كلام مطهر(سخناني از شهيد مطهري)

محسن جعفر

عضو جدید
يكی از اروپائيها گفته است اگر ما سه چيز را در نظر بگيريم ، آن وقت‏
اعتراف خواهيم كرد كه در دنيا مانند محمد ( ص ) كسی وجود ندارد يعنی‏
رهبری در دنيا مانند او وجود نداشته است . يكی اهميت و عظمت هدف .
هدف بزرگ بود ، زير و رو كردن روحيه و اخلاق و عقائد و نظامات اجتماعی‏
مردم بود . دوم قلت وسائل و امكانات . از وسائل چه داشته است ؟ همان‏
خويشان نزديك خودش با او طرف بودند ، نه پولی داشت ، نه زوری و نه‏
همدستی . يك نفر يك نفر افراد را به خود مؤمن ساخت و دور خود جمع كرد
تا به صورت بزرگترين قدرت جهان در آمد . عامل سوم سرعت وصول به هدف‏
بود يعنی در كمتر از نيم قرن بيش از نيمی از مردم دنيا تسليم دين او
شدند و ايمان آوردند . آن وقت می‏بينيد همچو رهبری در دنيا وجود نداشته‏
است .
اين است مقصود قرآن از اين مثل كه می‏گويد : « يعجب الزراع » متخصصين‏
و دهقانها و كشاورزان انسانيت تا ابد در تعجب فرو می‏روند كه اينها چطور
به اين سرعت پيدا شدند و رشد كردند و روی پا ايستادند و ميوه دادند .
اين مثل در خود قرآن مجيد برای امت اسلام ذكر شده است .
اينجا يك سئوال می‏كنم : آيا مسلمانان صدر اول اختصاصا بايد اينجور
باشند و اين خاصيت مال آنها بود يا خاصيت مال اسلام است يعنی هر وقت و
هر جا مردمی واقعا اسلام را بپذيرند و به دستورات اسلام عمل بكنند همين‏
خاصيت رشد و تزايد و تكامل و استقلال و روی پای خود ايستادن و ديگران را
به حيرت و تعجب وا داشتن را دارند . البته اين خاصيت مال اسلام‏ است نه مال مردم ، اين خاصيت مال ايمان به اسلام است ، مال پيروی از
تعليمات اسلام است . اسلام نيامده است برای اينكه جامعه را متوقف بكند
، ملت مسلمان را وادار به درجا زدن بكند ، اسلام دين رشد است ، دينی‏
است كه نشان داد عملا می‏تواند جامعه خود را به جلو ببرد . شما ببينيد در
چهار قرن اول اسلامی اسلام چه كرده است ! ويل دورانت در " تاريخ تمدن "
می‏گويد تمدنی شگفت انگيزتر از تمدن اسلامی وجود ندارد . پس اسلام عملا
خاصيت خودش را نشان داده است . اگر اسلام طرفدار ثبات و جمود و
يكنواختی می‏بود بايد جامعه را در همان حد اول جامعه عرب نگاه بدارد پس‏
چرا تمدنهای وسيع و عجيب را در خودش جمع كرد و از مجموع آنها تمدن‏
عظيمتری را به وجود آورد . پس اسلام با پيشرفت زمان مخالف نيست .
گوستاولوبون انصافا تحقيقات زيادی كرده است و كتابش هم كتاب بسيار
با ارزشی است ، ولی در عين حال گاهی حرفهائی می‏زند كه انسان تعجب می‏كند
. سبك فرنگی همين است . گوستاولوبون وارد می‏شود در بحث علل انحطاط
مسلمين كه چرا مسلمين انحطاط پيدا كردند ؟ چرا تمدن اسلامی غروب كرد ،
چرا باقی نماند ؟ عللی ذكر می‏كند . يكی از عللی كه ذكر می‏كند همين عدم‏
انطباق با مقتضيات زمان است . می‏گويد زمان عوض شد ، تغيير كرد و
مسلمانها می‏خواستند باز اسلام را با همان خصوصيات در قرنهای بعد نگاه‏
دارند در صورتی كه امكان نداشت ، و به جای اينكه تعليم اسلامی را رها
كنند و مقتضيات قرن را بگيرند ، تعليم اسلامی را گرفتند و منحط شدند . در
اينجا هر كسی مايل است بداند كه اين مستشرق بزرگ چه مثالی برای مدعای خود آورده است‏
؟ چه اصلی در اسلام بود كه بعد مقتضيات زمان عوض شد و مسلمانها به جای‏
اينكه مقتضيات زمان را بگيرند اسلام را گرفتند و منحط شدند ؟ آقای‏
گوستاولوبون چه اصلی را از اسلام پيدا كرده است كه با مقتضيات زمان‏
انطباق نمی‏كرده است و مسلمين جمود و خشكی به خرج می‏دادند و نمی‏بايست به‏
خرج می‏دادند و می‏بايست با زمان هماهنگی می‏كردند ؟
می‏گويد يكی از تعاليم اسلامی كه در صدر اسلام خيلی نتيجه بخشيد و راه را
به سوی ملل ديگر باز كرد و مردم فوج فوج اسلام اختيار كردند و مخصوصا ملل‏
غير عرب كه در مظالم حكام و مؤبدان و روحانيون خودشان می‏سوختند وقتی با
آن مواجه شدند استقبال كردند ، اصل مساوات بود . ديدند در اسلام امتياز
نژادی و طبقاتی وجود ندارد . از اين جهت اسلام خيلی برايشان خوشايند بود
. اين اصل يعنی اصل مساوات در ابتدا به نفع جامعه اسلامی بود اما مسلمين‏
بعد باز هم پافشاری و يكدندگی به خرج دادند و می‏خواستند اصل مساوات را
در دوره‏های بعد اجرا كنند و حال آنكه اگر می‏خواستند سيادتشان محفوظ بماند
بايد اين اصل را در كنار می‏گذاشتند . عرب بعد از آنكه حكومت را در دست‏
گرفت و ملتهای ديگر مسلمان شدند بايد سياست را بر ديانت ترجيح می‏داد .
سياست ايجاب می‏كرد كه اين حرفها را كنار بگذارد و ملتهای ديگر را
استثمار بكند ، زير يوغ بندگی خودش بكشد تا بتواند پايه‏های حكومت خودش‏
را محكم بكند . اينها آمدند به اصل مساوات چسبيدند و فرقی ميان عرب و
غيرعرب نگذاشتند ، به ديگران ميدان دادند ، آنها را آوردند و قاضی درجه اول كردند ، در
تعليمات را به رويشان باز كردند . كم كم ساير ملل آمدند و ميدان را از
عرب گرفتند .
اولين قومی كه ميدان را از عرب گرفت ايرانيها بودند كه در ابتدای‏
حكومت بنی العباس روی كار آمدند مانند برمكيان و ذوالرياستين . بعد
اينها اقوام و خويشان و بستگان خود را روی كار آوردند و عرب را كنار
زدند . اين جريان در اوائل قرن دوم بود . چند سال گذشت كه دوره سيادت‏
ايرانيان بود ، مخصوصا در دوره مأمون چون مادر مأمون ايرانی بود ، ديگر
سيادت ايرانی به حد اعلا رسيد كه حتی نقل كرده‏اند روزی مأمون از راهی‏
می‏گذشت ، يك نفر عرب جلوی مأمون را گرفت گفت خليفه ! فرض كن من هم‏
يك نفر ايرانی هستم به دادم برس . تا دوره رسيد به برادرش معتصم .
مادر معتصم از تركهای ماوراء النهر است . معتصم به عكس رفتار می‏كرد ،
نه به عرب روی خوش نشان می‏داد و نه به ايرانی برای اينكه موقعيت خودش‏
را حفظ بكند . با عربها بد بود چون طرفدار بنی اميه بودند . بنی اميه‏
سياستشان سياست عربی بود و اعراب را بر غير اعراب ترجيح می‏دادند .
اعراب طرفدار امويها بودند . بنی العباس عموما با اعراب مخالف بودند
چون می‏دانستند عربها طرفدار امويها می‏باشند ، و زبان فارسی را كه‏
بنی‏العباس زنده كردند برای اين بود كه نمی‏خواستند ايرانيها در عربها هضم‏
بشوند . " ابراهيم بن الامام " بخشنامه‏ای كرده است ( و اين بخشنامه را
جرجی زيدان و ديگران نوشته‏اند ) به تمام نقاط ايران ، و در آن گفته است‏
هر عربی كه پيدا كرديد بكشيد . معتصم ديد اعراب طرفدار امويها هستند و ايرانيها طرفدار عباس پسر مأمون ، رفت قوم و
خويش مادرش را از تركستان آورد و تدريجا كارها را به دست آنان سپرد
يعنی هم ايرانيها و هم اعراب را كنار زد . لهذا عنصر ديگری روی كار آمد.
همه حرف آقای گوستاولوبون اينست كه چرا خلفای عباسی با اينكه خودشان‏
عرب بودند از سياست عربی بنی اميه پيروی نكردند . گوستاولوبون همان‏
چيزی را كه فضيلت اسلام است عيب گرفته و دليل بر عدم انطباق اسلام با
مقتضيات زمان و دليل بر جمود و تحجر مسلمين دانسته است . می‏گويد اين‏
اصل از نظر اخلاق خوب است ولی از نظر سياست گاهی خوب است و گاهی بد .
در يك زمان از نظر سياست خوب است كه ملتهای ديگر را به اسلام نزديك‏
می‏كند اما در يك زمان ديگر جايش بود كه مسلمانها يعنی عربهای آن وقت‏
از نظر سياسی هم كه باشد اصل مساوات اسلام را زير پا بگذارند .
گوستاولوبون اشتباه می‏كند . اولا اسلام يك روش سياسی به مفهوم اروپائی‏
نيست . ثانيا اگر مسلمين اسلام را اينطور بازيچه سياست كرده بودند امروز
نه از اسلام اثری بود و نه از مسلمين به صورت يك امت . اسلام هدفش‏
اينست كه مساوات را به طور كامل در ميان مردم برقرار كند . اگر اسلام تا
وقتی كه از مردم استفاده می‏كند اصلی را طرح كند بعد آنرا عوض كند ، اين‏
كه اسلام نيست ، اين سياست اروپائی است كه اعلاميه حقوق بشر می‏دهند تا
آنجا كه ملتهای ديگر را زير بار بكشند ، همينكه زيربار كشيدند می‏گويند
همه اين حرفها مفت است .
 
بالا