بـزرگ که میشــــوی.... غُصـه هایت زودتـر از خـودت،قـَد می کِشــند، دَرد هـایت نــیز!غــافل از آنکه لبخــندهـایت را، در آلبــوم کـودکــی ات جــا گــُذاشتــی.....
ياد دارم در غروبی سرد سرد !
ميگذشت از كوچه ما دوره گرد!
داد میزد: كهنه قالي ميخر...م !
دست دوم جنس عالي ميخرم!
كاسه و ظرف سفالي ميخرم!
گر نداري،كوزه خالي ميخرم!
اشك در چشمان بابا حلقه بست ،
عاقبت آهي كشيد بغضش شكست:
اول ماه است و نان درسفره نيست،
اي خداشکرت ولي اين زندگيست؟
بوي نان تازه هوشش برده بود!
اتفاقا مادرم هم روزه بود،
خواهرم بي روسري بيرون دويد!
گفت : آقا سفره خالي ميخريد؟
چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است
به بیعادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟
به هنگام نیّت برای نماز
به آلالهها قصد قربت کنیم
بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نُقل مهر و محبت کنیم
مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم
خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گلها حمایت کنیم
رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
«بیا عاشقی را رعایت کنیم»
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند همه از دوست فقط چشم ودهن می خواهند دیو هستند ولی مثله پری می پوشند گرگهایی که لباس پدری می پوشند انچه دیدن به مقیاس نظر می سنجند عشق را همه با دور کمر می سنجند خوب طبیعی ست که یک روزه به پایان برسد عشقهایی که سر پیج خیابان برسد
هر چه بر روي آن بكشي همان مي شود. مي تواني رنج و محنت را بر روي آن نقاشي كني ، از طرف ديگر مي توناني نقش شادي و خوشبختي بر آن بيفكني !
شكوه و عظمت وجود انساني تو در اين آزادي خلاصه مي شود .
تو مي تواني از اين آزادي استفاده كني كه زندگي ات به جهنم تبديل شود و يا طوري كه زندگي ات آكنده از زيبايي ، نيكي و صفات بهشتي گردد. اين به تو بستگي دارد .
دليل اينكه در دنيا اين همه رنج و عذاب وجود دارد اين است كه آدم ها نادان هستند و نمي دانند بر روي اين بوم چه نقاشي كنند.
اگر فقط
فصلی از گل یخ نوشتن
فصلی از دیوار یخ بسته نوشتن
از غروب آفتاب نوشتن
در دیار سرما نوشتن
آنجا که نیم سال گرما نیست و نیم دیگر سال سرد است
آنجا که یخ همه چیز است
معنای عشق گرما نیست.
انجماد ، مضارع مستمر است!
آن فصل ، فصل قطب است
بخار یخ بسته در دهانه کتری اس
پس
باید
فصلی نو نوشت
فصلی که سرما را در آن راهی نیست
نیمی از سال تابستانی دلپذیر
و نیم دیگر سال گرمایی مطبوع حاکم است
آن فصل، فصل عشق است
.... و معنی عشق گرماست . منبع :مدرسه ها
امشب دوباره دلم بی صدا شکست
امشب دلم باز بی صدا شکست
امشب دوباره دلم بی صدا شکست
با گریه ای غریب و غمی آشنا شکست
تا کهکشان غرقه شدن در خیال تو
پرواز کرد و چون مرغی رها شکست
یک عمر من شکستم و با درد ساختم
اما کسی نگفت چرا بینوا شکست
ماندم میان موج غریبی ز اشک و آه
کشتی صبرم از ستم ناخدا شکست
امشب ستاره ها پی دلداری آمدند
اما ز داغ من دلشان تا خدا شکست
باز به داد دلم رسی ای کاش
امشب دوباره دلم بی صدا شکست
شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم
...در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟
چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟
خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی
خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم
خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!