شاعر و فرشته ...

meysam480

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ، فرشته پری به شاعر داد و شاعـر شعری بـه ​
​
فرشته . شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت. ​
​
و فرشته شعـر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت . ​
​
خدا گفت: دیگر تمام شد.دیگرزندگی برای هر دوتان دشـوار می شود. زیرا شاعری که ​
​
بـوی آسمـان را بشنود ، زمیـن برایش کوچـک اسـت و فـرشته ای کـه مـزه عـشق را ​
​
بچشد، آسمـان برایش تنـگ . ​
​
فرشته دست شاعر را گرفـت تا راه های آسمان را نشانش بدهـد و شاعـر بال فرشته ​
​
را گرفت تـا کوچـه پس کوچـه های زمیـن را به او معرفی کند . شـب کـه هر دو به خانه ​
​
برگشتند ، روی بال های فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر .... ​
​
فرشته پیش شاعر آمد و گفت : می خواهم عاشق شوم . ​
​
شاعر گفت : نه . تو فرشته ای و عشق کار تو نیست . ​
​
فرشته اصرار کرد واصرار کرد . ​
​
شاعر گفت : اما پیش از عاشقی باید عصیان کرد و اگـر چنین کنی از بهشت اخراجت ​
​
می کنند . آیا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده ای ؟ ​
​
اما فرشته باز هم پافشاری کرد . آن قـدر که شاعر به ناچار نشانی درخـت ممنوعه را ​
​
به او داد. ​
​
فرشته رفت و از میوه آن درخت خورد .اما پرهایش ریخت و پشیمان شد. آ ن گاه پیش ​
​
خدا رفت و گفت: خدایا مرا ببخش . من به خودم ظلم کرده ام . عصیان کردم و عاشق ​
​
شدم . آ یا حالا مرا از بهشت بیرون می کنی ؟ ​
​
_ پس تو هم این قصـه را وارونه فهمیدی ! ​
​
پس تو هـم نمی دانی تنها آن که عصیـان ​
​
می کند و عاشق می شود، می تواند به بهشت وارد شود ! ​
​
و آ ن وقـت خدا نهمین در بهشت را باز کرد . فرشته وارد شد و شاعـر را دیـد که آنجـا ​
​
نشسته است در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط ! ​
​
فرشته حقیقت ماجرا را برایش گفت . اما او باور نکرد. ​
​
آدم ها هیچ کدام این قصه را باور نمی کنند. تنها آن فرشته است که می داند بهشت ​
​
واقعی کجاست!



​
 

Similar threads

بالا