Hps
عضو جدید
از خدا پنهان نیست ( ان اله اعلم بکل امور) از خودم هم پنهان نیست ( چون خودم دارم میگم) از شما هم پنهان نخواهد ماند ( چون به قول قدیمیها آلو در دهان من نم نخواهد کشید و عادت ندارم هیچ رازی را بیشتر از چند ثانیه مخفی نگهدارم ) . آقا واقعیت این است که من علاقه شدیدی به عوالم بالا دارم. ( نمیدانم چرا همیشه فکر میکنم برزخ و دوزخ و بهشت از عالم خاکی بالا ترند! شما میدانید؟) و احتمالن به همین علت و علل متعدد دیگر طبق پیشبینی نوستراداموس اینجانب به مرگ طبیعی نخواهم مرد. (و بالاخره میکشندم تا عالمی را از شرم برهانند-توضیح در توضیح: در کف نحوه خواندن این جمله آخری تا آخر این نوشته و بلکم تا آخر عمرم بمانید!)
بگذریم و برویم سر اصل مطلب که همان علاقه شدید و غیرطبیعی من به زندگی در عوالم سهگانه دیگر است ، البته نه با آن تقسیمبندی دینی ما که اول میریم برزخ و بعد میریم بهشت یا جهنم. مدلی که من دوست دارم زندگی در سه عالم است. یعنی هر هفته روزهای مختلفی را در سه عالم میگذرانیم که خیلی هم مایه انبساط صورت (بخش بهشت) و انقباض مخرج ( بخش جهنم ) خواهد بود. حالا براساس نامه اعمال هر کدام از ما تعداد روزهای بهشت و جهنم و برزخ متغییر خواهد بود. اگر دستگاه حسابوکتاب باریتعالی به این مدلی که من میگویم آپگرید شود و کیفر خواست ما بر این اساس منجر به صدور حکم گردد، در یک چیز مطمئن هستم و آن این است که سهمیه من از بهشت فقط یک روز از هفته خواهد بود. فلذا از ذات حق تقاضا خواهم کرد که آن روز حتمن سه شنبه باشد و داستان ما اینچنین آغاز میشود که سهشنبهها با حوری!
هنوز سه ماه از زمان مردنم نگذشته بود. فکر کنم هفته هفتمم بود که طبق حکم، سهشنبه صبح ساعت ۶ صبح ترانسفر جهنم من را جلوی ورودی بهشت پیاده کرد و راننده آن، حسن آقا پلنگ که از چند سال پیش به دیار باقی آمده و الان در شرکت سیر و سفر ناروالجنت اضافهکاری میکند، رو کرد به من و گفت: «دکی با حاله ! برو که روزت روشنه! » من که از این جمله هیچی نفهمیده بودم، در حالیکه داشتم محل دردناک عذابهای روزهای قبل در جهنم را ماساژ میدادم وارد بهشت شدم. هفتههای قبل تا میرسیدم به سر در بهشت، اول میرفتم سراغ خوردنیها و نوشیدنیها و تا خرخره میخوردم و بعدش تا فردا صبح مثل خرس میخوابیدم. این هفته به علتی نامعلوم نه گرسنه بودم و نه تشنه. پس برای اولینبار مناظر و طبیعت و تابلوهای نصبشده در بهشت توجه من را به خود جلب کرد. با خودم گفتم:« ای بابا ! شش بار است دارم میام اینجا هیچکدام از اینها را ندیده بودم.
مثل همیشه ولش کن.» بابای گفتم و شروع به چرخیدن در بهشت کردم. تابلو کلوپ دسترسی به حوری در سه دقیقه را که دیدم وارد شدم. یک جایی مثل دیسکوهای دوبی بود. تاریک بود و باید چند دقیقه تامل میکردی تا چشمهایت بتواند جایی را ببیند. با خودم گفتم:« فکر کنم اینجا هم میخواهند حوری تقلبی به ما قالب کنند.» تا سرم را برگردانندم تا درجه کیفی کلوپ را از روی تابلوی آویزان شده روی دیوار بخوانم چشمتان روز خوب را ببیند که چشمم بر کسی افتاد که قبلن در هزار سال پیش شیخ صنعان بر او نظر انداخته بود. البته به قول عطار، شیخ صنعان در آنجا و در آن لحظه نظر بر پیش کرد( ما که این کار رو نکردیم و ظرف چند میلیثانیه با چشمان از حدقه درآمده یک اسکن فولبادی از طرف نمودیم ) ولی عشق ترسازاده کار خویش کرد ( و ایضا در مورد ما که کلن عادت داریم سهسوته عاشق شویم. ) خلاصه اگر بخواهیم ماجرا به اضافه ۱۸ نشود باید از توصیف دست برداریم و به توضیح حال خودم بپردازم زمانیکه حسن آقا پلنگ – معرف حضور- فردا صبح دنبالم آمد تا به عالم برزخ بروم.
با خودم گفتم کاشکی دیروز هم دنبال غذا خوردن میرفتم و حسابی میخوابیدم و امروز اینطور داغون از بهشت خارج نمیشدم ولی به قول مادرم کاشکی را کاشتند هویج هم در نیامد. همینطور که ماشین حسن آقا به سمت عالم برزخ میرفت تمام ذهنم و برخی از مناطق جسمم درگیر بودند و یکآن با صدای حضرتمنکر به خودم آمدم که داشت آخرین ورژن سووالات را از من میپرسید. هفتههای قبل پاسخ دادن به این سووالات تکراری برایم مثل یک بازی بود و کلی هم حال میکردم ولی امروز روز دیگری بود. حضرتنکیر از پشت نزدیک من شده بود و پس گردنی محکم او مرا از عالم بهشت به برزخ آورد. با صدای کلفتش گفت:« دکتر بیظرفیت ! حواست کجاست؟ مثل بچه آدم سووالات رو جواب بده برو به جهنم!»
به هر سختی که بود تمرکز کردم و آن روز هم گذشت. از روز پنجشنبه تا دوشنبه هفته بعد که وقت جهنم من بود به اندازه سه سال بر من گذشت و هر عذابی که بر من وارد میشد، با یادآوری سهشنبه قبل، دردناکتر بهنظر میرسید. دوشنبه شب، خودش یلدای من بود که هر چه به ساعت مادون قرمز جهنم نگاه میکردم عقربهها خیال حرکت نداشتند. صبح در طی مسیر که همیشه از رانندگی حسن آقا کیف میکردم، داشتم بهش فحش میدادم «مرتیکه بلد نیستی تندتر بری بیا پایین تا من برونم.» رسیدم به ورودی بهشت و دواندوان به دنبال تابلویی که هفته پیش دیده بودم ناگهان با دیدن درب قفل زنجیر شده و پردهای که بالای سردر زده بودند بر جا خشکم زد.
بر پرده نصب شده نوشته بود « این واحد بنا به دستور اداره محترم اماکن بهشت به علت عدم رعایت موازین شرعی تا اطلاع ثانوی تعطیل است .» تا بعدازظهر فقط داشتم به اینور و آنور سر میزدم و آدرس صاحب مکان تعطیلشده را میپرسیدم. قند خونم پایین افتاده بود و سرم گیج میرفت. نمیدانستم باید چه جوری اطلاعات کسب کنم. مثل دیوانهها از همه سووال میکردم. یکی گفت: «خره ! اینجا تا دلت بخواد حوری ریخته، همشون هم شکل همند ! گیر دادیها !» با خودم میگفتم این احمقها که نمیدانند آدم دل که به یکی داد باید همه عالمها رو به آتش بکشد. ( فکر کنم این را از مولوی یادم مانده بود که «چون دل به یکی دادی آتش به دو عالم زن» !) به ذهنم رسید توی اینترانت بهشت دنبال اطلاعات بگردم ولی امان از یک صفحه اطلاعرسانی بدرد بخور. همه صفحات مربوط به فیلمها و عکسهایی بودند که ساکنین محترم بهشت از تجربیات خود گرفته بودند و درحال بهاشتراک گذاشتن بودند.
آفتاب غروب کرده بود و همه جا تاریک شده بود و زمان من هم داشت به پایان میرسید. فکر این که باید یک هفته صبر کنم و عذاب بکشم داشت دیوانهام میکرد. اینجا بود که شیطان در بهشت هم سر و کلهاش پیدا شد و در گوش من گفت: «حالا فردا بمان همین جا ! با این همه بروبیا کی حواسش به تو و دنبال تو می گرده.» دیدم بد فکری نیست و فکر کردم فوقش چند وقت دیگر که پیدایم کنند عذابم را بیشتر میکنند. من که هفتهای ۵ روز دارم عذاب میبینم حالا کم و زیادش توفیری نمیکند. با این فکر خوابیدم و صبح هم سر قرار نرفتم….( ادامه دارد)
بگذریم و برویم سر اصل مطلب که همان علاقه شدید و غیرطبیعی من به زندگی در عوالم سهگانه دیگر است ، البته نه با آن تقسیمبندی دینی ما که اول میریم برزخ و بعد میریم بهشت یا جهنم. مدلی که من دوست دارم زندگی در سه عالم است. یعنی هر هفته روزهای مختلفی را در سه عالم میگذرانیم که خیلی هم مایه انبساط صورت (بخش بهشت) و انقباض مخرج ( بخش جهنم ) خواهد بود. حالا براساس نامه اعمال هر کدام از ما تعداد روزهای بهشت و جهنم و برزخ متغییر خواهد بود. اگر دستگاه حسابوکتاب باریتعالی به این مدلی که من میگویم آپگرید شود و کیفر خواست ما بر این اساس منجر به صدور حکم گردد، در یک چیز مطمئن هستم و آن این است که سهمیه من از بهشت فقط یک روز از هفته خواهد بود. فلذا از ذات حق تقاضا خواهم کرد که آن روز حتمن سه شنبه باشد و داستان ما اینچنین آغاز میشود که سهشنبهها با حوری!
هنوز سه ماه از زمان مردنم نگذشته بود. فکر کنم هفته هفتمم بود که طبق حکم، سهشنبه صبح ساعت ۶ صبح ترانسفر جهنم من را جلوی ورودی بهشت پیاده کرد و راننده آن، حسن آقا پلنگ که از چند سال پیش به دیار باقی آمده و الان در شرکت سیر و سفر ناروالجنت اضافهکاری میکند، رو کرد به من و گفت: «دکی با حاله ! برو که روزت روشنه! » من که از این جمله هیچی نفهمیده بودم، در حالیکه داشتم محل دردناک عذابهای روزهای قبل در جهنم را ماساژ میدادم وارد بهشت شدم. هفتههای قبل تا میرسیدم به سر در بهشت، اول میرفتم سراغ خوردنیها و نوشیدنیها و تا خرخره میخوردم و بعدش تا فردا صبح مثل خرس میخوابیدم. این هفته به علتی نامعلوم نه گرسنه بودم و نه تشنه. پس برای اولینبار مناظر و طبیعت و تابلوهای نصبشده در بهشت توجه من را به خود جلب کرد. با خودم گفتم:« ای بابا ! شش بار است دارم میام اینجا هیچکدام از اینها را ندیده بودم.
مثل همیشه ولش کن.» بابای گفتم و شروع به چرخیدن در بهشت کردم. تابلو کلوپ دسترسی به حوری در سه دقیقه را که دیدم وارد شدم. یک جایی مثل دیسکوهای دوبی بود. تاریک بود و باید چند دقیقه تامل میکردی تا چشمهایت بتواند جایی را ببیند. با خودم گفتم:« فکر کنم اینجا هم میخواهند حوری تقلبی به ما قالب کنند.» تا سرم را برگردانندم تا درجه کیفی کلوپ را از روی تابلوی آویزان شده روی دیوار بخوانم چشمتان روز خوب را ببیند که چشمم بر کسی افتاد که قبلن در هزار سال پیش شیخ صنعان بر او نظر انداخته بود. البته به قول عطار، شیخ صنعان در آنجا و در آن لحظه نظر بر پیش کرد( ما که این کار رو نکردیم و ظرف چند میلیثانیه با چشمان از حدقه درآمده یک اسکن فولبادی از طرف نمودیم ) ولی عشق ترسازاده کار خویش کرد ( و ایضا در مورد ما که کلن عادت داریم سهسوته عاشق شویم. ) خلاصه اگر بخواهیم ماجرا به اضافه ۱۸ نشود باید از توصیف دست برداریم و به توضیح حال خودم بپردازم زمانیکه حسن آقا پلنگ – معرف حضور- فردا صبح دنبالم آمد تا به عالم برزخ بروم.
با خودم گفتم کاشکی دیروز هم دنبال غذا خوردن میرفتم و حسابی میخوابیدم و امروز اینطور داغون از بهشت خارج نمیشدم ولی به قول مادرم کاشکی را کاشتند هویج هم در نیامد. همینطور که ماشین حسن آقا به سمت عالم برزخ میرفت تمام ذهنم و برخی از مناطق جسمم درگیر بودند و یکآن با صدای حضرتمنکر به خودم آمدم که داشت آخرین ورژن سووالات را از من میپرسید. هفتههای قبل پاسخ دادن به این سووالات تکراری برایم مثل یک بازی بود و کلی هم حال میکردم ولی امروز روز دیگری بود. حضرتنکیر از پشت نزدیک من شده بود و پس گردنی محکم او مرا از عالم بهشت به برزخ آورد. با صدای کلفتش گفت:« دکتر بیظرفیت ! حواست کجاست؟ مثل بچه آدم سووالات رو جواب بده برو به جهنم!»
به هر سختی که بود تمرکز کردم و آن روز هم گذشت. از روز پنجشنبه تا دوشنبه هفته بعد که وقت جهنم من بود به اندازه سه سال بر من گذشت و هر عذابی که بر من وارد میشد، با یادآوری سهشنبه قبل، دردناکتر بهنظر میرسید. دوشنبه شب، خودش یلدای من بود که هر چه به ساعت مادون قرمز جهنم نگاه میکردم عقربهها خیال حرکت نداشتند. صبح در طی مسیر که همیشه از رانندگی حسن آقا کیف میکردم، داشتم بهش فحش میدادم «مرتیکه بلد نیستی تندتر بری بیا پایین تا من برونم.» رسیدم به ورودی بهشت و دواندوان به دنبال تابلویی که هفته پیش دیده بودم ناگهان با دیدن درب قفل زنجیر شده و پردهای که بالای سردر زده بودند بر جا خشکم زد.
بر پرده نصب شده نوشته بود « این واحد بنا به دستور اداره محترم اماکن بهشت به علت عدم رعایت موازین شرعی تا اطلاع ثانوی تعطیل است .» تا بعدازظهر فقط داشتم به اینور و آنور سر میزدم و آدرس صاحب مکان تعطیلشده را میپرسیدم. قند خونم پایین افتاده بود و سرم گیج میرفت. نمیدانستم باید چه جوری اطلاعات کسب کنم. مثل دیوانهها از همه سووال میکردم. یکی گفت: «خره ! اینجا تا دلت بخواد حوری ریخته، همشون هم شکل همند ! گیر دادیها !» با خودم میگفتم این احمقها که نمیدانند آدم دل که به یکی داد باید همه عالمها رو به آتش بکشد. ( فکر کنم این را از مولوی یادم مانده بود که «چون دل به یکی دادی آتش به دو عالم زن» !) به ذهنم رسید توی اینترانت بهشت دنبال اطلاعات بگردم ولی امان از یک صفحه اطلاعرسانی بدرد بخور. همه صفحات مربوط به فیلمها و عکسهایی بودند که ساکنین محترم بهشت از تجربیات خود گرفته بودند و درحال بهاشتراک گذاشتن بودند.
آفتاب غروب کرده بود و همه جا تاریک شده بود و زمان من هم داشت به پایان میرسید. فکر این که باید یک هفته صبر کنم و عذاب بکشم داشت دیوانهام میکرد. اینجا بود که شیطان در بهشت هم سر و کلهاش پیدا شد و در گوش من گفت: «حالا فردا بمان همین جا ! با این همه بروبیا کی حواسش به تو و دنبال تو می گرده.» دیدم بد فکری نیست و فکر کردم فوقش چند وقت دیگر که پیدایم کنند عذابم را بیشتر میکنند. من که هفتهای ۵ روز دارم عذاب میبینم حالا کم و زیادش توفیری نمیکند. با این فکر خوابیدم و صبح هم سر قرار نرفتم….( ادامه دارد)