5 پند مهم ولی خنده دار!

ایلناز71

عضو جدید
پند اول
​
​
.بوقلموني، گاوي بديد و بگفت:در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم​
گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز کني
​
بوقلمون خورد و بر شاخي نشست​
تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد​
تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاکش نمود​
​
نتيجه اخلاقي​
​
با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني
​
--------------------------------- ​
​
پند دوم​
​
.گنجشکي از سرماي بسيار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد​
.گاوي گذر همي کرد و تپاله بر وي انداخت ​
. گنجشک ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد​
. گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد​

نتيجه اخلاقي
​
​
.هر که گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد​
.هر که از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد​
.گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان​
------------------------ ​
​
پند سوم​
​
خرگوش از کلاغي بر سر شاخه پرسيد​
که آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟ ​
کلاغ پاسخ داد: چرا که نه​
خرگوش بنشست بي حرکت​
. روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد​

نتيجه اخلاقي
​
​
.لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است​
-------------------​
​
پند چهارم​
​
براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند​
مغز بگفت که مراست اين مقام که همه دستورات از من است​
سلسله اعصاب، شايستگي رياست از آن خود خواند​
که منم پيام رسان به شما ، که بي من پيامي نيايد ​
. ريه بانگ بر آورد ​
هوا، که رساند؟ ... من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست​
و هر عضوي به نحوي مدعي​
، تا به آخر که سوراخ مقعد دعوي رياست کرد​
اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند​
. اختلال در کار اعضاء پديدار گشت​
. روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به رياست رسید​

نتيجه اخلاقي
​
چون لازمت رياست علم و تخصص نباشد هر سوراخ مقعدي رياست كند!ا​
​
​
--------------------------------​
پند پنجم​
​
من خیلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم... والدینم خیلی کمکم کردند... دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی... سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان 500 دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی... ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم... ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم... به خانواده ما خوش اومدی!
​
نتیجه اخلاقی:ا​
همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید! ا
​
 

smooth criminal

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ما که ماشین نداریم کیفمونو باید کجا جا بذاریم؟؟؟؟؟
 

Similar threads

بالا