شهـــــدای انقـــــلاب ...

V A H ! D

کاربر فعال تالار مهندسی صنایع ,
کاربر ممتاز

.
.
.



بسم رب الشهدا ...


،


سلام!


یکم دیره ولی ...


دهــــــه فــــــجر مبــــــارکــــــــ ... :gol:


،


بدون مقدمه عرض کنم که

هدف از ایجاد این تاپیک ، آشنایی هرچه بیشتر با شهدای انقلاب اسلامی ایران عزیز هست

و

بازگو کردند خاطرات آن دوران ...

و

از دوستان تقاضا میکنم مطالبشون رو در این خصوص در اختیار دیگر عزیزان قرار بدن ...


،

یاد شهدای انقلاب

و

تکمیل کننده ی راهشان که شهدای دفاع مقدس هستند گرامی باد ...







.
.
.


 
آخرین ویرایش:

.:ارمیا:.

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
انقلاب به روایت پوستر!

انقلاب به روایت پوستر!

در دوره ای که همه،هرکاری که از دستشان برمی آمد برای اعتقاد و آرمانشان انجام میدادند،طراحان و نقاشان هم مهارت و ابزار خودشان را به میدان آوردند.برادران شیشه گر-کوروش،بهزاد،اسماعیل- تقریبا قبل از دیگران پوسترهایی در همراهی با دیگران ساختند،اغلب این پوسترها بی نام ونشانند و نام هیچ طراحی روشون نیست !من که از دیدنشان لذت بردم دیدن پوسترهایی از انقلاب بدون استفاده از رایانه واسم جالب و لذت بخش بودخصوصا اینکه این پوسترها با زحمت فراوان درست شده اند و هر کدام بینگر حس آزادی خواهی طراحانشون هستند.امیدوارم شما هم لذت ببرید.....!
 

.:ارمیا:.

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
گمانم بهمن ماه سال ۶۲ بود؛ “مجتبی” بعد از ۱۴ ماه مرخصی گرفته بود تا در راهپیمایی ۲۲ بهمن شرکت کند و دوباره برگردد جبهه. می دانست رزمندگان اسلام تا پایان سال قرار است عملیات بزرگی انجام دهند. به پدر و مادرش هم نگفت که دارد به تهران می آید؛ زود باید بر می گشت، خیلی زود، چرا که جزء نیروهای اطلاعات و عملیات بود و تصمیم گرفته بود همان روز بعد از راهپیمایی به منطقه برگردد. می دانست که اگر پدر و مادرش به خصوص مادرش متوجه آمدنش شوند، به این زودی ها نمی تواند برگردد.
***
روز راهپیمایی آقا کریم و فاطمه خانوم در لابه لای آن همه جمعیت، جوانی را دیدند که عصایی زیر بغل دارد و با شور و حرارت خاصی دارد شعار می دهد: “حزب الله می جنگد می میمیرد سازش نمی پذیرد”. از میان سیل جمعیت با هر زحمتی خود را نزدیک آن جوان رساندند و حالا دیگر شک شان به یقین مبدل شده بود؛ آن جوان مجتبی بود. آقا کریم گفت: تو اینجا چیکار می کنی؟ و فاطمه خانم گفت: پسرم، پات کی همچین شده؟ مجتبی جواب داد: “چقدر پیر شدی مادر”.
***
تنها فرزند این خانواده ساکن در میدان خراسان چند روز بعد در عملیات خیبر به شهادت رسید. فاطمه خانوم دیروز به من می گفت: ۲۲ بهمن آخرین باری بود که مجتبی را دیدیم. خدا بیامرز کریم آن روز هر چه اصرار کرد، ‌مجتبی خانه نیامد. فقط گفت: تا همین جا هم قاچاقی آمده ام. امام را تنها نگذارید!!!!!!

منبع:وبلاگ قطعه 26!
 

.:ارمیا:.

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
هوا دلپذیر شد...

هوا دلپذیر شد...

"بسم ربّ الشهدا و الصدیقین"

هنوز مانده تا آمدن عطر گل سوسن و یاسمن امّا...

امّا ما خمینی ندیده ها و خون دل نخورده ها، دلمان بدجور پر می کشد برای دلپذیر شدن هوا!

خمینیِ ما! امام ما! ابراهیم دوران!

این روزها هوای تهران...اصلاً همه جا، بدجور آلوده است و ما منتظریم تا تو بیایی و به هرم نفسهای پاکت، بعد از 34 سال باز هم هوای دلمان را دلپذیر کنی!

از خدا که پنهان نیست... از تو که روح خدایی چه پنهان؟!

نفسمان بریده در این هوا... ما مثل یکی یکدانه های شیمیاییت، مثل عبّاس های جان به کفت، شکیبا نیستیم. به ریزگردی نفسهایمان به شماره می افتد!

بگذریم... گلایه از خودمان است.

---------------------------

آن روز که تو مقتدرانه پا به هوای سرد و آلوده ی تهران گذاشتی و به کوری چشم شاه، زمستانمان بهار شد و هوایمان دلپذیر... جای ما خالی بود!

امروز امّا جای تو خالیست، بر صندلی سبز حسینه ی جماران و جای ما خالیتر... در صف مشتاقانت!

تو که نبودی، پرستوهای زیادی بازگشتند. بی سر... بی پا... بی پلاک... گمنام. به امید "خوش آمدید" شنیدن از زبان تو دل کنده بودند از خاک جنوب... وگرنه این خاکِ غریب که...!

آنها دل کنده بودند... امّا افسوس که تو زودتر دل کنده بودی...

فدای آن دل بزرگ تو که امیدت به دبستانیها بود! کاش بودی و می دیدی که دبستانیها آن روزها شده اند شهیدان امروز! احمدی روشن ها را می گویم...


مایی که آن روزها نبودیم، امروز دانشجوهای ساکتی شده ایم پشتِ صندلی های درس و مشقی بی حاصل!

بیا و استادی کن و روی تخته ی خالی کلاسمان بنویس:" تکلیف همگی ما خیلی سنگین است."


این نامه خیلی طولانی تر میشد اگر از 8 ماه دفاع مقدس 88 می نوشتم...همه ی آن 8ماه را همین بس که؛ دلمان لرزید امّا محکم تر در خاک این انقلاب ریشه زد...


یادت هست 12 بهمن 57، سرود"برخیزید! برخیزید! ای شهیدان راه خدا..." را؟!

سلام ما را به بقیة الله برسان و بگو:

این بچه ها نفسشان تنگ شده در هوای بی تو...

بگو؛ بیاید و تاریخ را تکرار کند... زیباتر...عظیمتر!

بگو؛ بیاید که ما هم "برخیزید! برخیزید!" بخوانیم و زنده شوند به دم مسیحایی او همه آنان که رفتند در هوایش!


http://www.www.www.iran-eng.ir/attachment.php?attachmentid=114178&d=1348054183

 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2]شهيد ابوالقاسم آزمايش[/h]
در سال 1332 ابوالقاسم آزمايش در تهران متولد شد. پدر و مادر متدينش او را در دامان پر مهرشان پروراندند و با احکام اسلام آشنا نمودند. آنگاه به تحصيل پرداخت و موفق به اخذ مدرک ديپلم شد. ابوالقاسم سپس به عنوان هنرجو در نيروي هوايي مشغول کار شد. او به امام خميني (ره) علاقه فراواني داشت. و براي پيروزي انقلاب اسلامي مي‌کوشيد. سرانجام در روز 21/11/1357 هنگاميکه به اتفاق ديگر هنرجويان مي‌کوشيدند تا درب اسلحه خانه را بشکنند و به مقابله با نيروهاي گارد بپردازند هدف گلوله دژخيمان قرار گرفت و در 25 سالگي در پادگان نيروي هوايي به فيض شهادت نايل آمد. مزار اين شهيد در بهشت‌زهرا (س)‌قرار دارد.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2]معرفی شهدای انقلاب[/h]
شهید علی قدوسی، - شهدای انقلاب ,
اقای قدوسی در 14 شهریور 1360 بر اثر انفجار یك بمب آتش‌زا در دادستانی انقلاب توسط منافقین، ناجوانمردانه به شهادت رسید.
شهید علی قدوسی، در سال 1306 در خانواده‌ای روحانی در شهر نهاوند متولد شد. پدرش یكی از روحانیون برجسته نهاوند و نزد آیت‌الله بروجردی از احترام خاصی برخوردا ر بود.
شهید قدوسی پس از اتمام تحصیلات ابتدایی در زادگاهش در سال 1323 شمسی وارد حوزه علمیه قم شد و از محضر بزرگانی چون آیت‌الله العظمی بروجردی و حضرت امام خمینی (ره) استفاده كرده و به درجه اجتهاد نایل آمد. شهید قدوسی از همان آغاز طلبگی، علاقه خاصی به اخلاق و عرفان داشت و در پی همین علاقه به كسب فضایل اخلاقی پرداخت. ایشان در میدان مبارزه علیه رژیم شاهنشاهی نیز، همیشه از پیشگامان بود و سابقه مبارزات وی به پیش از 15 خرداد 1342 بر‌می‌گردد. این مبارزات طی سالهای 42-41 در پرتو خروش امام خمینی علیه شاه به اوج رسید و ایشان نیز به عنوان یك شاگرد عاشق امام با فداكاری و سخت‌كوشی به مبارزه پرداخت تا اینكه كه در سال 1345 به دنبال كشف تشكیلات مبارزاتی گروهی از علما و روحانیون، از جمله حضرت‌ آیت‌الله خامنه‌ای و هاشمی رفسنجانی، شهید قدوسی نیز دستگیر و به زندان قزل قلعه انتقال یافت.
شهید قدوسی برای احیای فرهنگ ارزشمند اسلامی اهمیت ویژه‌ای قائل بود و به همین جهت اهم فعالیت خود را صرف پایه‌ریزی یك سیستم آموزشی نو و پر ثمر نمود و به موازات فعالیت سیاسی، با همكاری شهید بهشتی اقدام به تأسیس مدرسه حقانی (‌منتظریه)‌ و مكتب توحید كرد و با اعمال شیوه‌ای نو و كارساز ، این دو نهاد آموزشی را الگویی برای سایر مراكز آموزشی و فرهنگی قرار داد.
شهید قدوسی پس از انقلاب به فرمان امام خمینی به سمت دادستان كل انقلاب برگزیده شد و پس از 31 ماه در 14 شهریور 1360 بر اثر انفجار یك بمب آتش‌زا در دادستانی انقلاب توسط منافقین، ناجوانمردانه به شهادت رسید.

پیام امام خمینی(ره)
" این جانب سالیان طولانی از نزدیک با او(شهید قدوسی) سابقه داشتم و آن بزرگوار را به تقوا و حسن عمل و استقامت و مقاومت و تعهد در راه هدف می شناختم. شهادت بر او مبارک، و فود الی الله و خروج از ظلمات به سوی نور بر او ارزانی باد.
راهی است که باید پیمود و سفری است که باید رفت. چه بهتر که در حال خدمت به اسلام و ملت شریف اسلامی شربت شهادت نوشید و با سرافرازی به لقاء الله رسید و این همان است که اولیای معظم حق تعالی که آرزوی آن را می کردند و از خدای بزرگ در مناجات خود طلب می کردند دست یافت.
گوارا باد شربت شهادت بر شهدای انقلاب اسلامی و خصوص شهدای اخیر ما که با دست جنایتکار منفورترین عناصر پلید به جوار رحمت حق شتافتند و افتخار برای اسلام و ننگ و نفرت برای دشمنان دژخیم ملت شریف آفریدند.

شهید قدوسی از دیدگاه مقام معظم رهبری
"...هم پرکار بود، خسته نمی شد، هم پشتکار داشت.این طور نبود که یک کاری را رها کند و دنبال کار دیگری برود. نمونه آن مدرسه حقانی، اگر ریاست مدرسه حقانی با کسی غیر از آقای قدوسی بود، من باور نمی کنم که این مدرسه به این اندازه از فواید و آثار می رسید. این مرد بود که نشست آن جا، حواسش را جمع کرد، از همه کارهای خود برید، به هیچ کاری نپرداخت تا این مدرسه را به این رونق رساند و از لحاظ شکل و محتوی مدرسه را به حد مطلوب و قابل توجهی قرار داد."

آقای هاشمی رفسنجانی درباره شهید قدوسی گفته اند:
" یک خصوصیت بارز ایشان نظم و قاطعیت بود، در بین همه ما ایشان زبانزد بود به نظم و قاطعیت و به همین دلیل ما برای ایشان مدیریتی قائل بودیم و کارهایی که در آن روزها احتیاج به مدیریت قاطعی داشت به ایشان سپرده می شد و به همین دلیل هم ایشان را مسؤول محاکمات آن زمان کردند. درابتدا ایشان را مسؤول زندانی های بازداشتی از رژیم قبل که در روزهای اول انقلاب خیلی بی نظم بود، کردند و این کار برای این انجام شد که بشود به آن جا نظمی داد."
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2]چند سخن از شهید عالیقدر دکتر بهشتی - شهدای انقلاب ,[/h]
,





چند سخن از شهید عالیقدر دکتر بهشتی - شهدای انقلاب​



چند سخن از شهید عالیقدر دکتر بهشتی
زندگی بی عشق زندگی سرد و خاموش است.
گرما و روشنی زندگی با آتش عشق است.
حق پرستی كه امروز برای انسان مطرح شده، نه حق پرستی سود طلبانه بلكه حق پرستی عاشقانه است.
كتاب حق و باطل ص 75

یك وقت طبقه مظلوم بر طبقه ظالم می شورد تا به حقش برسد، یك وقت طبقه مظلوم می شورد تا ظالم بعدی باشد! اگر طبقه مظلوم بشورد تا ظالم بعدی باشد حركتی می شود در آغاز نورانی، در وسط نیمه نورانی و در پایان همان ظلمت؛ چون ظالم است. مثل ما كه امتی بودیم كه برای توحید و عدل قیام كردیم و به زودی حاملان لوای شرك و ظلم شدیم. ما خود مستحق آن شدیم تا دیگران به پا خیزند و نابودمان كنند.
كتاب حق و باطل. ص 107
هر حركتی كه از عدل دوستی واقعی و انصاف بهره ای در حد خود داشته باشد، و آغشتگی و آمیختگی آن به باطل، خود پرستی، هواپرستی، شیطان گرایی، اهریمن گرایی، سود طلبی و من پرستی آن را از ارزش نیندازد و بیمار نكند و از درون كرم خورده و فاسد نكند، محكوم به پیروزی و بازده داشتن و نافع بودن است.
حق و باطل ص 108
هر كه افتخار انسان بودن و حامل روح خدا بودن را می خواهد، باید بار سنگین مسوولیت داشتن و انتخاب كردن را هم به دوش بكشد.
حق و باطل ص 135
بزرگترین خداگونگی انسان در این است كه خود می شناسد، خود می سنجد، خود برمی گزیند، خود می سازد و خود می آفریند.
نقش آزادی در تربیت كودكان ص 61
خلاقیت بر اساس انتخاب خویشتن، بزرگترین و مهمترین بُعد خداگونگی انسان است. نقش آزادی در تربیت كودكان ص 61
به خصلتهای كمال و تعالی آراسته شدن، پس از انتخاب آزادانه او تحقق پیدا می كند. نقش آزادی در تربیت كودكان ص 61
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2]شیر در قفس:خاطرات فرزند از اسارت و شهادت آیت الله غفاری[/h]


سر و صورتش هم به شدت مضروب شده بود. نمی دانستیم چه اتفاقی در داخل زندان برایش رخ داده است. وقتی سرش را بلند کرد، اولین کلمه‌ای که به من گفت، این بود: «این آخرین ملاقات من با شماست. من دیگر بعید می‌دانم، بیش از این بتوانیم مقاومت کنم».
مادرم و بچه‌ها گریه‌شان گرفت. پدرم نیز گریه کرد. دیدم مأمورانی که آن جا ایستاده‌اند، لذت می‌برند از این که ما رنج می‌کشیم. این واقعا به من برخورد. خطاب به پدرم گفتم: «خوب پدر، می‌خواستی روضه موسی بن جعفر (ع) نخوانی، پایان روضه همین است، چرا گریه می‌:نی؟ روحیه بچه هارا خراب می‌کنی؟».
پدرم گفت: «پسرم، نمی‌خواهم گریه بکنم، ولی بدنم خیلی درد می‌کند، بدنم را خرد کرده‌اند».

● همراه با پدر ، در یک زندان
روزهای یک شنبه و چهارشنبه، زندانیانی را که در کمیته، بازجوییشان به پایان رسیده بود، به زندان قصر می‌آوردند. هر موقع که زندانیان چدید می آمدند، ما جلو در ورودی می‌رفتیم و نگاه می‌کردیم تا ببینیم چه کسانی را آورده‌اند. بالاخره یک روز دیدم که پدرم را نیز آوردند. این اولین باری بود که ایشان را بدون عبا و عمامه و در لباس زندان می‌دیدم. پدر در لباس زندان هم با آن محاسن بلند و موهای سفید، قیافه موزونی پیدا کرده بود. چند ماه بود ایشان را ندیده بودم. لذا نتوانستم طاقت بیاورم، و همان جا از پشت در فریاد زدم «پدر»!
پدرم نیز از پشت در صدای مرا شنیده بود. وقتی ایشان به داخل بند آمد، من شتابان دویدم و او را در آغوش کشیدم. زندانی‌ها همه تحت تأثیر این صحنه قرار گرفته بودند. اشک در چشم ما و بسیاری از آنها جمع شده بود. از لحظه ورود پدرم به زندان، به طور کلی فضای آن جا عوض شد؛ انگار کودتایی در زندان صورت گرفته است. در این بند، چند روحانی دیگر نیز حضور داشتند، مانند آقایان جلال گنجه‌ای ، امینی ، طباطبایی و شجونی. البته اینها درزندان کاری به کار دیگران نداشتند و زندگی خودشان را ادامه می‌دادند. وقتی پدرم وارد زندان شد آقایان آمدند که ایشان را توجیه کنند. آقای گنجه‌ای مرا به گوشه‌ای بردو گفت: «زود به پدرت بگو که این جا آخوندبازی در نیاورد و خیال نکند همه پامنبری ایشان هستند و آیت‌اللهی است که باید بقیه دستش را ببوسند. برو با او صحبت کن و تذکر بده که باید مارکسیست‌ها احترام بگذارد، به آقایان مجاهدین خلق توجه کند، ایشان باید این چیزها را بداند و از جامعه‌شناسی زندان اطلاع داشته باشد.»
من می‌دانستم که پدرم در این قالب‌ها نمی‌گنجد. او هر جا که برود ، کل منطقه را عوض می‌کند و از فضا رنگ نمی‌گیرد. وقتی با پدرم تنها شدم، مطالبی را که آقای گنجه‌ای عنوان کرده بود، به ایشان گفتم. پدرم بلافاصله پرسید: «اتاق آقای گنجه‌ای کجاست؟!»
و هر دو به اتاق او رفتیم. آقای گنجه‌ای و چند نفر دیگر در آن جا بودند. پدرم نشست و سلام و علیکی کرد. وقتی همه رفتند و فقط من ماندم و آقای گنجه‌ای ، به آقای گنجه‌ای گفت: «تو خجالت نمی‌کشی! شیخ بی‌ریشه! بی‌بته!‌ بی‌بنیه! این پیغام چیست که برای من فرستاده‌ای !؟ من یک پیرمرد روحانی هستم، همین که وارد این جا شدم، شما باید این شخصیت را داشته باشید که به یک فرد مسن احترام بگذارید. چرا ما باید از فضای این جا تبعیت کنیم؟ اینها باید تابع نظرات ما باشند! این جا کمونیست‌ها هم باید از ما حرف شنوی داشته باشند! ما به همان میزان که با شاه مخالفیم، با مارکسیست‌ها هم مخالفیم! از امروز که من اینجا هستم ، مارکسیست‌ها نجس هستند! اینها حق ندارند موقع تقسیم غذا دست به آن بزنند! ظرف‌ها را نیز حق ندارند بشویند! من به تنهایی تمام ظرفه‌های دویست نفر زندانی را خواهم شست. اینها برای مارکیس مبارزه می‌کنند، ما برای خدا! راه ما و آنها دو مسیر جداگانه است. هم رژیم شاه و هم اینها با ما دشمن هستند. اینها روزی از پشت به ما خنجر خواهند زد. اگر دستشان به ما برسد، ما را تکه تکه می‌کنند!»

برخورد با کمونیست‌ها و منافقین
اولین عکس‌العمل کمونیست‌ها و منافقین، آن بود که پدر مرا بایکوت کردند و اجازه ندادند کسی با ایشان تماس بگیرد. اما پدرم با روحیه‌ای بالا وارد زندان شده بود و توانست یک یک، بچه‌های منافقین را از چنگ آنها در آورد. آقای طاووسیان۱که رییس چپ‌های زندان بود، با پدر من شروع به بحث کرد. نتیجه بحث‌ها آن شد که حتی تعدادی از سران مارکسیست‌ هم از عقایدشان دست برداشتند.
مارکسیست‌ها برای تظاهر، روزه هم می‌گرفتند، یکی از آنها فردی به نام دکتر اعظمی بود. آنها روزه وحدت می‌گرفتند. اما چه روزه‌ای! یکی از آنها که روزه گرفته بود، در گوشه‌ای به صورت پنهانی مشغول خوردن بیسکویت بود! پدرم او را دید و گفت: «این چطور روزه‌ای است که شما گرفته‌اید؟ چه اصراری دارید که دروغ بگویید؟ شما مارکسیست هستی، بین من و شما وحدتی وجود ندارد، برو دنبال کارت!»
یک روز دیگر، همین آقای اعظمی توی آفتابه دستشویی ادار کرده بود. پدرم گفت: «این چه کاری بود کردی؟»
با پررویی گفت: «می‌خواستم شما نجس بشوید!»
پدرم رد پاسخ او گفت: «احمق ، اگر من نمی‌فهمیدم که نجس نمی‌شدم!»
اینها از نظر اخلاقی و رفتاری کثیف بودند.
برای پدر من تحمل زندان بسیار دشوار بود؛ زیرا پدرم در حقیقت اسیر سه زندان بود: ساواک ، مارکسیست‌ها و منافقین. اما پدرم با روحیه‌ای مقاوم، همه مشکلات را حل می‌کرد. پدرم به یکی از سران مارکسیست‌ها به شوخی گفت: «بلند شو نماز بخوان!»
او گفت: «من مارکسیستم».
پدرم دوباره اصرار کرد. گفت: «به خدا قسم من مارکسیستم!»
پدرم گفت: «تو غلط کرده‌ای! اگر مارکسیستی چرا به مارکس و کمونیسم قسم نمی‌خوری؟! همین شیوه قسم خوردنت ثابت می‌کند که به خدا اعتقاد داری.»
بالاخره به شوخی او را وادار به نماز خواندن کرد و به تدریج هم روحیات او عوض شد و اصلا از مارکسیست‌ها فاصله گرفت. البته تنها این فرد نبود، تعداد زیادی از مارکسیست‌ها از عقایدشان دست برداشتند و مسلمان شدند، لذا اوضاع تغییر یافت و مارکسیست‌ها، در حالت انفعالی قرار گرفتند. آن موقع در زندان، مسلمان‌ها و منافقین و مارکسیست‌ها یک «شهردار» مشترک داشتند که تهیه غذا و شستن ظروف بر عهده او بود.
پدرم که وارد زندان شد، به طور طبیعی به سرپرست زندانی‌ها مبدل شد. غذا را او تقسیم می‌کرد و در آخر اگر چیزی باقی می‌ماند خودش نیز غذا می‌خورد. سالاد را خودش درست می‌کرد، ظرف‌ها را می‌شست و اجازه نمی داد مارکسیست‌ها در این گونه امور دخالت کنند. آقای طاووسیان صدایش در آمده بود و می‌گفت: «این آقای شیخ را از کجا آورده‌اند؟ همه مفاهیم ما را خراب کرد! همه آرای ما را باطل کرد. یک نفری با کارکردنش، همه تبلیغات ما را از بین برد!».
یک بار به طور اتفاقی شنیدم که می‌گفت: «نگذاریم او بیشتر از این کار کند، تا به همه تبلیغ کنیم که روحانی و مسلمان کارکن نیست و فقط بخور است. و به این وسیله افراد را نسبت به شیخ بدبین کنیم».
وقتی من این را با پدرم در میان گذشتم، او گفت: «این‌ها نمی‌توانند ما را از این راه باز دارند، من برای تبلیغ کار نمی‌کنم. واقعا دوست دارم فعالیت کنم».
محفل دیگری که در آن، کمونیست‌ها میدان‌دار بودند، فعالیت‌های ورزشی بود. در روز ورزش، کمونیست‌ها، حرکات ورزشی را رهبری می‌کردند. در اولین روز ورزش، با حضور پدرم، ایشان به جلو صف رفت و شروع به دویدن کرد. کمونیست‌ها موقع دویدن «هی !‌هی» می‌گفتند. پدرم گفت: «اما ما هی! هی! بلد نیستیم. این شعار اسب است! ما مسلمانیم و الله‌اکبر می‌گوییم».
آنها گفتند: «ما هی هی می‌کنیم»
اما بچه مسلمان‌ها در آن روز «الله اکبر» گفتند. در روزهای بعد هم پدرم جلو افتاد و «الله اکبر» گفت. در نتیجه ، ورزش هم از دست مارکسیست‌ها در آمد.

● محبوبیت آیت‌الله نزد زندانیان
حادثه دیگری در زندان به وقوع پیوست که آن واقعه موجب محبوبیت بیشتر پدرم شد. در یکی از روزهای سرد زمستان، مسؤولان زندان برای آزار و اذیت زندانی‌ها، پتوهای همه زندانیان را گرفتند و به هر نفر فقط یک پتو دادند. این پتو، هم روانداز بود، هم تشک، و هم موکت و نمد. این پتو حتی مانع از سرمای کف زمین هم نبود. آن شب، هیچ کس از سرما نمی‌توانست در زندان قصر بخوابد. ساعت ده شب بود که پدرم به پشت در زندان رفت و شروع کرد به در زدن. آن چنان محکم به در زندان می‌کوبید که زندان شلوغ شد. چپی‌ها و منافقین هم ایستاده بودند، اما هیچ کدام از سران این ها جرأت اعتراض نداشتند. سرگرد زمانی حاضر شد، پدرم به او گفت: «سرگرد! این آقایان سردشان است، پتوهای آقایان را بدهید!»
آن سرگرد سعی کرد نفاق ایجاد کند. گفت: «آقای شیخ، شما دیگر چرا از این منافقین و کمونیست‌ها دفاع می‌کنید؟»
پدرم گفت: «هر چه هستند، کمونیست یا مسلمان فرق نمی‌کند، یا این آقایان را ببرید بکشید،‌یا اگر قرار است زنده بمانند، پتوهایشان را بدهید. هوا سرد است، انسانیت اجازه نمی‌دهد که حتی سگ را هم زجر داد! اگر شما فکر آنها را قبول ندارید، من هم قبول ندارم،‌ولی انسان باید از شرایط انسانی برخوردار باشد، پتوهایشانرا بدهید».
سرگرد گفت: «آقای شیخ، بگو پتوی من را بده تا پتوی تو یک نفر را بدهیم».
پدرم گفت: « ما اگر می‌خواستیم «من» باشیم، این جا نمی‌آمدیم. این جا که آمدیم، برای آن است که «ما» بودیم. من سردم نیست، من بدنم سالم و قوی است، آقایان سردشان است. اگر پتوها را ندهید، ‌همگی اعتراض می‌کنند و جنجال به راه خواهیم انداخت. سپس همه ما شروع می‌کنیم به نماز خواندن، آقایانی هم که خود را مارکسیست نشان می‌دهند، نماز خواهند خواند. حال، پتوها را می‌دهید یا زندان را به هم بریزیم و درهای زندان را ب***یم؟»
زمانی گفت: «آقای شیخ، اگر جنجال راه بیندازی، کتک مفصلی خواهی خورد». کم کم سر و صدای دیگر زندانیان در آمد. به تدریج صداها اوج گرفت و حیاط زندان شلوغ شد، بالاخره آنها مجبور شدند پتوها را برگردانند. پتوها را که به داخل زندان آوردند، صدای «صلوات» که سمبل بچه مسلمان‌ها بود، بلند شد. بعد از این واقعه، تعدادی از مارکسیست‌ها به پدرم گفتند که می‌خواهند نماز بخوانند. پدرم نیز نماز خواندن را به آنها آموزش داد. یکی از کسانی که با پدرم زیاد بحث می‌کرد، آقای ابوذر ورداسبی بود که آن موقع از سران و متفکرین مجاهدین خلق به شمار می‌امد. ورداسبی بعد از انقلاب هم کلی ادا و اطوار در آورد. بعد هم از ایران فرار کرد . الان نیز در عراق است. او خیلی حراف بود. ساعت‌ها با پدرم مباحثه می‌کرد و در نهایت منکوب و مجاب می‌شد. پدرم به او می‌گفت: «تو که درس نخوانده‌ای و با سواد نیستی، چرا خودت را رهبر فکری اینها جا زده‌ای؟»
او قبول کرد که نزد پدرم ادبیات عرب و مطالعات اولیه اسلامی را بیاموزد. بعد از این ، او دیگر در زندان به عنوان رهبر فکری شناخته نمی‌شد، حضور پدرم باعث شد که بسیاری از چپی‌ها مسلمان شوند و تعدادی از منافقین هم از عقایدشان دست بردارند.
پدرم و آقای مالکی در زندان اذان می‌گفتند. مأموران آمدند و اذان گفتن را ممنوع کردند، اما پدرم به کارش ادامه داد. پدرم را بردند و زدند تا اذان نگوید. پدرم گفت: «من را اگر بکشید، باز هم اذان می‌دهم. من مجتهدم، فتوا می‌دهم، اگر انسان در یک جایی زندگی می‌کند که نتواند در آن جا آزادانه اذان بگوید، نباید در آنجا زندگی بکند. من اگر در زندان بمانم، اذان خواهم گفت.»
آقای مالکی هم به همین سرنوشت دچار شد. ایشان را نیز بردند و کتک فراوانی زدند. او را داخل یک پتو انداختند و این پتو را محکم به دیوار می‌کوبیدند. در اثر این کار، او بیهوش می‌شد، اما هر وقت که دوباره به هوش می‌آمد، شروع می‌کرد به اذان گفتن. بالاخره ، به دنبال مقاومت پدرم و آقای مالکی، نماز جماعت در زندان شروع شد؛ پدرم نیز امام جماعت شد. طی این مدت، از معدود کسانی که خیلی با پدرم رفیق بود،‌آقای سید هادی خامنه‌ای بود. ایشان با پدرم بسیار محترمانه برخورد می‌کرد. ایشان در حقیقت قوت قلبی برای پدرم به حساب می‌آمد.

● دشمن خمینی کافر است
پس از آن که جو زندان به دست بچه‌ مسلمان‌ها افتاد، هر از چندی‌ـ به قول ساواکی‌ها‌ـ ما در زندان بدرفتاری می‌کردیم؛ یعنی به نماز جماعت می‌ایستادیم و یا روزه می‌گرفتیم. به همین دلیل ما را برای تنبیه، به زندان عادی و در جمع هروئینی‌ها و تریاکی‌ها و سارقین می‌انداختند. البته در آنجا هم بیکار نمی‌نشستیم و با زندانی‌های عادی صحبت می‌کردیم. در زندان، با پدرم مصاحبه‌ای تلویزیونی انجام دادند، با این نیت که آن را از تلویزیون سراسری پخش کنند. پدرم از اول تا آخر مصاحبه ، ‌اعتراض کرد و هر چه را که در دل داشت، بیان کرد. او گفت: «برای انجام این مصاحبه، مرا زده‌اند. مرا تهدید کرده‌اند و‌آورده‌اند که توی این مصاحبه بگویم شاه درست است. نه خیر آقا!‌ حکومت شاه باطل است! مردم حق دارند که خودشان سرنوشت خودشان را تعیین کنند. حکومت فقط باید خدایی باشد و به اراده خود مردم تشکیل شده باشد.»
ایشان در بازجویی‌هایشان نیز همیشه از امام (ره) با عظمت یاد می‌کرد. او در بازجویی و در پاسخ به سؤال «راجع به خمینی بنویسید»، ‌نوشته بود: «تنها کسی که می‌تواند ایران را نجات دهد، آیت‌الله العظمی خمینی است!» یک بار دیگر نیز از او سؤال شده بود: «به نظر شما خمینی کیست؟»
وقتی برای اولین بار بازجو با خودکار قرمز نوشت: «نظر شما راجع به خمینی چیست؟» پدرم با خودکار مشکی خودش توی نوشته بازجو دست برد و یک «ابرو» باز کرد و قبل از کلمه «خمینی» کلمه «آقای» را اضافه کرد. در هنگام وقوع این اتفاق، پدرم پهلوی من نشسته بود. یک دفعه دیدم که بازجو بی‌دلیل بلند شد و با سیلی زد توی صورت پدرم، به شکلی که ایشان از روی صندلی بر زمین افتاد. بعد، متوجه شدم که قضیه از چه قرار است و چرا بازجو این همه عصبانی شده است. بازجو می‌گفت: «جسارت می‌کنید!؟ این جا هم ول کن نیستید!؟ این جا هم می‌گویید آقای خمینی!؟»
به این ترتیب ، با توجه به روحیه مقاوم و خوبی که پدرم داشت، شرایط زندان عوض شد. من هم رابط پدرم با زندانی‌ها بودم. خیلی از مارکسیست‌ها که نمی‌توانستند مسأله‌شان را با پدرم در میان بگذارند، به من می‌گفتند و من آنها را برای پدرم بیان می‌کردم. پدرم، آقای گنجه‌ای را تحویل نمی‌گرفت. گرچه او خود را سردسته و ایدئولوگ مجاهدین خلق می‌دانست، اما پدرم به او می‌گفت: «اگر کاری داری به هادی بگو» و عمدا او را تحقیر می‌کرد.
حضور ما ـ پدر و پسر ـ در زندان نیز برای والدین زندانی‌ها قوت قلب بود. این مورد در ملاقات‌ها بیشتر نمود پیدا می‌کرد.

● حضور در دادگاه
پس از چند روز ، با بلندگوی بند، من و چند نفر دیگر را صدا کردند. به ما گفتند که برای محاکمه احضار شده‌ایم. چشم‌هایمان را بستند و سوار یک ماشین کردند و به دادسرای ارتش ـ واقع در چهار راه قصر ـ بردند، داخل که شدیم، چشم‌هایمان را باز کردند. فهمیدم که طبقه چهارم یا پنجم هستیم. حدود دو ساعت برای انجام مقدمات دادگاه در آنجا بودیم که یک دفعه در باز شد و پدرم را نیز برای محاکمه آوردند. احتمالا به طور اتفاقی، محاکمه هر دو ما در یک روز واقع شده بود، چرا که اگر خودشان می‌دانستند، این کار را نمی‌کردند. پدرم تا مرا دید، مرا بغل کرد و بوسید. رییس دادگاه گفت: «زندانی‌ها همدیگر را نبوسند!» بعد به آن پاسبان خطاب کرد: «این دو متهم را از یکدیگر جدا کن!»
پدرم برخاسته و فریاد کشید: «ساکت باش مرد! دو متهم کدام است؟ این فرزند من است!»
در همین حین، پاسبان محکم زد توی گوش پدرم. محاکمه من و پدرم با یکدیگر آغاز شد. [رییس دادگاه سرلشگر زاهدی بود که بعد از انقلاب اعدام شد]. وکیل من سرهنگ پژمان و وکیل پدرم سرهنگ غفاری، که از قضای روزگار با پدرم نیز فامیل بود. اول ، محاکمه پدرم شروع شد. نماینده دادستان، دادنامه‌اش را این گونه شروع کرد: «به نام نامی اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر ، متهم غیرنظامی حسین غفاری، است. او یک به اصطلاح روحانی جامد، افراطی و متعصب است ...»
این کلمات در آن سال‌ها دارای بار حقوقی بود. جامد به کسی می‌گفتند که انقلاب سفید شاه را درک نکرده باشد. متعصب هم کسی بود که زندان‌های سابق در او اثر نگذاشته، افراطی هم آن فردی بود که با گروه‌های مسلحانه ارتباط داشت. در همین حال،‌پدرم برخاست و فریاد زد: «ساکت باش مرد!»
رییس دادگاه در حالی که با چکش پلاستیکی‌اش روی میز دادگاه می‌زد، گفت: «زندانی، ساکت باش!»
پدرم گفت: «اگر من می‌خواستم ساکت باشم، این جا چه کار می‌کردم!؟»
بعد پدرم اجازات اجتهاد خود را از مرحوم آقای حکیم، کوه کمره‌ای و دیگران را ـ‌که مادرم برایش فرستاده بود ـ به دادگاه نشان داد و گفت: «معلوم می‌شود مرحوم آیت‌الله کوه کمره‌ای و مرحوم آیت‌الله آقای حکیم و دیگران به قدر این مردک نمی‌فهمیدند که به من گفته‌اند: «یحرم علیک التقلید»! حالا این به من می‌گوید «به اصطلاح روحانی!» ایشان باید همین جا حرفش را پس بگیرد تا من بقیه سؤال‌ها را اگر خواستم ، جواب بدهم، و الا هیچ یک را جواب نخواهم داد. این آقا باید مثل آدم صحبت کند. حق ندارد توهین بکند! مطابق قانون اساسی ، شاه هم موظف است به مجتهدین احترام بگذارد. شاه باید به من احترام بگذارد، چه برسد به نوکر شاه!»
دادستان پرسید: «نظر شما در مورد اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر چیست؟»
پدرم گفت: «ایشان و پدرش، هر و با کودتای انگلیسی بر سر کار آمده‌اند. وقتی پدرشان خواسته‌های آنها را تأمین نکرد، او را بردند و پسرش را به جایش آوردند. الان هم آمریکایی‌ها حامی شاه هستند».
رییس دادگاه وبار با عصبانیت برخاست و گفت :«خفه شو!»
پدرم گفت: «خیلی خب، شما می‌توانید بگویید خفه شو. حتی می‌توانید مرا واقعا خفه کنید ولی با خفه شدن من، واقعیت تغییر نمی‌کند!»
دادستان ادامه داد: «ایشان متهم است به تماس با خرابکاران».
پدرم جواب داد: «چگونه عده‌ای را که برای نجات یک کشور برخاسته‌اند، خرابکار می‌نامید؟!»
سپس وکیل تسخیری پدرم، سرهنگ غفاری، بلند شد تا از پدرم دفاع کند. او هم پیرمرد کم عقلی بود. وکلای تسخیری، معمولا از میان سرهنگ‌های بازنشسته دایره حقوقی انتخاب می‌شدند. آنها فقط یک سری حرف‌های کلیشه‌ای را در هر دادگاه تکرار می کردند. او شروع کرد به صحبت و گفت: «موکل من پیرمرد است، هیچ غرضی و مرضی نداشته، او پیر است و به سنی رسیده که نیاز به کمک دادگاه دارد».
پدرم برخاست و گفت: «آقای وکیل، بنشین! چرا یاوه می‌گویی؟ پیرمرد کدام است؟ من عالما و عامدا به این راه آمده‌ام! من برای دفاع از مشی حسین به علی (ع)‌به این راه آمده‌ام! پیرمرد کدام است؟ پیرمرد خودت هستی! عقل از سرت گذشته است. درست است که شصت سال سن دارم، ولی ده تای تو را حریف هستم. ساکت باش! مگر من چه کرده‌ام که باید بگویم ببخشید؟ من هیچ اشتباهی مرتکب نشده‌ام. و راهم را درست آمده‌ام. من مخالف نوکری بیگانگان هستم. من مخالف آزادی زنانی هستم که شاه مدعی آن است. او توسط حکومت انگلیسی‌ها بر سر کار آمده‌ است و روحانیت را می‌خواند به زانو در بیاورد...»
پدرم شروع کرد به بیان مستندات حقوقی مبنی بر غیر قانونی بودن حکومت شاه، چیزی شبیه به آن که حضرت مام (ره) سال‌ها بعد، درهنگام ورودشان به ایران در سخنرانی بهشت زهرا استدلال فرمودند. پدرم اصلا گوش نمی‌کرد که سؤال دادگاه چیست و یکسره حرف می‌زد. رییس دادگاه به پاسبان‌ها اشاره کرد تا پدرم را ساکت کنند. آنها آمدند و به زور پدرم را روی صندلی نشاندند. وکیل مدافع همان صحبت‌های خودش را عنوان کرد و دوباره نوبت سخن به پدرم رسید. این بار ایشان به آرامی ادامه دادند: «مجلس غیرقانونی است، زیرا برابر قانون اساسی باید پنج تن از مجتهدین طراز اول، ‌قوانین را که مجلس تصویب می‌کند، مورد تأیید قرار دهند، کدام یک از این مقررات به امضای فقیه جامع‌الشرایط و بزرگواری مثل حضرت آیت‌الله العظمی آقای خمینی رسیده است. کجا ایشان مصوبات را امضا کرده‌اند؟ ایشان الان در تبعید هستند. ایشان حکومت را قبول ندارند. این حکومت فاسد است، فاجر است! شما حق ندارید این جا بنشینید. شما از چه کسی حقوق می‌گیرید؟ آقا خمس می‌دهید ....؟ پدرم مفصل صحبت کرد، معلوم بود که دیگر تکلیف ایشان روشن گشته و دیگر همه چیز تمام شده است. پس از دفاعیات او ما یکدیگر را در آغوش گرفتیم و بوسیدیم. آخرین جمله‌ای که پدرم در این دادگاه به من گفت، این بود: «پسرم! خودت را ذلیل نکن. زندگی به ذلت نمی‌ارزد. بیرون هیچ خبری نیست».

● آخرین ملاقات
پس از مدتی من از زندان آزاد شدم و برای ملاقات با پدرم به همراه خانواده به زندان مراجعه کردیم. پدرم برای ملاقات، قادر نبود با پای خودش بیاید. دو نفر زیر کتف او را گرفته بودند و روی زمین می‌کشیدند. ایشان را وسط قفس۳ روی یک صندلی تاشو نشاندند. پدرم خیلی ناراحت بود. سر و صورتش هم به شدت مضروب شده بود. نمی دانستیم چه اتفاقی در داخل زندان برایش رخ داده است. وقتی سرش را بلند کرد، اولین کلمه‌ای که به من گفت، این بود: «این آخرین ملاقات من با شماست. من دیگر بعید می‌دانم، بیش از این بتوانیم مقاومت کنم».
مادرم و بچه‌ها گریه‌شان گرفت. پدرم نیز گریه کرد. دیدم مأمورانی که آن جا ایستاده‌اند، لذت می‌برند از این که ما رنج می‌کشیم. این واقعا به من برخورد. خطاب به پدرم گفتم: «خوب پدر، می‌خواستی روضه موسی بن جعفر (ع) نخوانی، پایان روضه همین است، چرا گریه می‌کنی؟ روحیه بچه‌ ها را خراب می‌کنی؟».
پدرم گفت: «پسرم، نمی‌خواهم گریه بکنم، ولی بدنم خیلی درد می‌کند، بدنم را خرد کرده‌اند».

● آخرین وصیت‌ها
بعد خم شد که با دستهایش اشک‌ها را پاک کند، اما نتوانست. دست‌هایش بالا نیامد، سرش را پایین برد و با سر زانو اشک‌هایش را پاک کرد. بعد من چند سفارش کرد. گفت: «به حاج آقا انیسی ـ حاج عبدالله انیسی که مسؤولیت اجرایی بازسازی مسجد شیخ فضل‌الله نوری۲ را بر عهده داشت ـ سفارش اکید کنید که کار این مسجد نخوابد . اگر می‌خواهید در قبر نفس راحتی بکشم، مسجد را به سرانجام برسانید». بعد رو کرد به خواهرم و گفت: «بالاخره دیدید که راه همین است! راه را ول نکنید».
پاسبان مأمور با صدای بلند به پدرم گفت: «خفه شو»!
پدرم گفت: «آقا می‌بینی من دارم جان می‌دهم ، دیگر به من چه کاری دارید؟»
بعد به من گفت:‌«پسرم روحانیت را ول نکنی! ‌من راضی نخواهم بود اگر تو شغل دیگری را انتخاب کنی! همین درس را که شروع کردی و به این جا رساندی، همین را ادامه می‌دهی و مبادا از این راه برگردی».
به مادرم نیز گفت: «کتک خوردن، ارثیه‌ای بود که ما از موسی بن جعفر (ع) به ارث بردیم. این ارثیه را حفظ کنید. شما حتما هوای فرزندانت را داشته باش».
و بعد هم به من سفارش کرد که مواظب مادرم باشم. پدرم داشت صحبت می‌کرد که یک دفعه دیدم سرش پایین افتاد. مادرم و من فریاد کشیدیم، ولی مأموران خیلی خونسرد، انگار یک کبوتر دارد می‌میرد و جان می‌دهد ، پدرم را برداشتند و بردند.
ما توی حیاط شروع کردیم به داد و فریاد. آن جا شلوغ شد و مردم دور ما را گرفتند. مأموران ما را گرفتند و به داخل بند بردند. در آن جا خیلی قساوت نشان دادند. ما صدای پدرمان را می‌شنیدیم، ایشان پشت یک پاراوان ـ نوعی پرده‌ـ قرار داشت. ما هم در داخل. اعتراض کردیم که باید پدرمان را به بهداری ببرید. هر چه کردیم، ایشان را به بهداری نبردند. بعد هم ما را با زور بیرون کردند.
به منزل آمدیم، در آنجا اولین کاری که توانستیم انجام دهیم این بود که مادرم به منزل دایی‌مان زنگ زد، دایی‌ام به منزل ما آمد و به اتفاق ایشان به منزل آقای رضا صدر که آن موقع امام جماعت مسجد امام حسین (ع) بودند، رفتیم . ماجرا را برای ایشان تعریف کرده و گفتیم که حال حاج آقا خیلی بد است، اگر امشب ایشان را به دکتر نرسانند، امکان دارد از دست بروند. آقای صدر گفت: بیایید با هم به منزل آیت‌الله العظمی خوانساری برویم. آن موقع ایشان در بازار سکونت داشتند. وقتی در منزل ایشان را زدیم، دو نفر در را باز کردند. بعدا فهمیدیم این‌ها آدم‌های مسأله‌داری هستند و اجازه ندادند که داخل منزل شویم. آقای صدر ناراحت شد و با صدای بلند گفت: برو به آقای خوانساری بگو، صدر آمده».
آقای صدر هم در آن روزگار شخصیتی شناخته شده بود، چرا که ایشان برادر امام موسی صدر بود. به هر حال داخل منزل شدیم. آقای خوانساری به پسرش آقا جعفر گفت که به چند جا تلفن بزند. ایشان چند جا تماس گرفت، بالاخره پرویز ثابتی را ـ که آن روزها در نقش رییس ساواک ظاهر می‌شد ـ پیدا کرد و گفت: «آقای غفاری حالشان بد است، برای او کاری بکنید».
او هم از پشت تلفن گفت: «چشم، فردا صبح خانواده‌اش بیایند به زندان»
ما فردا صبح با این امید که حتما دیشب برای پدرمان دکتر برده‌اند و حالشان بهتر شده به زندان رفتیم. صبح که به آنجا رفیتم، هر چه سراغ پدرمان را گرفتیم، ما را سر می‌دواندند تا این که سرگرد زمانی ـ رییس زندان ـ آمد. او ، همان گونه که پیش از این هم اشاره کردم، فرد بسیار خشن و جلادی بود. (وی پس از انقلاب محاکمه و اعدام شد). زمانی گفت: «برای چه به اینجا آمده‌اید؟»
گفتم: «دیشب با آقای ثابتی صحبت شده است».
او گفت: «صحبت بی‌صحبت ! بروید گم شوید».
من آمدم جوابی به او بدهم که با پوتین، محکم توی سینه‌ام زد که از عقب به زمین افتادم، مادرم دست مرا گرفت و بلند کرد. سپس به منزل برگشتیم. دایی‌ام پرسید: «چه شد؟».
گفتم: «ما پدرمان را ندیدیم، نمی‌دانیم چه خبر شده است».
عده‌ای از آقایان هم اصرار کردند که پیش آقای شریعتمداری بروم، چون او پدرم را می‌شناخت و شاید کاری از او برآید. من مایل نبودم که به آقای شریعتمداری مراجعه کنم، چون با ایشان ارتباطی نداشتم. به هر حال، توسط آقای حاج محمود بغدادچی که مرید آقای شریعتمداری و ضمنا دوست پدرم بود، به همراه خواهر و مادرم، به قم رفتیم. وقتی به اندرونی منزل آقای شریعتمداری وارد شدیم، ایشان همان ابتدا با من تندی کرد و گفت: «تو برو درست را بخوان، چه کار به این کارها داری؟»
به خواهرم نیز همین را گفت. من خیلی ناراحت شدم. دست مادرم را گرفتم و گفتم:‌‌« مادر بیا برویم. آدم اگر با شرف بمیرد، بهتر از آن است که مرجع باشد، اما بی شرف!»
پدرم در حال جان دادن بود، آن وقت ایشان آن گونه برخورد می‌کرد. همگی از جا برخاستیم و به تهران برگشتیم.

● خبر شهادت پدر
غروب روزی که به تهران برگشتیم ( ششم دی ماه ۱۳۵۳) تلفن منزل زنگ زد. از آن طرف خط ، فردی گفت: « من سرهنگ بهداد هستم، دادستان ارتش». گفتم: «بفرمایید».
گفت: «آقای هادی غفاری صحبت کند».
گفتم: «بفرمایید من خودم هستم».
گفت: «آقای غفاری ، بدون اینکه کسی از اقوامتان را مطلع کنید، فردا صبح به همراه مادر و خواهرتان به این جا بیایید. هیچ کس دیگری هم همراه شما نباید باشد»
گفتم: «عمویم چی؟»
گفت: «اشکالی ندارد ایشان می‌تواند بیاید».
به اتفاق خانواده ، به دادستانی ارتش رفتیم. ساعت هشت صبح بود. چند لحظه‌‌ای در آن جا نشستیم. بعد مأموری آمد و گفت: «این برگه را امضا کنید».
وقتی برگه را خواندم، دیدم نوشته است: «زندانی حسین غفاری،‌ فرزند عباس، به شماره شناسنامه ...، صادره از تبریز، به دلیل بیماری در بیمارستان فوت کرده است». گفتم: «جناب سرگرد، من که می‌دانم پدرم در کجا از دنیا رفته است. شما او را کشتید! ما در آخرین ملاقات دیدیم که صورتش مجروح و دست‌هایش شکسته بود». او گفت: «همین است که هست».



ارجاعات:
۱ - اسم کوچک او یادم نیست. بعداز پیروزی انقلاب اسلامی به اروپا رفت و دیگر برنگشت.
۲ - مسجدی در پشت پارک شهر به نام «شهید شیخ فضل‌الله نوری» در حال ساختمان بود.یازده ماه طول کشید تا پدرم توانست این مسجد را از چنگال وزارت کشور نجات داده، آن را احیا کند و اصرار داشتند که نام این شیخ ولو با مسجدش زنده بماند.
این مسجد در کنار ساختان فعلی شهرداری تهران، که آن موقع ساختمان وزارت کشور بوده قرار داشت. محل مسجد در کنار خانه خود شیخ بود، اوقاف آن را خریده بود، ولی به مروز زمان به زباله‌دانی و توالت عمومی مبدل گشته بود.
۳ـ در ضلع شمالی زندان فضایی وجود داشت که چهار طرف آن طوری بود و تنها یک در داشت که به سمت زندان باز می شد. به قول خودشان ، زندانیهای خیلی تند و مسأله دار را برای ملاقات درون آن قفس می آوردند.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
شهید مدنی در آیینه خاطرات

شهید آیت الله سید اسدالله مدنی در سال ۱۲۹۳ هـ. ش.(۱۳۲۳هـ.ق.) در دهخوار قان (آذرشهر) دیده به جهان گشود. پدر ایشان ،مرحوم آقا میر علی در بازارچه آذر شهر، شغل بزازی داشت .






شهید آیت الله مدنی در خرم آباد و در حوزه علمیه کمالوند، فعالیت خود را با تدریس درس خارج آغاز کرد و بعد از مدتی با حکم حضرت امام قدس سره، سرپرستی این حوزه را نیز برعهده گرفت؛ در همین دوره، وی کتاب های امام(ره) ازجمله توصیح المسائل و تحریر الوسیله را در خرم آباد توزیع می کند و به رغم خفقان حاکم، درباره مرجعیت امام در مناسبت های مختلف تبلیغ می کند.

● تولد و تحصیل

شهید آیت الله سید اسدالله مدنی در سال ۱۲۹۳ هـ. ش.(۱۳۲۳هـ.ق.) در دهخوار قان (آذرشهر) دیده به جهان گشود. پدر ایشان ،مرحوم آقا میر علی در بازارچه آذر شهر، شغل بزازی داشت . شهید مدنی در چهار سالگی ، مادر و در ۱۶ سالگی، پدر خود را از دست داد و دوران کودکی را با رنج و سختی به پایان رساند. وی در عنفوان جوانی به قصد کسب علم وکمال به شهر مقدس قم عزیمت کرده، به رغم مشکلات فراوان شخصی ناشی از درگذشت پدر و استبداد عصر رضاخانی، با پشتکار وافر به تحصیل علوم دینی مشغول شد.
او در حوزه علمیه قم، پس از گذراندن مراحل مقدماتی از محضر اساتید بزرگ فقه و اصول و فلسفه بهره مند گردید. مدتی در محضر درس محوم آیت الله حجت کوه کمری(ره) و آیت الله سید محمد تقی خوانساری (ره) حاضر شد و مدت چهار سال نیز در محضر امام خمینی (قدس سره) حضور یافت و از درس فلسفه و عرفان اخلاق ایشان بهره مند گردید. آیت الله مدنی پس از مدتی به نجف اشرف هجرت کرده ، در حوزه علمیه نجف اشرف در کنار تکمیل تحصیلات عالی خویش، تدریس در سطوح مختلف را شروع کرده و به دستور مرحوم آیت الله حکیم(ره) ، کرسی تدریس لمعه، رسائل، مکاسب و کفایه را به عهده گرفت و در اندک زمان، جزو اساتید معروف حوزه علمیه نجف اشرف به شمار آمد.
وی در نجف اشرف، در درس خارج مرحوم آیت الله سید عبد الهادی شیرازی(ره) و مرحوم آیت الله حکیم(ره) و مرحوم آیت الله خوئی (ره) شرکت کرده و از مراجع بزرگ از جمله آیت الله حکیم در نجف و آیت الله حجت کوه کمری در قم و آیت الله خوانساری اجازه اجتهاد دریافت کرد.

● آغاز مبارزات

شهید بزرگوار آیت الله مدنی ، مبارزه سیاسی و اجتماعی خود را از دوران تحصیل در قم، شهر قیام و شهادت آغاز کرد و در اولین فعالیت های خود به ستیز با بهائیت به عنوان ابراز تفرقه و انحراف در منطقه آذرشهر پرداخت. وی با سخنرانی های روشنگرانه، مردم را علیه طرفداران تبلیغ کنندگان مرام بهائیت بسیج و با تحریم مصرف برق آن و خرید وفروش با این فرقه گمراه ، جو مبارزات ضدبهائیت را شدیدتر کرد تا اینکه سر انجام شهر مذهبی آذرشهر را از لوث این فرقه استعماری پاک نمود. هنگامی که شهید نواب صفوی در نجف اشرف به فکر مبارزه با کسروی گری افتاد، آیت الله مدنی که از اساتید حوزه’ نجف بود، مطلع می شود که نواب صفوی هزینه این مبارزه را ندارد. بدین رو، کتابهای خود را می فروشد و پولش را در اختیار نواب صفوی می گذارد ، به گونه ای که دوستانش می گویند ،اسلحه نواب از پول کتاب های شهید آیت الله مدنی بوده است.

● مبارزات در نجف اشرف

مرحوم آیت الله مدنی در حوزه علمیه نجف در کنار فعالیت های علمی، لحظه ای از فعالیت های سیاسی غافل نبود و همواره در مسائل سیاسی و مبارزات علیه طاغوت، پیشگام و پیشتاز بود. وی در دوران زمامداری جمال عبدالناصر، در رأس هیئتی از علما و فضلای نجف برای افشای رژیم طاغوتی ایران به مصر سفر کرد. هنگامی که گفته شد آل سعود بر عربستان مسلط گردید، طلاب را جمع کرد و گفت باید از نجف حرکت کنیم و برویم با آل سعود مبارزه کنیم.
آیت الله مدنی در این فکر بود که در حجاز باید مبارزه چریکی انجام بگیرد، لکن به علت کار و فعالیت زیاد، به خونریزی گلو و سینه مبتلا گشت و در بستر بیماری افتاد. او در زمان عبدالکریم قاسم-حاکم وقت عراق- کفن پوشید و به میان مردم رفت، زیرا که معتقد بود اگر من نمی توانم کاظمین، بغداد و نجف را حرکت بدهم، پس با پوشیدن لباس مرگ می میرم تا باعث یک حرکت شوم. چون حکومت عراق با گسترش اندیشه مارکسیستی علیه اسلام تبلیغ می نمود.
در سال ۱۳۴۲ حرکت عظیم مردم مسلمان ایران به رهبری حضرت امام خمینی در جهت سرنگونی رژیم طاغوت آغاز گردید. آیت الله مدنی نخستین کسی بود که در نجف به ندای ((هل من ناصر ینصزنی)) امام لبیک گفته، با تعطیل کردن کلاسهای خود در نجف و تشکیل مجالس سخنرانی، در جهت افشای چهره پلید رژیم مزدور پهلوی گام برداشت.
وی در این زمان، در نجف سردمدار جریان دفاع و پشتیبانی از نهضت امام به شمار می آمد و وقایع ایران را برای طلا ب بیان می کرد. از زمان تبعید حضرت امام به نجف، آیت الله مدنی همواره یار و یاور امام بود و در کنار مراد خود به مبارزه علیه ظلم و ستم ادامه داد. معروف است که هر موقع حضرت امام به علتی نمی توانستند برای اقامه نماز جماعت حاضر شوند، آیت الله مدنی به جای امام به اقامه نماز جماعت می پرداخت.

● همدان در سال های ۴۱تا ۵۱

آیت الله مدنی حرکت تبلیغی خود را از همدان و از روستای دره مرادبیک برای پیاده کردن برنامه های اصلاحی آغاز کرد، چنان که خود فرموده است: "من دیدم باید همدان را حرکت بدهم از یک ده کار را شروع کردم تا مردم ببینند، بعد گرایش پیدا کنند." وی دستور داد کسی حق ندارد بدون حجاب اسلامی وارد بشود. همچنین فروختن و خوردن مشروبات را ممنوع کرد و دره مرادبیک، یک ده نمونه شد .
این عمل ایشان باعث علاقه مردم متدین همدان به او شد و پس از اینکه وی را شناختند، گرد او جمع شدند و از وی دعوت به عمل آوردند تا به همدان بیاید و ایشان با انتقال به همدان فعالیت های خود را گسترش داد . آیت الله مدنی، در سفرهای خود به همدان ، پیوسته ارتباط خود را با رهبری مبارزات اسلامی حفظ کرده، در مراحل مختلف نهضت، نقش حساس خود را ایفا می کرد .
همچنین مردم را با نقش های شوم رژیم طاغوتی آشنا ساخته ، در سخنرانیهای خود، آنان را به بیداری و قیام دعوت می کرد. در سال ۱۳۴۱ زمانی که رژیم شاه با تبلیغات گسترده خود می خواست رفراندم به اصطلاح انقلاب سفید را برگزار کند، آیت الله مدنی در ۹ آذر ۱۳۴۱ در مسجد جامع همدان ، سخنرانی تندی علیه انتخابات انجمن های ایالتی و ولایتی ایراد و مردم را نسبت به عواقب شوم آن آگاه کرد.
در این سخنرانی گفت: (( مردم، شما چقدر بی حس هستید، اگر این انتخابات ملغی نشود ،در روز قیامت شما مسئول می باشید . باید با علمای قم همکاری کنید و از آقایان پشتیبانی نمایید.)) اقدامات روشنگرانه آیت الله مدنی در همدان موجب می شود که ساواک منطقه در تاریخ ۸/۹/۴۱ طی نامه ای از ریاست ساواک مرکز درخواست کند که بعد از مراجعت وی به نجف، از ورود دوباره او به ایران جلوگیری شود. ساواک مرکز به خاطره نداشتن مجوزّی برای جلوگیری از ورود وی، با این پیشنهاد موافقت، نکرده اما دستور می دهد اعمال و رفتار وی تحت مراقبت قرار گیرد . به گونه ای که تاریخ تردد وی میان عراق و ایران، مسافرت به شهر های مختلف، سخنرانیها و ملاقاتها، طریقه و وسیله مسافرت و مرز خروجی ، همه و همه دقیقاً توسط عوامل ساواک به مرکز گزارش می گردد. بعد از قیام ۱۵ خرداد و تبعید امام ، آیت الله مدنی به مبارزات خود شدت بخشیده ، در فرصتهای مختلف با طرح مرجعیت حضرت امام و با ایراد سخنرانیهای انقلابی و افشاگرانه، مردم را به هوشیاری فراخواند . وی با هماهنگی روحانیون سرشناس همدان نیز اقداماتی به منظور رفع توقیف روحانیون بازداشتی به عمل آورد.
رژیم که با گسترش نفوذ آیت الله مدنی در میان مردم، به عنوان یکی از سرسخت ترین طرفداران امام، رو به رو بود، در سال ۴۶، سخنرانی عده ای از روحانیون منطقه از جمله آیت الله مدنی را ممنوع کرد. در چنین جوی، آیت الله مدنی با شهامت و شجاعت ، مرجعیت امام را مطرح و به نفع ایشان تبلیغ می کرد، بحدی که ساواک طی گزارشی در تاریخ ۳۱/۵/۴۹ اعلام می دارد: ((نامبرده (آیت الله مدنی )در همدان به نفع (امام) خمینی فعالیت و بیش از یک سوم اهالی همدان را مقلد خمینی کرده است و در هر محفل و مجلسی از خمینی تمجید می کند و وی را اعلم مجتهد قلمداد می نماید)).
آیت الله مدنی در دوران حضور در همدان، علاوه بر فعالیت های مبارزاتی، خدمات ارزنده ای نیز داشته و آثار ماندگاری از خود به یادگار گذاشته است که از آن جمله می توان مدرسه ای ملی تحت عنوان مدرسه دینی در روستای دره مراد بیک، مدرسه علمیه در همدان، مسجد چهلستون، تأسیس صندوق قرض ا لحسنه مهدیه (که کار خود را با قبض های ۱۰ ریالی آغاز کرد و حاصل آن بانک مهدیه امروزی همدان است) و همچنین ساخت درمانگاه مهدیه و دارالایتام مهدیه را نام برد .

● سالهای ۵۱ تا ۵۴ در خرم آباد

در اوایل دهه۵۰ در شهر خرم آباد، خلأ حضور یک عالم مجاهد و متعهد که بتواند مرجع مذهبی و سیاسی مردم باشد و زعامت روحانیت متعهد و انقلابی منطقه را بر عهده بگیرد، بیش از هر زمان دیگر احساس می شد. مدتی بود که مرحوم آیت الله روح الله کمالوند که سالهای متمادی زعامت روحانیت منطقه و سرپرستی همه شؤون مذهبی ، اجتماعی و سیاسی لرستان را در دست داشت، به دار بقا شتافته و جایگاه رفیع ایشان همچنان خالی بود.
عده ای از روحانیون سرشناس و متعهد خرم آباد ، از آیت الله مدنی دعوت بعمل می آورند که فعالیت خود را از همدان به خرم آباد منتقل کند و وی با استجابت دعوت ایشان و عزیمت به خرم آباد، فصل دیگر ی از زندگی پر فراز و نشیب و سراسر مبارزه خود را آغاز می کند .
شهید مدنی در خرم آباد و در حوزه علمیه کمالوند، فعالیت خود را با تدریس درس خارج آغاز می کند و بعد از مدتی با حکم حضرت امام قدس سره، سرپرستی این حوزه را نیز برعهده می گیرد. در همین دوره، وی کتابهای امام ازجمله توصیح المسائل و تحریر الوسیله را در خرم آباد توزیع می کند و به رغم خفقان حاکم، درباره مرجعیت امام در مناسبت های مختلف تبلیغ می کند .
همچنین در هر فرصتی و به اشکال گوناگون ،مردم را به بیداری و آگاهی فرامی خواند، آنان را از مفاسد دستگاه آگاه ساخته، نقشه های شوم استعمار و رژیم طاغوتی را برملا می سازد و رهبر واقعی را به مردم معرفی و چهره اصلی و پلید شاه را افشا می کند.
وی علاوه بر اداره حوزه علمیه و صندوق قرض الحسنه رضوی، برای تأسیس بیمارستان و کمک به فقرا و بی سرپرستان- از جمله خانواده زندانیان سیاسی نیز اقداماتی به انجام می رساند. روز عید فطر فرا می رسد. جمعیت زیادی برای ادای نماز ظهر در مسجد شاه آباد خرم آباد حاضر می شوند . آیت الله مدنی قبل از شروع نماز می فرماید ، (مقلدین آیت الله در یک طرف قرار بگیرند.)
با این سخن، عده ای از مردم در صف مقلدین آیت الله خمینی قرار می گیرند. آنگاه در حین سخنرانی، برای طول عمر آیت الله خمینی دعا می کند و سپس فتوای ایشان را در باب زکات فطره بیان می کند. پس از جریان عید فطر، ساواک وضعیت او را در کمیسیون مطرح و وی را به مدت سه سال به نورآباد ممسنی در استان فارس تبعید می کند.

● سال های حضور در ممسنی

آیت الله مدنی در تبعید نیز مبارزات خود را ادامه می دهد و با حفظ ارتباط با نیروهای انقلابی خرم آباد ، آنان را به ادامه مبارزه فرامی خواند. وی در دیدار های مختلف به کسانی که از خرم آباد برای ملاقات با ایشان می آمدند، توصیه می کردند: (( مساجد و حوزه علمیه را حفظ کنید . مجتهد تربیت کنید . اسلحه شما تبلیغ است. در مقابل ظالم و ستمگر، تبلیغ از بمب اتم هم مؤثر است.))
آیت الله مدنی در اواخر سال ۵۴ ، از کشور ممنوع الخروج می شود. ایشان نورآباد را به پایگاه مبارزه علیه رژیم تبدیل می کند، به نحوی که مردم نقاط مختلف از جمله ، شیراز ، کازرون و شهرهای دیگر استان فارس و لرستان از نقاط دور و نزدیک به حضور می رسند و پیام انقلاب و مبارزه را دریافت می دارند. ساواک از مو قعیت جدید آیت الله مدنی در نورآباد به هراس افتاد ، دستور می دهد در محل تبعید نیز از ملاقات مردم با وی ممانعت به عمل آید، اما از این تصمیم هم طرفی نمی بندند. از این رو در پایان سال دوم تبعید ، محل تبعید ایشان را به گنبد گاووس تغییر می دهند .

● سال ۱۳۵۶ در گنبد گاووس

آیت الله مدنی از بدو ورود به این شهرستان، روحانیون منطقه را تحت تاثیر قرار داده، مدرسه علمیه منظریه و مسجد جامع این شهر را پایگاه مبارزاتی خود قرار می دهد. دیری نمی گذرد که ایادی رژیم در گنبد کاووس نیز از حضور آیت الله مدنی احساس خطر کرده، ادامه حضور و تبعید وی در این شهر را با توجه به مرزی بودن منطقه به هیچ وجه به مصلحت ندانسته، از ساواک مرکز درخواست می کنند نسبت به تغییر محل تبعید وی اقدام لازم به عمل آوردند. به دنبال آن، این بار کمیسیون امنیت اجتماعی خرم آباد در تاریخ ۲۸/۳/۵۷ تشکیل جلسه داده، محل تبعید نام برده را از گنبد کاووس به بندر کنگان تغییر می دهد.

● سال ۱۳۵۷، بندر کنگان

مدت اقامت آیت الله مدنی در بندر کنگان، سه هفته بیشتر طول نمی کشد، اما روشن است که این عالم مجاهد به هر جا قدم می گذاشت، روح انقلاب و مبارزه را به همراه خود به آنجا وارد می کرد. او مجسمه تقوا، منادی انقلاب، پیام آور بیداری و جنبش و مبلغ اسلام راستین بود. بر این اساس، حضور هر چند کوتاه وی در بندر کنگان نیز تاثیر خوبی در میان مردم این شهر می گذارد. نظر به اینکه بندر کنگان جزو مناطق تبعید محسوب می شود و با توجه به بیماری آیت الله مدنی که احتمالا سل بوده است، محل تبعید وی از تاریخ ۳/۵/۵۷ به شهرستان مهاباد تغییر پیدا می کند.

● تابستان ۱۳۵۷، مهاباد

بعد از تغییر محل تبعید به مهاباد ، ایشان را به همراه مامور بدرقه ژاندارمری بوشهر و از طریق خرم آباد، همدان، کرمانشاه و سنندج به مهاباد اعزام می کنند. آیت الله در بین راه با اخلاق حسنه خود با مامور همراه، اعتماد وی را جلب می کند و پس از ترک خدمت مامور، به خرم آباد می رود و با روحانیون منطقه ارتباط برقرار می کند . سرانجام آیت الله مدنی در پایان مدت تبعید ، به درخواست علمای مبارز تبریز به این شهر عزیمت می کند تا همپای ملت ایران، مبارزه بی امان خود را علیه رژیم پهلوی را دنبال کند. در تبریز فعالیت های انقلابی شهید مدنی روز به روز علنی تر می گردد. ساواک وجود ایشان را در تبریز تحمل نکرده ، شبانه وی را دستگیر و از تبریز تبعید می کند.

● ۱۳۵۷، باز گشت به همدان

۱۳۵۷، باز گشت به همدان آیت الله مدنی در ۱/۱۰/۵۷ در میان استقبال با شکوه مردم وارد همدان می شود. معظم له با دعوت روحانیون و مردم همدان برای جانشینی مرحوم آخوند ملاعلی معصومی همدانی و به منظور رهبری مبارزات مردم همدان و منسجم کردن فعالیت روحانیون متعهد، به این منطقه عزیمت می کند.
نظر به سابقه درخشان آیت الله مدنی از سال ۴۱ تا سال۵۰ در همدان با توجه به اوج گیری مبارزات حق طلبانه مردم ایران، هجرت آیت الله مدنی به این شهر ، از اهمیت فوق العاده ای برخوردار بوده، طبقات مختلف مردم از ساعتها قبل در مسجد جامع اجتماع و سپس جهت استقبال از آیت الله مدنی به طرف دروازه ملایر حرکت می کنند.
شهید مدنی از بدو ورود به همدان ، هدایت مبارزات مردمی را به عهده گرفته و با اقشار گوناگون جامعه ارتباط برقرار می کند. نقش ایشان در جهت دهی به مبارزات مردم همدان به حدی بوده که وقتی در جریان ۲۲ بهمن، لشگر ۸۱ زرهی کرمانشاه برای سرکوب مردم به سمت تهران حرکت می کرد به دستور ایشان ، مردم همدان برای سد کردن حرکت تانکها ، با دست خالی و کفن پوشان به مقابله با تانکها برخاستند و خود آیت الله نیز در جلوی همه تظاهرکنندگان به راه افتاد و مردم موفق می شوند با دادن تعداد کمی شهید و مجروح تانکها را از حرکت بازدارند.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی، این یار دیرینه امام و سرباز خستگی ناپذیر انقلاب که پرچم مبارزه را لحظه ای بر زمین نگذاشته و از تبعیدگاهی به تبعیدگاهی دیگر و از سنگری به سنگر دیگر همیشه در صف مقدم مبارزه حرکت کرده بود و در پیروزی انقلاب، تلاش بی وقفه ای داشت، فصل دیگری از مبارزات خود را برای حفظ و حراست و پاسداری از انقلاب شکوهمند اسلامی آغاز کرد.
ایشان در انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی، از طرف مردم همدان به نمایندگی انتخاب می شود و سپس در کوران مشکلات و آشفتگی اوضاع همدان ازسوی امام با اختیارات کامل به امامت جمعه این شهر منصوب می شود. فتنه حزب خلق مسلمان تبریز این شهر قیام و مبارزه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در معرض جریانات مهم و حساسی قرار گرفت.
دشمنان انقلاب با شعله ور کردن آتش تفرقه و اختلاف و آشفته کردن اوضاع عمومی شهر، کمیته های انقلاب که اکثر آنها در دست ضدانقلابیون حزب خلق مسلمان بود امید داشتند که به اهداف شوم خود برسند. یاران انقلاب تصمیم گرفتند با آوردن آیت لله مدنی به تبریز، موقعیت جناح انقلاب و خط امام را تقویت کنند. آنان این پیشنهاد را به محضر امام تقدیم کردند و امام امت طی حکمی آیت الله مدنی را روانه تبریز کردند. ایشان در سر و سامان دادن به اوضاع سیاسی و اجتماعی تبریز تلاش مخلصانه ای کرد و آنگاه برای ادامه خدمت به شهر همدان باز گشت،ولی هنوز چند روزی از مراجعت وی نگذشته بود که حادثه دلخراش وغمبار شهادت اولین شهید محراب آیت الله سید محمد علی قاضی طبا طبائی به دست دشمنان انقلاب و مزدوران آمریکا، اوضاع شهر تبریز را دگرگون ساخت .

در این هنگام بار دیگر امام عزیز طی حکم دیگری ،آیت الله مدنی را به نمایندگی خود و امامت جمعه شهر تبریز منصوب فرمود. ایشان در تبریز با معضل بزرگ «حزب خلق مسلمان» - که جریانهای مختلف تحت پوشش آن به مبارزه با انقلاب پرداخته بودند - مواجه می گردد. سخت ترین روزهای آیت الله مدنی را می توان ایامی خواند که او در میان آشوب حزب خلق مسلمان قرار گرفت.
در جریان این غائله خطرناک، آیت الله مدنی از جانب همین گروه ضدانقلابی بارها مورد تهدید قرار گرفت. آنها جایگاه نماز جمعه را به آتش کشیدند و از برگزاری نماز جلوگیری کردند، اما ایشان در روز جمعه کفن پوشید و پیشاپیش جمعیت حرکت کرد و گفت (تا من زنده ام و در این شهر نماینده امام هستم نماز جمعه را برگزار می کنم) و بدین سان با استقامت و حضور اقشار مردم در صحنه توطئه آمریکا و ایادیش در آذربایجان خنثی گردید.
شهید مدنی و جبهه های نبرد شهید مدنی در تقویت روحیه رزمندگان اسلام نقش بسزایی داشتند و با شرکت خود در جبهه های نبرد و حضور در کنار سپاهیان اسلام و شرکت در مجالس دعا و نیایش آنان ، مشوق رزمندگان اسلام بودند که جنگ مقدس خود را با استکبار جهانی تا پیروزی نهایی ادامه دهند.
بهاءالدینی در این زمینه خاطره ای نقل می کند: عده ای می خواستند بروند جبهه. بچه ها که رفتند، دیدم حاج آقا آمدند خانه و سخت ناراحت هستند و اشک در چشمانش حلقه زده است. گفتم: حاج آقا چرا ناراحتید؟ گفتند: تلفن بزنید به دفتر امام و اجازه بگیرید از امام که من با این بچه ها به جبهه بروم. پرسیدیم: چرا حاج آقا؟ گفتند: آخر من نمی توانم ببینم این بچه ها می روند جبهه، آنجا می جنگند و من نروم بجنگم. خوب من پیر شده ام ، اگر من گذشت این بچه ها را نداشته باشم، ایثار این بچه ها را نداشته باشم ، و ای بر حال من ! اما خوب معلوم بود که حضرت امام هیچ وقت اجازه نمی دادند ایشان سنگر تبریز را رها کنند و به جبهه بروند البته این حرکت ایشان هم نشانه عشق ایشان بود به شهادت و انقطاع ایشان بود از دنیا.
شهادت ایشان با اینکه به وضع تبریز سر و سامان می دادند از وضع همدان و خرم آباد نیز غافل نبودند ؛ حتی به شهرهای زنجان و ارومیه نیز رسیدگی می کردند . فعالیت های ایشان ادامه داشت تا اینکه سرانجام پس از ۶۹ سال زندگی سراسر درد و رنج و مبارزه در نیمروز جمعه ۳۰/۶/۶۰ در محراب عبادت در میدان نماز تبریز به دست منافقی شقی بر اثر انفجار نارنجک به آرزوی دیرینه خود که شهادت بود رسید. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
[h=2]قلم روزنامه‌نگار آزادیخواه با گلوله‌های خشن استبداد از حرکت باز ایستاد[/h]


بارها و بارها از میدان، خیابان و چهار راه فاطمی عبور کرده‌ام اما حتی این روزها که برای پرسش از مردم ساعت‌ها را آنجا سپری کردم، نه تنها از خود بلکه از هزاران ایرانی که او را نمی‌شناسند، در ذهنم بازخواست کردم.
میلیاردها دلار پول نفت در طول پنجاه و هشت سال ملی شدن صنعت نفت برای حرکت چرخ‌های اداره کشور و هزاران بار شعار مرگ بر انگلیس در تمام مبارزات و تظاهرات ضد استکباری به شهادت تاریخ دستاورد تلاش‌های مردانی در طول تاریخ است که نام سیدحسین فاطمی در میان آنها می‌درخشد.
نوزدهم آبان ۱۳۳۳، آخرین جملات او شنیده شد؛ "بسم الله الرحمن الرحیم، پاینده باد ایران، زنده باد دکتر محمد مصدق". هشت گلوله از لوله‌های تفنگ چهار سرباز استبداد شلیک شد. دو تیر درست بر روی قلب و شش تیر بر سینه.
سید حسین فاطمی آخرین فرزند یک روحانی برجسته نائینی بود که در نیم روز عاشورا در سال ۱۲۹۶ شمسی در این شهر متولد شد و از همین روی او را «حسین» نامیدند. پدر فاطمی که تحصیل‌کرده سامرا و اصفهان بود از سوی مظفرالدین شاه ملقب به «سیف‌العلما» شده بود. هنگامی که حسین به نوجوانی رسید پدرش درگذشت و حضانت او به عهده برادرش قرار گرفت و پس از اتمام تحصیلات ابتدایی به همراه برادرش به اصفهان رفت. حضور در مجله ادبی «باختر» که برادرش سیف‌پور در اصفهان منتشر می‌کرد، حسین جوان را با فضای مطبوعات آن روز آشنا ساخت. اشتیاق وی به روزنامه‌نگاری، او را وادار کرد در سن ۲۰ سالگی به امید یافتن شغلی در روزنامه‌های معتبر راهی تهران شود و پس از آشنایی با «احمد ملکی» مدیر روزنامه «ستاره» کار روزنامه‌نگاری خود را آغاز کرد. او که جوانی باهوش بود و قلمی روان و شیوا داشت با پشتکار خود در مدت کوتاهی ضمن تهیه اخبار و مطالب گوناگون برای روزنامه ستاره توانست مدیریت داخلی این روزنامه را بر عهده گیرد اما حادثه‌ای، او را که در وادی ادب و هنر سیر می‌کرد وارد تقابل با حاکمیت استبدادی رضاشاه کرد.
فاطمی با قریحه ادبی که داشت برای تصویر فضای روحی خود مقاله ادبی نوشته بود: «کبوتر بدون اعتنا به مال غیر، آزادانه صبح زود پرواز کرد و در آسمان قهقهه ذوق و نشاط برآورده، هر کجا دانه‌ای دید فرو آمده و به اندازه کافی سد جوع می‌کند» ولی ماموران اداره سانسور مطبوعات شهربانی تصور کردند که این متن به استهزاء به یکی از خصایص شاه که «بی‌اعتنایی به مال غیر است» پرداخته است و تشابه اسمی باعث شد که چند روز حسین جوان آن چنان استنطاق ماموران شهربانی رضاشاه را بچشد تا طعم استبداد پادشاهی به جان و ریشه‌اش رسوخ کند.
در سال ۱۳۱۹ پس از اینکه برادرش به علت اشتغال در سمت شهرداری شیراز ناچار به ترک اصفهان بود، به اصفهان بازگشت و پس از چندی اداره روزنامه باختر به تهران انتقال یافت و مسوولیت اداره «باختر» را به تنهایی برعهده گرفت و تا سال ۱۳۲۴ به صورت یومیه این روزنامه را منتشر کرد. او که در مقاله‌ای نمایندگان مجلس رضا شاهی را به صورت تلویحی عروسک‌های خیمه شب بازی نامیده بود با توجه به سابقه شهربانی که داشت به زندان افتاد تا اینکه پس از شهریور ۱۳۲۰ زندانیان سیاسی از جمله حسین فاطمی از زندان آزاد شدند. فاطمی پس از مراجعت به تهران موفق می‌شود در چهاردهم تیر ۱۳۲۱ دوره جدید باختر را به صورت مستقل در تهران به چاپ رساند و با نخستین سرمقاله «خدا - ایران - آزادی» نماد استبداد «خدا - شاه - میهن» را به سخره گرفته و به تدریج صاحب منصبان استبداد رضاشاهی را به باد انتقادهای تندی می‌گیرد.
در دوره مجلس سیزدهم در حالی که «علی سهیلی» به دنبال محدود سازی مطبوعات بود، فاطمی در جواب تهدیدها نوشت: «... آن وقت که آزادی قلم در ایران بمیرد، بدانید مجلس هم خواهد مرد و آزادی گفتار از میان خواهد رفت.»
همراهی نشریه «مرد امروز» با مدیریت «محمد مسعود» با اندیشه‌های فاطمی این دو جوان انقلابی را به مرور آن چنان با هم نزدیک کرد که تا مرگ مسعود این رفاقت صمیمانه بر جای ماند. فاطمی به شعارهای آزادی‌خواهی و اصلاح امور حزب توده با دید تردید می‌نگریست و به مرور نوک تیز حملات خود را متوجه حزب توده و روزنامه‌های هوادار آنها کرد. پس از حضور «کافتارادزه» معاون وزیر امورخارجه شوروی برای تصاحب امتیاز نفت شمال درگیری‌های قلمی باختر و روزنامه‌های طرفدار حزب توده به اوج خود رسید.
در بحبوحه بحران آذربایجان و پس از پایان جنگ جهانی دوم برای تحصیل در رشته «حقوق سیاسی» راهی پاریس می‌شود و با علاقه‌ای که به روزنامه‌نگاری داشت به صورت هم زمان جهت اخذ دیپلم روزنامه‌نگاری در یکی از دانشگاه‌های پاریس ثبت‌نام می‌کند.
فاطمی در مدت اقامت در پاریس از لحاظ مالی در مضیقه شدید قرار داشت، گاهی برادرش «سیف‌پور» و «مصباح فاطمی» و زمانی «شهاب خسروانی» کمک‌های مالی به او می‌کردند. پس از مدتی که از سفر فاطمی می‌گذرد، «نصرالله شیفته» سردبیر باختر به «مرد امروز» محمد مسعود می‌پیوندد و باختر تعطیل می‌شود و فاطمی نیز در حالی که تحصیلات خود را در فرانسه می‌گذراند مقالات هفتگی خود را در «مرد امروز» دنبال می‌کرد. فاطمی طی نامه‌ای به نصرالله شیفته خبر داد که پس از برگشت به ایران اقدام به تاسیس یک شرکت چاپ و انتشار روزنامه می‌کند که در مرحله اول شامل چاپخانه وسیع و بعد شامل چند روزنامه‌نویس می‌شود تا تحول بزرگی در کار روزنامه‌نگاری به وجود بیاورد اما با اعلام خبر ترور محمد مسعود، فاطمی بسیار دلسرد و افسرده شد.
جسارت محمد مسعود تا حدی بود که در شماره ۲۱ آذر ۱۳۲۶ در «مرد امروز» در اقدامی حیرت‌انگیز و نمادین در حالی که قوام در اوج قدرت بود، برای سر قوام السلطنه جایزه تعیین کرد. سرانجام مقالات تند مسعود علیه دربار پهلوی در ۲۲ بهمن ۱۳۲۶ با دسیسه برخی از عوامل حزب توده توسط «خسرو روزبه» در خیابان اکباتان و مقابل وزارت فرهنگ با شلیک گلوله به مغزش از پای درآمد.
دکتر فاطمی پس از کسب دکترای حقوق سیاسی با تز «وضعیت کار در ایران» از دانشگاه پاریس و اخذ دیپلم روزنامه‌نگاری در شهریور سال ۱۳۲۷به ایران باز می‌گردد. دکتر فاطمی با همراهی نصرالله شیفته و روزنامه‌نگاران جوان آن دوران که شامل «محیط طباطبایی»، «جلال نائینی»، «ذبیح‌الله منصوری» و... می‌شدند به یاد «مرد امروز» محمد مسعود در تاریخ ۸ مرداد ۱۳۲۸ «باختر امروز» را به چاپ رساند اما با حمله شدید دکتر فاطمی به دولت ساعد برای جلوگیری از تصویب قرارداد «گس - گلشاییان» در آخرین روزهای مجلس پانزدهم، باختر امروز در چهارمین شماره توقیف می‌شود.
به دنبال نزدیک شدن به انتخابات دوره شانزدهم و امکان تقلب در انتخابات در تاریخ ۲۲ مهر ۱۳۲۸ تعدادی از روزنامه‌نگاران مخالف دولت و شماری از سران حزب ایران به رهبری مصدق در دربار متحصن شدند.هرچند این تحصن به سرانجامی نرسید ولی اساس تاسیس «جبهه ملی» را فراهم کرد به نحوی که دکتر فاطمی در سخنرانی در منزل مصدق پیشنهاد تشکیل ائتلاف جبهه ملی را داد و به این ترتیب «جبهه ملی ایران» به رهبری مصدق تشکیل شد.
فاطمی در مرحله اول به روزنامه خود توجه داشت و هر مقامی که در دوره مصدق قبول کرد، در مرحله اول روزنامه‌نویس بود و حتی در دوران وزارت امور خارجه‌اش سرمقالات را شخصا می‌نوشت و در کار بقیه مطالب روزنامه نظارت داشت.
با تشکیل مجلس شانزدهم، جبهه ملی تعدادی از نمایندگان خود را وارد مجلس کرد و دکتر فاطمی توانست به عنوان نماینده مردم وارد مجلس شود و ملی شدن صنعت نفت در اولویت قرار گرفت. مصدق سال‌ها بعد اعلام کرد که اولین کسی که این پیشنهاد را در منزل آقای نریمان مطرح کرد، دکتر فاطمی بود که نمایندگان جبهه حاضر در جلسه به اتفاق آرا تصویب کردند. بالاخره دستور بازداشت او از طرف «رزم‌آرا» صادر شد و به زندان افتاد و پس از چندی آزاد شد.
روزنامه باختر که به عنوان ارگان جبهه ملی فعالیت می‌کرد، ملی شدن صنعت نفت را در اولویت اصلی خود قرار داد. در صبح روز ۱۶ اسفند رزم‌آرا به دست خلیل طهماسبی، عضو فداییان اسلام ترور شد و فردای آن روز کمیسیون مخصوص، پیشنهاد ملی شدن نفت را تصویب کرد و با تصویب مجلسین تا پایان سال ۱۳۲۹ نفت ایران ملی شد. در اردیبهشت ۱۳۳۰ با نخست‌وزیری مصدق و معرفی کابینه، دکتر فاطمی را به سمت «معاونت پارلمانی و سیاسی» و سخنگوی دولت منصوب می‌کند.
هنگامی که دکتر مصدق در ۱۳۳۰ برای استیفای حقوق ملت ایران به سازمان ملل رفت، فاطمی در سمت معاون نخست‌وزیر همراه او بود. فاطمی با صراحت از همکاران خود می‌خواهد که «باختر امروز» به روش گذشته خود ادامه دهد که این رویه که شامل نقد عملکرد وکلا و سناتورها بود به برخورد صریح مخالفان و نطق‌های پشت تریبون مجلس در تقابل با شیوه دکتر فاطمی تبدیل می‌شد. وی قریب هشت ماه در آن سمت قرار داشت تا اینکه در اواخر آذرماه سال ۱۳۳۰ برای شرکت در انتخابات مجلس شورای ملی از سمت خود کناره‌گیری کرد. وی در همان سال با دختر سرتیپ سطوتی ازدواج کرد و تنها یک فرزند ذکور از او باقی ماند.
در بهمن ماه ۱۳۳۰ انتخابات مجلس هفدهم برگزار شد و دکتر فاطمی به عنوان نماینده مردم تهران انتخاب شد اما عصر روز ۲۵ بهمن ۱۳۳۰ در حالی که دکتر فاطمی در چهارمین سالگرد ترور محمد مسعود در گورستان ظهیرالدوله شمیران در حالی که پشت تریبون قرار گرفته بود و می‌گفت: «گلوله‌ای که مغز مسعود را پریشان کرد، ایران را تکان داد»، مورد اصابت گلوله نوجوان ۱۵ ساله‌ای قرار می‌گیرد و فاطمی برای خروج گلوله به بیمارستان منتقل می‌شود. وی تا پایان عمر از ضایعات این حادثه رنج می‌برد. گرچه گفته شد که گروه فداییان در صدد این ترور بودند اما نواب صفوی در زندان نظر موافقی برای ترور فاطمی اعلام نکرد و بعدها نیز گفت که از این ترور آگاه نبوده است.
دکتر فاطمی که به شدت مضروب شده بود، اعتبارنامه مجلس هفدهم را در فروردین ماه سال ۱۳۳۱ در بیمارستان دریافت کرد. پس از بهبودی نسبی در ۱۹ خرداد سال ۱۳۳۱ به همراه هیات ایران عازم لاهه شد و از همان جا برای معالجه عازم آلمان شد و تا مهرماه همان سال از صحنه سیاست کشور به دور ماند. پس از قیام سی تیر و درگیری شدید شاه و مصدق به مرور چند دستگی و شکاف در میان هواداران مصدق نمایان شد. پس از تصمیم مصدق مبنی بر قطع رابطه با دولت انگلستان «حسین نواب» وزیر امور خارجه مصدق از این تصمیم خودداری و استعفا کرد.
دکتر فاطمی که به تازگی به ایران برگشته بود و نمایندگی مردم تهران در دوره هفدهم مجلس را بر عهده داشت، توسط مصدق به سمت وزیر امور خارجه منصوب می‌شود. دکتر فاطمی با رویکرد انقلابی خود در ۱۹ مهر۱۳۳۱ سفارتخانه انگلیس را تعطیل کرد. او موفق شد در طول ۹ ماه دوره وزارت خود دخالت‌های دربار در روابط خارجی ایران را کاهش دهد و ۸۵ نفر کارمندان وزارت امور خارجه که متعلق به خانواده‌های اشراف قدیم بودند، اخراج کند.
در این دوران اساسنامه جدیدی برای وزارت امور خارجه نوشته می‌شود و با راه اندازی کنفرانس‌های منطقه‌یی با حضور سفیران ایران در سایر کشورها به منظور ارزیابی سیاست خارجی و موقعیت جهانی ایران توانست تحولی در دیپلماسی کشور و الگویی برای کشورهای خاورمیانه پایه‌گذاری کند. در نیمه‌های شب ۲۴ مرداد ۱۳۳۲ یگان ویژه گارد سلطنتی پس از محاصره منزل وزیر خارجه او را بازداشت و به کاخ سعدآباد منتقل می‌کند. دکتر فاطمی به همراه تعدادی از اعضای کابینه مصدق تحت نظر قرار می‌گیرد. سرتیپ تقی ریاحی، رییس ستاد ارتش که در جریان عملیات کودتا قرار گرفته بود موفق می‌شود که سرهنگ نعمت‌الله نصیری رییس گارد شاهنشاهی را دستگیر و کودتا را خنثی کند. شاه و همسرش که در کلاردشت منتظر نتیجه کودتا بودند به عراق و سپس رم فرار کردند.
صبح روز ۲۵ مرداد اعضای دولت و سران جبهه ملی با نخست وزیر تشکیل جلسه می‌دهند و دکتر فاطمی خواهان تشکیل دادگاه صحرایی و مجازات کودتاچیان می‌شود ولی مصدق بعد از حادثه ۳۰ تیر ۱۳۳۱ در مردادماه همان سال در پشت جلد قرآن به شاه اطمینان داده بود: «دشمن قرآن باشم اگر بخواهم بر خلاف قانون اساسی عمل کنم و همچنین اگر قانون اساسی را نقض کنند و رژیم مملکت را تغییر دهند، من ریاست جمهوری را قبول کنم» با این سوگند که مصدق خود را وفادار به قانون اساسی می‌دانست، پس از خروج شاه از کشور جایی برای اعلام جمهوری در افکار او باقی نمی‌ماند. همان روز دکتر فاطمی در سرمقاله «باختر امروز» با مقایسه عملیات افسران آزاد مصر، خواهان پایان حکومت سلطه می‌شود و نیت خود را برای اعلام جمهوری نشان می‌دهد.
عصر روز ۲۵مرداد آن روز تظاهرات بزرگی در میدان بهارستان انجام گرفت. دکتر فاطمی در این تظاهرات آنچنان انتقادی از شاه کرد که تا آن روز سابقه نداشت. او در این سخنرانی خواستار لغو نظام سلطنتی در ایران شد. بامداد همان روز، فاطمی به اتفاق دکتر سیعد فاطمی خواهرزاده خود و چند افسر به کاخ‌های سلطنتی رفت و به دستور وی یکایک اتاق‌ها را مهر و موم کردند و درباریان را توقیف و به زندانی شهربانی انتقال دادند. روزهای ۲۶ و ۲۷ مردادماه نیز برای محو آثار سلطنتی دستورات اکیدی صادر شد، مجسمه‌ها سرنگون و خیابان‌ها تغییر نام دادند، از طرف فاطمی دستورالعمل برای سفارتخانه‌ها مبنی بر لغو آیین شاهنشاهی مخابره شد.
پس از کودتای ۲۸ مرداد۱۳۳۲ فاطمی همانند سایر سران جبهه ملی مخفی می‌شود. البته رویه‌ای که فاطمی قبل از کودتا برای برکناری پادشاهی در پیش گرفته بود، پس از کودتا او را به یکی از اولین افراد تحت تعقیب تبدیل کرد. سرانجام در تاریخ ششم اسفند ۱۳۳۲ محل اختفای او لو می‌رود و همان روز او را با ربدوشامبر تیره رنگ که به تن داشت و دمپایی به پا و ریش انبوه سیاه رنگ، با دستبند به کاخ شهربانی می‌برند. هنگام خروج از شهربانی برای انتقال به لشکر ۲ زرهی برخلاف همه متهمان که از حیاط پشت شهربانی آنها را سوار ماشین می‌کردند، او را به مقابل خیابان وزارت امور خارجه آوردند.
وی بالاخره در روز ششم اسفند ۱۳۳۲ توسط مأموران فرمانداری نظامی دستگیر شد. هنگامی که وی را برای انتقال به فرمانداری نظامی از پله‌های ساختمانی شهربانی که فرمانداری نظامی در طبقه دوم آن قرار داشت هدایت می‌کردند، گروهی از اوباش به رهبری «شعبان جعفری» که انتظار او را می‌کشیدند با شعار حمایت از شاه به طرف دکتر فاطمی با شعار «سلطنت فاطمی» حمله‌ور شدند که خواهر دکتر با خروج از میان جمعیت و انداختن خود روی بدن دکتر فاطمی و اصابت چندین ضربه چاقو و از دست دادن جان خود، مانع کشته شدن برادرش می‌شود. جسد نیمه جان دکتر فاطمی را به بیمارستان نجمیه منتقل می‌کنند و پس از عمل جراحی به زندان لشکر ۲ زرهی منتقل می‌شود.
او را به اتفاق دکتر شایگان و مهندس رضوی به محاکمه کشیدند، در حالی که او را با آمبولانس و بر روی برانکارد به جلسات دادگاه آوردند و قادر به تکلم و نشستن نبود و در حالی‌که دراز کشیده بود، محاکمه شد. جلسات دادگاه را سری اعلام کردند و کسی از مذاکرات دادگاه مطلع نشد و به اتهام نوشتن سه سرمقاله روزهای ۲۵ تا ۲۸ مرداد و شرکت در گردهمایی روز ۲۵ مرداد ۱۳۳۲ در دادگاه نظامی رژیم پس از ۱۰ روز به مرگ محکوم شد.
تیتر سه سرمقاله، خود گویای حملات شجاعانه او به شخص شاه است: «این دربار شاهنشاهی روی دربار سیاه ملک فاروق را سفید کرد»، «خائنی که می‌خواست وطن را به خاک و خون بکشد، فرار کرد» و «شرکت سابق و روزنامه‌های محافظه‌کار لندن دیروز عزادار بودند.»
در زندان و قبل از اعدام طی ارتباط با آیت‌الله سیدرضا زنجانی نامه‌نگاری‌هایی بین آنها صورت می‌گیرد و این، آخرین نوشته‌هایی است که از دکتر فاطمی برجای مانده است. او طی یکی از این نامه‌ها با قسم بر جدش خداوند را شکر می‌گوید که واسطه و دلال وطن‌فروشان نشده است.وی به هنگام اعدام تقاضای ملاقات با دکتر مصدق را کرد که پذیرفته نشد و او، مصدق را وصی تنها فرزندش علی قرار داد.
بالاخره دکتر حسین فاطمی به حکم دادگاه بدوی و تجدیدنظر نظامی، چهار بار محکوم به اعدام شد و شاه نیز با تقاضای فرجام‌خواهی او موافقت نکرد و در بامداد ۱۹ آبان سال ۱۳۳۳ بدن نیمه جان دکتر فاطمی را که به شدت زخمی و تب آلود بود، کشان کشان به پای جوخه اعدام می‌برند. فاطمی با شلیک ۸ گلوله توسط چهار سرباز در لشکر ۲ زرهی تیرباران می‌شود تا دفتر زندگی ۳۷ ساله «دکتر سید حسین فاطمی» برای همیشه بسته شود.
از وی در لحظات پایانی عمر نقل شده است که «من از مرگ ابایی ندارم. آن هم، چنین مرگ پرافتخاری. من می‌میرم که نسل جوان ایران از مرگ من عبرتی گرفته و با خون خود از وطنش دفاع کرده و نگذارند جاسوسان اجنبی به این کشور حکومت کنند.»
پیکر جوان‌ترین وزیر امور خارجه تاریخ ایران در زیر درختی تنومند در نزدیکی شهدای سی تیر آرام گرفت. هر چند که فاطمی تا قبل از ۲۵مرداد۱۳۳۲ سهیم مشروطه‌خواهی مصدق بود اما در ۲۵ تا ۲۸ مرداد با فرار شاه مسیر جمهوری‌خواهی را انتخاب کرد اما مشروطه‌خواهی مصدق سرانجام تلخی را برای جمهوری‌خواهانی همچون فاطمی به همراه داشت. یادش گرامی باد.
 

صدای سکوت

عضو جدید
کاربر ممتاز
روزِ وصلِ دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد !
کامم از تلخیِ غم چون زَهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
گرچه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است از چشمم روان
زنده رود باغِ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا ! رازداران یاد باد !
 
بالا