كلاغ ، روباه

mehdipesse

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
کلاغ پيري تکه پنيري دزديد و روي شاخه درختي نشست.​
روباه گرسنه اي که از زير درخت مي گذشت، بوي پنير شنيد، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت:​
اي واي تو اونجايي، مي دانم صداي معرکه اي داري!چه شانسي آوردم!​
اگر وقتش را داري کمي براي من بخوان …​
کلاغ پنير را کنار خودش روي شاخه گذاشت و گفت:​
اين حرفهاي مسخره را رها کن اما چون گرسنه نيستم حاضرم مقداري از پنيرم را به تو بدهم.​
روباه گفت:​
ممنونت مي شوم ، بخصوص که خيلي گرسنه ام ، *اما من واقعاً عاشق صدايت هم هستم​
کلاغ گفت:​
باز که شروع کردي اگر گرسنه اي جاي اين حرفها دهانت را باز کن، از همين جا يک تکه مي اندازم که صاف در دهانت بيفتند.​
روباه دهانش را باز باز کرد.​
كلاغ گفت :​
بهتر است چشم ببندي که نفهمي تكه بزرگي مي خواهم برايت بيندازم يا تکه کوچکي.​
روباه گفت :​
بازيه ؟ خيلي خوبه ! بهش ميگن بسکتبال .​
خلاصه ... بعد روباه چشمهايش را بست و دهان را بازتر از پيش کرد و کلاغ فوري پشتش را کرد و فضله اي کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.​
روباه عصبي بالا و پايين پريد و تف کرد :​
بي شعور ، اين چي بود​
کلاغ گفت :​
کسي که تفاوت صداي خوب و بد را نمي داند، تفاوت پنير و فضله را هم نبايد بفهمد:D
 

Similar threads

بالا