روایت عجیب و خوشحال کننده

ali.b.y

عضو جدید
منبع:
http://www.ammarname.ir/link/7705
----------------------------------------------
حتما منبع را ببینید


متن روایت از زبان قلم شهید مطهری در کتاب داستان راستان / جلد دوم بدین شرح است :

ماجرای علاقه ‏مندی و عشق سوزان مردی که کارش فروختن روغن زیتون بود نسبت‏به رسول اکرم،معروف خاص و عام بود.همه می‏دانستند که او صادقانه رسول خدا را دوست می‏دارد و اگر یک روز آن حضرت را نبیند بیتاب می‏شود. او به دنبال هر کاری که بیرون می‏رفت، اول راه خود را به طرف مسجد (یا خانه رسول خدا یا هر نقطه دیگری که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم در آنجا بود) کج می‏کرد و به هر بهانه بود خود را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم می‏رساند و از دیدن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم توشه بر می‏گرفت و نیرو می‏یافت،سپس به دنبال کار خود می‏رفت.
گاهی که مردم دور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم بودند و او پشت‏سر جمعیت قرار می‏گرفت و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم دیده نمی‏شد، از پشت‏سر جمعیت گردن می‏کشید تا شاید یک بار هم شده چشمش به جمال پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم اکرم بیفتد.
یک روز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم اکرم متوجه او شد که از پشت‏سر جمعیت‏سعی می‏کند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم را ببیند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم هم متقابلا خود را کشید تا آن مرد بتواند به سهولت او را ببیند.آن مرد در آن روز پس از دیدن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم دنبال کار خود رفت اما طولی نکشید که برگشت.همینکه چشم رسول خدا برای دومین بار در آن روز به او افتاد،با اشاره دست او را نزدیک طلبید.آمد جلوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم اکرم و نشست. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم فرمودند:
«امروزِ تو با روزهای دیگرت فرق داشت.روزهای دیگر یک بار می‏آمدی و بعد دنبال کارت می‏رفتی،اما امروز پس از آنکه رفتی، باز برگشتی . چرا؟»
گفت:
«یا رسول الله ! حقیقت این است که امروز آن قدر مهر تو دلم را گرفت که نتوانستم دنبال کارم بروم،ناچار برگشتم.»
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلّم اکرم درباره او دعای خیر کردند .او آن روز به خانه خود رفت اما دیگر دیده نشد.چند روز گذشت و از آن مرد خبر و اثری نبود.رسول خدا از اصحاب خود سراغ او را گرفتند .
همه گفتند: «مدتی است او را نمی‏بینیم.»
رسول خدا عازم شد برود از آن مرد خبری بگیرد و ببیند چه بر سرش آمده. به اتفاق گروهی از اصحاب و یارانش به طرف‏ «سوق الزیت‏» (یعنی بازاری که در آنجا روغن زیتون می‏فروختند) راه افتاد.همینکه به دکان آن مرد رسید دیدند تعطیل است و کسی نیست.از همسایگان احوال او را پرسیدند،گفتند: «یا رسول الله ! چند روز است که وفات کرده است.»
همانها گفتند: «یا رسول الله!او بسیار مرد امین و راستگویی بود،اما یک خصلت‏بد در او بود.»
پیامبر فرمودند : چه خصلت‏بدی؟
گفتند : از بعضی کارهای زشت پرهیز نداشت،مثلا دنبال زنان را می‏گرفت.
پیامبر فرمودند : خدا او را بیامرزد و مشمول رحمت‏خود قرار دهد . او مرا آنچنان زیاد دوست می‏داشت که اگر برده‏فروش هم می‏بود خداوند او را می‏آمرزید .

ببینید محبت چه می کند ! این محبت کیمیاست . قلب مرده را زنده می کند .
من معنی این روایت را نمی فهمم . خیلی سنگین است این روایت .
اما آنچه از دانسته هایم بیرون کشیدم این است که نکته ی مهمی را باید مورد توجه قرار دهیم :


آن فرد گناه می کرده است . اما این محبت خالصش نسبت به شخص رسول اکرم باعث می شود که بالاخره نجات پیدا می کند . اگرچه ممکن است در این مدت ( قبل از برپایی قیامت ) در عالم برزخ عذابی شامل حالش شده باشد که از این گناه و عوارض آن ، پاک و بری شده باشد .

ولی اعتراف می کنم که درک معنای این روایت بسیار بسیار سنگین است و چون علامه ی شهید ، آیت الله مرتضی مطهری با همه ی دقتشان در سلسله ی اسناد و رجال حدیث و نیز بررسی محتوایی آن ، آنرا بیان کرده بودند ماهم جرأت کردیم یکبار دیگر بنویسیم .
تفسیرش با اهلش. پس برای تفسیر این روایت به اهل علم مراجعه کنیم
 
بالا