به نام او
سر سجاده نشسته ام.... با نگاه پر اشک ... دلتنگ... خجالت زده ... شرمنده از این همه گناه و خودخواهی و فراموشی ... شرمنده به خاطر عبور روزها و لحظه هایی که به جای تو " او" همه جا را از خود می آکند... شرمنده به خاطر روزها و لحظه هایی که به جای تو "چهره او" سر سجاده من است ... دست هایم را بلند می کنم ... دلم می خواهم دعا کنم... چیزی بخواهم... باز "او" می آید.. من شرمنده تر می شوم... زبانم نمی چرخد ... نگاهم سربزیر می شود... می فهمم... می دانم که نباید چیزی بخواهم ... جرات چیزی خواستن ندارم ... شرم شرمنده ام می کند ... که همیشه بیشتر از آنکه خواسته ام، داده ای...؛
قدرتت را بارها مزمزه کرده ام... مهربانیت را... رحمانیت را... بخششت را... و بی حساب بخشیدنت را... چطور از تو چیزی بخواهم؟ چطور از تو که بی محابا و بی حساب می بخشی، باز چیزی بخواهم ... سکوت می کنم... شرمنده و پراشکم... دلم می خواهد مرا ببخشی ... به خاطر این همه فراموشی ...؛
بی آنکه چیزی بخواهم از سر سجاده بلند می شوم و صدایم را می شنوم که دعا می کنم؛
کمکم کن تا همیشه حضورت را حس کنم... بویت را بشنوم... ببینمت...، کمکم کن تا یادم نرود که همیشه کنارم ایستاده ای... تا یادم نرود که همیشه هستی... که همیشه کنار منی... که دست های رحمان و رحیمت همواره بر شانه های من است... که حضورت همیشه پناه من است... که همیشه پشت و پناه منی؛
سر سجاده نشسته ام.... با نگاه پر اشک ... دلتنگ... خجالت زده ... شرمنده از این همه گناه و خودخواهی و فراموشی ... شرمنده به خاطر عبور روزها و لحظه هایی که به جای تو " او" همه جا را از خود می آکند... شرمنده به خاطر روزها و لحظه هایی که به جای تو "چهره او" سر سجاده من است ... دست هایم را بلند می کنم ... دلم می خواهم دعا کنم... چیزی بخواهم... باز "او" می آید.. من شرمنده تر می شوم... زبانم نمی چرخد ... نگاهم سربزیر می شود... می فهمم... می دانم که نباید چیزی بخواهم ... جرات چیزی خواستن ندارم ... شرم شرمنده ام می کند ... که همیشه بیشتر از آنکه خواسته ام، داده ای...؛
قدرتت را بارها مزمزه کرده ام... مهربانیت را... رحمانیت را... بخششت را... و بی حساب بخشیدنت را... چطور از تو چیزی بخواهم؟ چطور از تو که بی محابا و بی حساب می بخشی، باز چیزی بخواهم ... سکوت می کنم... شرمنده و پراشکم... دلم می خواهد مرا ببخشی ... به خاطر این همه فراموشی ...؛
بی آنکه چیزی بخواهم از سر سجاده بلند می شوم و صدایم را می شنوم که دعا می کنم؛
کمکم کن تا همیشه حضورت را حس کنم... بویت را بشنوم... ببینمت...، کمکم کن تا یادم نرود که همیشه کنارم ایستاده ای... تا یادم نرود که همیشه هستی... که همیشه کنار منی... که دست های رحمان و رحیمت همواره بر شانه های من است... که حضورت همیشه پناه من است... که همیشه پشت و پناه منی؛