بهترین شعری رو که دوست داری چیه؟

Ekram

عضو جدید
کاربر ممتاز
برای من دل و دست غزل نمانده ولی
هنوز نیز تو تنها بهانه ی غزلی
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
درون چشمهایت خانه ای ساختم،

پلک نزن که خانه خرابم میکنی . . . !



 

Ekram

عضو جدید
کاربر ممتاز
اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت
زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت
دل من نیز باتو بعد از آن پاییز طولانی
دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
بستــــم به خشم، پنجـــره را بی حضـــور تــو


گاهـی هوای تازه چــه دلگیــــــر میشود ..

 

raziarchitect

عضو جدید
مهربانی چیست؟

مهربانی چیست؟

مهربانی چیست؟یک ابرسپید
بارش نم نم که داردصدنوید
مهربانی چیست؟یک گل درکویر
چشمه آبی که می جوشدامید
مهربانی چیست؟نوری تابناک
روشنی بخشی که ازدل شدپدید
مهربانی چیست؟آوازی ز دل
بایدآن رابادل جانها شنید
مهربانی چیست؟بادصبحگاه
کزدل انسان به انسانی وزید
مهربانی چیست؟لبخندی متین
کزلب بلبل به ناز گل دمید
مهربانی چیست؟رودی پرخروش
چون که شدجاری دلی کینه ندید
مهربانی چیست؟روح زندگی
بانوای عشق بردلهارسید
 

raziarchitect

عضو جدید





پدرم گفت: مهربان باش! اما نگفت كه مهرباني حدي دارد!
مادرم گفت: مهربان باش! اما نگفت مهرباني حدي دارد! سال‌ها گذشته است و من هنوز فكر مي‌كنم حد مهرباني كجاست؟ وقتي تو با ديگران مهرباني و آنها با تو مهربان نيستند و سوءاستفاده مي‌كنند و شايد مهرباني را جور ديگر پاسخ مي‌دهند.
پدرم هميشه مهربان باقي ماند، اما من در شك و ترديد!
يك بار از او پرسيدم: «حد مهرباني كجاست؟»
او خنديد و گفت:«دختر جان، مهرباني حد ندارد. مهرباني يك اقيانوس است كه نبايد دنبال ساحل برايش بگردي. بايد فقط درآن شنا كني...»
 

hamid_geo

عضو جدید
آن دم که با تو ام
[FONT=arial,helvetica,sans-serif]ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من
[/FONT]
[FONT=arial,helvetica,sans-serif]آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من
[/FONT]
[FONT=arial,helvetica,sans-serif]آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من
[/FONT]
[FONT=arial,helvetica,sans-serif]بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
[/FONT]
[FONT=arial,helvetica,sans-serif]با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من
[/FONT]
 

maryam_22

عضو جدید
کاربر ممتاز
گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟
عکس رخساره ي ماهش را داد ..
گفتمش همدم شبهايم کو ؟
تاري اززلف سياهش راداد ..
وقت رفتن همه روميبوسيد
به من ازدور نگاهش راداد ..
یادگاري به همه داد
و به من...
انتظار سرراهش را داد ..!!
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
امروز بیا چکامه ات را بنویس

با دست خودت ادامه ات را بنویس

حالا بلدم چطور بازی بکنم

ای عشق! تو فیلم نامه ات را بنویس
 

A.C Milan

عضو جدید
ترا مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
نگاه كودكي خندد برويم
چو من سر مي كنم آواز شادي
لبش با بوسه مي آيد بسويم
اگر اي آسمان خواهم كه يكروز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر، كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان مي كنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان مي كنم كاشانه اي را
 

A.C Milan

عضو جدید
پرتو مهتاب
ديشب ازپنجره ام پرتو مهتاب نبود
برلب باغ دلم بلبل بيــتـــاب نـبـود
مي خروشيد به عطش ساحل تفتيده به آب
دگرآن قايق بشکسته لب آب نبود
شرجي چشم من و لهجه طوفاني تو
به سرم تابه سحر وسوسه خواب نبود
چه کنم با همه عشقي که برايم مانده
که دراين مرثيه هم قافيه جذاب نبود
من هنوزم نگرانم که گلي خشکيده
ماه من.پرتو فانوس. جهانتاب نبود
گرچه من مستم از اين ساغر ناکامي ها
توب دان ساقي من باده تو ناب نبود
 

Ekram

عضو جدید
کاربر ممتاز
قبری ست که از خانه ی من شیک تر است
دیوانگی اش قابل تبریک تر است
من مطمئنم که قاتلم خواهد بود
آن کس که به من از همه نزدیک تر است
 

maryam_22

عضو جدید
کاربر ممتاز
آنگاه که غرور کسی را له می کنی

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری

آنگاه که حتی گوش ات را می بندی

تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی

آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری.

می خواهم بدانم

دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی!!!!

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟؟؟

سهراب سپهری"

 

ali561266

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
از مسیر چشمان تو
باید گذشت
برای رسیدن به بهشت
توکه هوای چشمانت همیشه ابری و مه گرفته است
نکند بازهم پایم بلغزد و زمینی شوم؟
 

ali561266

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
دل در گرو مهر دوست ، عاشق و شیدای او
بســــته به دل موی دوست ، زلف پریشان او
گم شده در جان و دل ،نغــــــــمه ی والای او
شمع شب افروز عشـــــــق ، هم نفس جان او
 

ali561266

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
از ترس اینکه مبادا تمام
درهای بهشت بسته شوند
میدوم برای جلب نظرت
غافل از اینکه
هرچه بیشتر میدوم ،تو دورتر میروی
بهشت مطاع من نیست
تلاش میکنم، به حریم چشمانت راهم دهی
 

ali561266

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
دلم تو را گاهی در آسمان میبیند
میان آنهمه ستاره،تورا ماه میبیند
گاهی میان رود، گاهی در گل
چون نور ،درخشان تو را میبیند
ای در همه ی دنیا جاری، جاری
هرجا میروم چشمانم تورا میبیند
 

ali561266

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
زیبای من !
سر بر آستان تو میسایم و سجده برخاک کویت مینهم
که یادم زتو لبریز و صدایم از تو جاری
مگر میتوان در بی خبری بود که
جانها از عشق تو بی تابند و سرها در هوایت پر شور و گداز
راهها به تو ختم است و چراغها از نور تو روشن
آسمان پر ستاره ام هستی در شب تیره و تار و راهنمایم هستی در کوره راهها
بگذار تورا با عشق ببویم و بجویم
که تنها عشق لایق توست و عاشق بودن برای تو
ای برازنده ترین معشوق ای زیباترین یار
به دریاهای محبت سیراب شوم عطش وصل تورا خاموش نکند
و در بیابان دیوانگی آواره شوم به شیدایی نگاهت نرسد
با تو خوشم و با تو آرامم ای همه آرامش من
عاشقم بمان .......
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
حالا در غروب نگاهت
در انتهای تحمل
با انگشتان نازکم
سایه ی خیالت را به دلتنگی پیوند می زنم
و در برهوت نبودنت
رشته های خوشبختی که
سوغات آورده بودی را
به گردن می آویزم
و در امتداد رفتنت
سرود خداحافظی را تکرار می کنم
 

maryam_22

عضو جدید
کاربر ممتاز
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی است
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است
مرا در اوج می خواهی تماشا کن،تماشا کن
دروغین بودم از دیروز،مرا امروز تو حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند، توهم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفتر خالی،قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم،به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن،چه راهی پیش رو دارم؟
رفیقان یک به یک رفتند،مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند،گمان کردم که همدردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم،به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن،چه راهی پیش رو دارم؟
در این دنیا که حتی ابرنمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند، توهم بگذر از این تنها
 

*** s.mahdi ***

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
سكوتم را نكن باور
من آن آرامش سنگین پیش از قهر طوفانم
من آن پرهای بسته منتظر در كنج زندانم كه آواز رهایی
شعر هر روز است زیر لب
سكوتم را نكن باور
 

*** s.mahdi ***

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست
عاشقم برهمه عالم، که همه عالم از اوست


به غنیمت شمر ای دوست، دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی، کاین دم از اوست

نه فلک راست مسلم، نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنی‌آدم از اوست

به حلاوت بخورم زهر، که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم زخم، که درمان هم از اوست

زخم خونینم اگر به نشود، به باشد
خنک آن زخم، که هر لحظه مرا مرهم از اوست

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟
ساقیا، باده بده شادی آن، کاین غم از اوست

پادشاهی و گدایی، بر ما یکسان است
چو بر این در، همه را پشت عبادت خم از اوست

سعدیا، گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر
دل قوی دار، که بنیاد بقا محکم از اوست
 

ali561266

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی است
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است
مرا در اوج می خواهی تماشا کن،تماشا کن
دروغین بودم از دیروز،مرا امروز تو حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند، توهم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفتر خالی،قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم،به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن،چه راهی پیش رو دارم؟
رفیقان یک به یک رفتند،مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند،گمان کردم که همدردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم،به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن،چه راهی پیش رو دارم؟
در این دنیا که حتی ابرنمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند، توهم بگذر از این تنها

ممنونم ازت بابت شعر قشنگي كه گذاشتي
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
تو كوچیكترین ستاره آسمون زندگیم هستى!

-

-

-

حالانوبت توست؟

یه دروغ بزرگ اما قشنگ درباره من بگو
 

شبگرد23

عضو فعال شعر نو
کاربر ممتاز
با من از ریزش باران بهار
با من از رویش گلهای قشنگ
با من از باغ بگو
با من از سبز ترین فصل نجیب
با من از سرخترین غنچه عشق
با من از دشت بگو
با من ای چشم تو ناز
با من ای دست تو گرم
با من از چلچله ها
با من از صبح امید
با من از عشق بگو...
 

ali561266

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
زندگی یعنی چه؟

زندگی یعنی چه؟

شب آرامی بود







می روم در ایوان، تا بپرسم از خود






زندگی یعنی چه؟



مادرم سینی چایی در دست





گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من





خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا




لب پاشویه نشست


پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد


شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین


:با خودم می گفتم


زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست


زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست


رود دنیا جاریست


زندگی ، آبتنی کردن در این رود است





وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم





دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟





!!!هیچ





زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند





شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری




شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت




زندگی درک همین اکنون است




زندگی شوق رسیدن به همان




فردایی است، که نخواهد آمد


تو نه در دیروزی، و نه در فردایی


ظرف امروز، پر از بودن توست


شاید این خنده که امروز، دریغش کردی


آخرین فرصت همراهی با، امید است


زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک


به جا می ماند




زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ


زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود


زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر


زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ


زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق


زندگی، فهم نفهمیدن هاست


زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود


تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست


آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست


فرصت بازی این پنجره را دریابیم


در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

سهراب سپهری
 
Similar threads
Thread starter عنوان تالار پاسخ ها تاریخ
فانوس تنهایی بیا زیر کرسی تا قصه های قدیمی رو واست تعریف کنم ادبیات 28440

Similar threads

بالا