دست‌نوشته‌ها

meddler

عضو جدید
کاربر ممتاز
دو نیم کره ی از هم جداست
مغزم
رو به آفتابت
گاهی
در سایه ی دیگرش در حال یخ بستنم
با تمام توان نتاب
من سوی دیگرم
.
.
.
آنقدر تابیدی جمجمه ام بوی کله پاچه گرفت!
ولی قلبم هنوز یخبندان است
تو اشتباه گرفتی خودت را
به سوی من
 

MOΣIN

عضو جدید
کاربر ممتاز
از چه رفتی؟ برنمی گردی چرا؟
لحظه ای بنشینی پیش این نام آشنا
من که رفت عمرم برپای دوست
هر چه خواهم،خیر وصلاح اوست
گر دو روزی به کامت نبوده ایم
روا نیست بگویی بد بوده ایم
هر روز از پی امروز می رود
هجر تو زجر شرربار می دهد
جام اندوه فراقت را ای عزیز
بیش از این بر کام تلخ ما نریز
خانه ی ما را خراب کردی،بس نبود؟
این همه مارا عذاب کردی ،کس نبود
که بگه این بی قراری های ما
از فراق تو بود این حالنا
من اگر گاهی شکوه گویی کرده ام
روی قلبم اسم تو را خالکوبی کرده ام
بس که مجنونم عجیب ؛دیوانه وار
بس کن این هجر و اشک به چشمم نیار
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
تو گذشته ها سیر نمیکنم اما گاهی که آدم تو خلوت خودش سرشو بر می گردونه به عقب زندگیش
و نگاه میکنه میبینه یه جاهایی از لحظه لحظه های زندگیش هست که براش خیلی زیبا و شیرین بوده
اما افسوس که نمی تونه دوباره اون لحظه ها رو تجربه کنه

بعضی وقتا حاضری که هر چی داری بدی تا اون لحظه ها یه بار دیگه تکرار بشن اما باز هم .........

اون جاست که یهو یه چیزی تو دلت خالی میشه و یه آه همیشگی می کشی و با خودت میگی :

ناگهان چقدر زود، دیر می شود
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
خدایا ازت دلگیرم ؟؟؟
چرا ما رو آدم خلق کردی ؟اما هنوز آدم نشدیم ؟؟
تا کی ؟ تا کجا می خوایم بریم ؟؟
خودمون داریم خودمونو فراموش میکنیم !!!
خدایا میدونم چه حالی داری ؟
خیلی تو این دنیا تنهایی!!!
خدایا هر چی می کشم از آدم بودنم
تو رو خدا تا آدم نشدیم ما رو از دنیا نبر!!!!!!!!!1
 

www.iran_eng.com

عضو جدید
گاه سکوت ترنمیست برای رهایی از غم و گاه غمیست برای دوری از ترنم
گاه سکوت خواهشی است با فریادی بلند در دل مسکوت و گاه خواهشی برای سکوت فریادی بلندتر
گاه سکوت درمان دردیست که درمانی ندارد و گاه خود دردیست که درمانی ندارد
گاه سکوت آغازیست برای رها شدن از بردگی و گاه پایانیست بر آزادی






 

BIGHAM

عضو جدید
کاربر ممتاز
30 سالگی

30 سالگی

تا 20 سالگی نه، ولی سن که به 30 40 50 60 70 ... می رسه وقت اینه که برگردی عقب ببینی چیکار کردی چیکار نکردی. چی فکر می کردی چی شد. ببینی 10 سال پیش برای امروز چه خوابی دیده بودی، و الان چی شدی. سن که به سالهای رند می رسه وقت بررسی گذشته، سبک سنگین کردن الان و پیش بینی آینده میشه. خلاصه یک درگیری ذهنی درونی پیش میاد، که بهش می گن "بحران سالهای رند". ولی بین اینها 30 سالگی وضعیتش متفاوته. معمولا جوانها تا این سن تکلیف زندگی شون معلوم شده وضعیت شغل، ازدواج، سبک زندگی ... . و اگه اونطوری که دوست داشتی نبود اوضاع خراب میشه، اوضاع زمانی وخیم خواهد بود که 30 ساله شده باشی و تکلیف خودت با خودت معلوم نباشه. چی بگم، گفتنی نیست، باید تجربه کرد "بحران 30 سالگی" رو. روزهای اول سالهای جدید هم همچین وضعیتی دارند، به نوعی عصرهای جمعه هم می تواند در این دسته بندی باشد. البته در سطحی پایین تر.


درباره همین موضوع
 

MOΣIN

عضو جدید
کاربر ممتاز
دنیای من از دنیای تو دوره
اینجا هیشکی نیست،سوت وکوره
من وسایه و خلوت درویش وار
من وکندی این لحظه های کابوسوار
رگ وتیغ وسردی بدنم
باید ریشه ی این هستی رو بزنم
تاب وتوان از کف رفته
من ودرد واین تن خسته
 

سمیه نوروزی

عضو جدید
رگبارگرد تولدم است.
یکی از همین سال ها برایم گفتند که روز تولد من آسمان رگبار زده بود. ناراحت شدم که چرا از اینچنین حقیقتی زودتر باخبرم نکرده اند.
این قشنگ است که آدم بداند روزی که بالاخره پا به این دنیا گذاشته موقعیت نسبی زمین و خورشید یعنی روز تولدش چه بوده است اما قشنگ تر اینست که بدانی موقعیت نسبی آسمان و زمین چه بوده . آدم تولد گردهای بیشتری می تواند برای خودش بگیرد.
یکساعت پیش رگبارگرد تولدم بود. چشم هایم رابستم. نگاه بسته ام به سوی آسمان. آرزو کردم و تمامی ابرها را فوت.
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
گفتگو های تلخ من گفتن نداره اما به شیرینی روزهای با تو بودن آن را هضم میکنم و میسپارم به تقدیر
تقدیری که تو را از من چید اما خاطراهات پابرجاست
اما یادت باشه حتی اگه تنهاترین باشم حتی اگه سکوت تمام دارایی من باشه هیچ چیزی و چی کس جای خالی تو رو برام پر نمیکنه حتی با گزینه ی مناسب

شک نکن
 

www.iran_eng.com

عضو جدید
بعضی وقتا احساس آدم رو شیار کوه قدم میزنه یعنی اگر یکم بره سمت راست یا یکم سمت چپ سر می خوره و میره ته دره تنها راهی که داره اینه که خیلی قوی به راحش ادامه بده نه اینکه عقب عقب برگرده و نه اینکه دست رو دست بذاره و هیچ کاری نکنه و ذره ذره از بین بره ، فقط باید یه هدف دور رو که می تونه قله باشه نشون کنه و با تمام وجودش بسمتش قدم برداره
نباید هیچ چیزی از اون پایینا حواست رو از هدفت دور کنه چون اگر توجهت به اونا جلب بشه ممکنه خودتم بری جای همونا !یا حتی پایین تر از اونا!!!
 

*heaven*

عضو جدید
جمعه وقتی داشتم با یه کسی که خیلی قبولش دارم صحبت می کردم و از احساس نا امن و نا مطمئن این دوره ی زندگیم می گفتم...
اون به من گفت که باید به هدفت...به دور نگاه کنی...
نباید حاشیه ها حواست رو پرت کنه
حاشیه ها هم گاهی توجه می خوان اما حواست به هدف باشه همیشه
وگرنه همه چی خراب می شه
می دونم...می دونم که معمولا وقتی نزدیک به موفقیت هستیم دیگه از راه و طی مسیر خسته می شیم و نا امید...
اما باز...
این حرفها و این فکرها فقط چند ساعت آروم می کنه من رو

و دوباره احساس معلق بودن...مثل یه الا کلنگ...قلبم رو بی قرار می کنه
 

fatemeh joon

عضو جدید
بچه بودیم......یادم نمیره وقتی توی کوچه بازی می کردیم و فارق از هر بدی،
یواش یواش دلمون و سیاه کردن،
بد کردن و متنفر شدیم از خوبی،
دروغ گفتن و متنفر شدیم از راستی،
و رفتن و متنفر شدیم از پایداری.
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
اینجا هم آسمونش یه شکله آدماش کینه دوز ،مغرور و.....
اینجا هم دل زدگی مثل همیشه گریبان گیره
اینجا هم باز دلگیر از همه چیز و همه کس ...
اینجا هم باز فرقی با دنیایی که داشتم نبود ....
اشتباه از من بود ....
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
این روزها عجیب دلم میگیرد ، نمیدانم چرا شاید در انتظار معجزه ایی ناپیدایم*، و شاید در پی دوستی گم شده .و شاید در انتظار عشقی فراموش شده و شاید ....... وشاید در انتظار شاید های دلم که همیشه بی گدار به آب میزند ، تقصیر من است که همیشه خواستم بهترین رویا را برایت به ارمغان آورم اما توووووووووووو همیشه سرد وبی روح ......... این تقدیر من نبود که این چنین بی رحم در چشمان تو خود را گم کرده ام ............ خدایا اگر صدایم را میشنوی ، بگو من چه کنم
 

nemikhambeduni

عضو جدید
بعضی اشتباها هستن که باعث میشن آدم خیلی ضرر کنه تو زندگیش ،اولش خیلی کوچیک بنظر میرسن ولی هر چی که میگذره تاثیرشون تو زندگیت بیشتر میشه اینقدر که یه روز حاضر میشی اشتباهای خیلی بزرگتر و وتقریبا غیر قابل بخشش رو انچام بدی تا شاید از شر این اشتباهت خلاص شی ولی هر چی بیشتر دست و پا میزنی بیشتر توش گیر می کنی ،اونوقته که می فهمی باید دست وپا نزد باید صبر کرد تا تو باتلاقی که درست کردی آروم آروم خفه بشی یا اینقدر آروم سر جات بمونی که قبل از خفه شدن ،باتلاق اونقدر خشک بشه که بتونی خودت رو بیرون بکشی
الان سطح باتلاق تقریبا سفت شده و دیگه پایین تر نمیرم ،بالاخره اگر 1 سال هم طول بکشه بهتره از تمام عمر آدم
 

Ghourub

عضو جدید
همیشه بدم می آمد از لحظه هایی که زندگی دو همگام را که دل هایشان باهم است، جدامی کرد و هریک را به راهی میفرستاد.
حالا از گام هایی می ترسم که باهمند و اما دل هایشان نه.
دلم هزار با شکست که توکه همگام بودنت را خواسته بودم ارزش شادی و غم دلم را با پول های داشته و نداشته ات هزار بار پایین آوردی.
این وسط فقط دلم برای دلم سوخت.
چشم هایم تابه حال بارها دیده بودند.
مغزم هم از گفته ها پربود.
فقط دلم باور نمی کرد. دلم برای دلم سوخت. خوب با سادگیش تا نکردی.
 

raha

مدیر بازنشسته
عمیقاً احساس میکنی؛ درد و فشار طاقت فرسا و عذاب آوری که از درون، تمام عضلات و ماهیچه ها را منبسط میکند. کشیدگی پوست و حرکتش بروی جوارح زیرین، تنگی مجرای تنفسی را حس میکنی. شش ها که با هر جان کندنی میخواهند اکسیژن را به سلول های خاکستری مغزت برسانند! حرکات سریع و عمودی قفسه سینه، رگ های متورمِ دستها و پاها، حراراتی که از بدنت ساطع میشود، همه گواه رنجی ست که لاشه ی بی حرکت چسبیده به تخت متحمل شده! چشمانت را میبندی، افکارت را متمرکز میکنی تا رنگ پیراهن شخصی که شب گذشته در ملاقاتی نسبتاً مهم دیدی را به یاد آوری؛ ناکامی همۀ رگ و پی ات را میگیرد... تو مانده ای و ذهنی تحلیل رفته و بیمار! به این باور می رسی و یأس افق نگاهت را سیاه می کند. سیاه! سیطرۀ مرگ را بر زندگی ات حس میکنی، تنها و درمانده ای! نفرت همۀ وجودت را میگیرد... در کورسوی درونت ناامیدانه به دنبال واژگانی درخور دنیای تیره و تاری میگردی که خود ساخته ای و در آن گرفتار شده ای... نمی یابی!
 
آخرین ویرایش:

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
از چی بگم از زندگی ؟؟؟
حالا که دارم گذشته ها رو فراموش میکنم اما..........اما ....... گذشته ها منو فراموش نمیکنن امروز بعد مدتها یه جور دیگه خودمو تو آینه نگاه کردم تو چشام خیره شدم گفتی این تویی همون دختری که دیوار راست و می رفت بالا .....
یه حس خاصی بهم دست داد حس کردم بزرگ شدم

اما کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم بزرگ شدنی که شادی کودکی رو تو آلبوم عکسات جا بذاری بزرگ شدن نیست ،زندگی کردن !!!!

کودکی من یه خیال بود که مثل شیشه زوووووووووود شکست
شکستنی که هیچ وقت نشد به هم وصلش کنم
این چیزاست که نفسسسسسسسسسم و میگیره اما ........ اما باز هم مثل همیشه زندگی ادامه داره
چه کودک، چه نوجون چه جوان باید زندگی کرد
من باشم و نباشم زندگی همیشه هست پس واسه همین زندگیه که دارم زندگی میکنم
حتی اگه گاهی......
حتی اگه گاهی خیلی زود ، دیر بشه
 

*heaven*

عضو جدید
اگر دوستت داشتم , همه چیزهایی که نداشتی برایم بی اهمیت بود
دلم از ناراحت کردنت خوشحال نیست
اگر بله هم می گفتم... با من خوشبخت نمی شدی ,
مثل هم نبودیم ,
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ولگرد کوچه های تنهایی شدم… با کوله باری از حسرت و درد پایپیاده گز می کنم روزهای بی خاطره را… خدا لعنتش کنه اونی که تو را از منجدا کرد… مگه گلی نبود توی این باغ بزرگ دنیا که تو تک گلش شدی… نمیدونستم عطر و زیبایی دل فریب گل هم دروغه… عاشقی دروغه مگه نه… دیوونه بغضغریبانه سکوتی ناآشنا در وجودم موج میزنه… از وقتی رفتی در سینه ام احساسدوست داشتنت با حقیقت رفتنت دائم در حال ستیز هستند… وجود خسته من کارزاریبرای جدالشان مهیا کرده… نمی دانم پیروزی با کیست؟ به جانت قسم خسته ام…کاشکی دیگر به انتها می رسیدم… سالها در دل من زیسته ای تو… پر و بالگرفته ای تو از من… ولی من هرگز ندانستم که تو چیستی و کیستی تو…
 

FahimeM

عضو جدید
کاش بیشتر قدر خودمون و لحظه به لحظه زندگیمونو بدونیم... بیشتر به خودمون بها بدیم..
انسان ها با ارزشند ولی نه اونقدر که خودمونو بخاطرشون له کنیم... هرکسیو با لیاقت بسنجیم...

به قوله خیال شیشه ایی: زندگی ادامه داره و باید باید باید زنده گی کرد...
 
بالا