طاغوت و ياقوت هر دو زن بودند
طاغوت و ياقوت هر دو زن بودند
طاغوت و ياقوت هر دو زن بودند
يك روز پروانه مرخصي گرفته بود. من پا به ماه بودم. صبحانه را جمع كردم ولي جارو و پارو را گذاشتم فردا پروانه بكند. دكتر آزمايش داده بود و مي رفتم آزمايشگاه. هوا سرد بود. هنوز برف پريروز روي زمين بود و سوزي كه مي وزيد مي گفت باز هم خواهد آمد. راننده مان اكبر آقا چند وقت بود ته ريش گذاشته بود. من كه هيچ وقت از دور و بر خانه ي خودم و مادرم در شمران دور نمي شدم، حس كردم كه زن ها در خيابان جور ديگري شده اند. آستين ها بلند، صورت ها كم توالت، بعضي حتي روسري به سرشان بود. زن هايي را مي گويم كه داد مي زد بي حجابند. هر چه پائين تر مي آمديم تعداد پليس و سرباز بيشتر مي شد. نزديك هاي چهارراه پهلوي كه رسيديم به كلي راه بندان بود.
اكبر آقا گفت «خانم دور مي زنم، بلكه از طرف بولوار راه باشه». گفتم «خيله خب، ولي يه دقيقه وايسا پياده شم تماشا كنم». گفت «واي خانم جان مگه ميشه، آخه ميگن شما طاغوتيين». همچي اصطلاحي تو عمرم نشنيده بودم، گفتم «گفتم چي چي ام؟» مكث كرد. بعد با خجالت گفت «آخه روسري تون نيس». روسري ابريشمي را كه عمه جان دور كعبه طواف داده بود از كيفم در آوردم و سر كردم.
جمعيت موج مي زد. دسته ي جلو داد مي زدند: «برادر ارتشي، چرا برادركشي؟» پشتشان مي گفتند «فرمانده ارتشي، تويي كه آدمكشي». نيروهاي انتظامي نگاه مي كردند. يك مرتبه يك دسته جوان دويدند جلو داد زدند:
كشتار دانشجويان
به دست شاه جلاد
بگو مرگ بر شاه، بگو مرگ بر شاه
پليس و نظامي با باطوم و ته تفنگ حمله كردند. محشري شد كه به عمرم نديده بودم. حتي در قيام ماه مه پاريس. تازه آنوقت من يك دختربچه بودم و حالا يك زن جوان پا به ماه. آنقدر شلوغ بود كه فقط پشتم را به ديوار دادم و دستم را جلو شكمم گرفتم. يكهو پروانه را ديدم كه دارد از زير باطوم پليس ها مي دود به اين طرف. چنان داد زدم كه شكمم درد گرفت. اكبر آقا هر طور بود خودش را به من رساند و جلوم حائل شد. گفتم «برو به پروانه برس». داد زد «پروانه، پروانه، پروانه...» دفعه ي آخر پروانه روش را به طرف ما كرد. اكبر آقا با كله زد توي جمعيت، دست مرا كشيد و هل داد تو اتومبيل. گفتم ترا به خدا به پروانه برس. رفت پروانه را بغل زد انداخت تو ماشين. صورت هردوشان خوني بود. معلوم شد باطوم شقيقه ي اكبر آقا را شكافته و خون به صورت هر دوشان ريخته. ولي خوشبختانه سطحي بود
الهه عروضي، محمدعلي همايون کاتوزيان
اكبر آقا گفت «خانم دور مي زنم، بلكه از طرف بولوار راه باشه». گفتم «خيله خب، ولي يه دقيقه وايسا پياده شم تماشا كنم». گفت «واي خانم جان مگه ميشه، آخه ميگن شما طاغوتيين». همچي اصطلاحي تو عمرم نشنيده بودم، گفتم «گفتم چي چي ام؟» مكث كرد. بعد با خجالت گفت «آخه روسري تون نيس». روسري ابريشمي را كه عمه جان دور كعبه طواف داده بود از كيفم در آوردم و سر كردم.
جمعيت موج مي زد. دسته ي جلو داد مي زدند: «برادر ارتشي، چرا برادركشي؟» پشتشان مي گفتند «فرمانده ارتشي، تويي كه آدمكشي». نيروهاي انتظامي نگاه مي كردند. يك مرتبه يك دسته جوان دويدند جلو داد زدند:
كشتار دانشجويان
به دست شاه جلاد
بگو مرگ بر شاه، بگو مرگ بر شاه
پليس و نظامي با باطوم و ته تفنگ حمله كردند. محشري شد كه به عمرم نديده بودم. حتي در قيام ماه مه پاريس. تازه آنوقت من يك دختربچه بودم و حالا يك زن جوان پا به ماه. آنقدر شلوغ بود كه فقط پشتم را به ديوار دادم و دستم را جلو شكمم گرفتم. يكهو پروانه را ديدم كه دارد از زير باطوم پليس ها مي دود به اين طرف. چنان داد زدم كه شكمم درد گرفت. اكبر آقا هر طور بود خودش را به من رساند و جلوم حائل شد. گفتم «برو به پروانه برس». داد زد «پروانه، پروانه، پروانه...» دفعه ي آخر پروانه روش را به طرف ما كرد. اكبر آقا با كله زد توي جمعيت، دست مرا كشيد و هل داد تو اتومبيل. گفتم ترا به خدا به پروانه برس. رفت پروانه را بغل زد انداخت تو ماشين. صورت هردوشان خوني بود. معلوم شد باطوم شقيقه ي اكبر آقا را شكافته و خون به صورت هر دوشان ريخته. ولي خوشبختانه سطحي بود
الهه عروضي، محمدعلي همايون کاتوزيان

( خیلی فکر کردم . میدوانم این سنگ چقدر با ارزش است اما آن را به تو پس میدهم با این امید که چیزی ارزشمندتر از آن به من بدهی. اگر میتوانی آن محبتی را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشی!))
