مترسک

coherent

عضو جدید
یک بار به مترسکی گفتم:
​
لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای؟​

گفت:​
لذت ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی شوم.
​

دمی اندیشیدم و گفتم:​
درست است. چون که من هم مزه ی این لذت را چشیده ام.
​

گفت:​
فقط کسانی که تن شان از کاه پرشده باشد این لذت را می شناسند.
​

آنگاه من از پیش او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوارکردن من.
یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.
هنگامی که باز از کنار او می گذشتم دیدم دو کلاغ زیر کلاهش لانه می سازند.​
(جبران خلیل جبران)
 
بالا