت میاد
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ارغوان شاخه همخون جدامانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز ؟

آفتابی ست هوا ؟ یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آفتابی به سرم نیست ، از بهاران خبرم نیست

آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه ، آن چنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم می گیرد که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجاست رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون *آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان این چه راز ی است

که هر بار بهار با عزای دل ما می آید ؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان داغ بر داغ می افزاید ؟
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز


کهکشان ها، کو زمینم؟!

زمین، کو وطنم؟!

وطن، کو خانه ام؟!

خانه، کو مادرم؟!

مادر، کو کبوترانم؟!

...معنای این همه سکوت چیست؟

من گم شده ام در تو... یا تو گم شده ای در من... ای زمان؟!

... کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم ...
کـــاش

.
.
.
!

__________________



بپاشید خون شب را
به حیاط خلوت خانه قبلی مان !
تا
سیاهترین سگ ولگردِ خورشید سوزان
پا نگذارد به قلب هایمان !


 
Similar threads
Thread starter عنوان تالار پاسخ ها تاریخ
فانوس تنهایی بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم ادبیات 28440

Similar threads

بالا