داستان هاي كوتاه

داستان هاي كوتاه

  • خوب بود

    رای: 33 91.7%
  • قابل نقد نیست اصلاً

    رای: 0 0.0%
  • متوسط

    رای: 3 8.3%

  • مجموع رای دهندگان
    36

ESPEranza

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز

امروز روز دادگاه بود ومنصور میتونست از همسرش جدا بشه.
منصور با خودش زمزمه کرد چه دنیای عجیبی دنیای ما.
یک روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم
وامروز به خاطر طلاقش خوشحالم.
ژاله و منصور ۸ سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.
اونها همسایه دیوار به دیوار یگدیگر بودند
ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله،
پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهی هاشو بده
بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.
بعد از رفتن اونها منصور چند ماه افسرده شد.
منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.
۷سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید
منصور کنار پنچره دانشگاه ایستا ده بود
و به دانشجویانی که زیر برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد.
منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد
ژاله داشت وارد دانشگاه می شد.
………
منصور زود خودشو به در ورودی رساند
و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد
ژاله با دیدن منصور با صدای بلند گفت:
خدای من منصور خودتی.
بعد سکوتی میانشان حکم فرما شد
منصور سکوت رو شکست و گفت :
ورودی جدیدی؟
ژاله هم سرشو به علامت تائید تکان داد.
منصور و ژاله بعد از۷ سال دقایقی باهم حرف زدند
و وقتی از هم جدا شدند درخت دوستی که از قدیم میانشون بود بیدار شد .
از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند
آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبدیل شد به یک عشق بزرگ،
عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت .
منصور داشت دانشگاه رو تموم می کرد وبه خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود
چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه
به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد
و ژاله بی چون و چرا قبول کرد.
طی پنچ ماه سور و سات عروسی آماده شد
ومنصور و ژاله زندگی جدیدشونو آغاز کردند.
یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتشو می خوردند.
پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم
واز همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.
ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت.
در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب کرد
منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد
ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند بیماری ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان ژاله رو هم برد
و ژاله رو کور و لال کرد.
منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان انجا هم نتوانستند کاری بکنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره
ساعتها برای ژاله حرف می زد
براش کتاب می خوند
از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت.
ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغیر کرد
منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود
و گاهی فکر طلاق ژاله به ذهنش خطور می کرد.
منصور ابتدا با این افکار می جنگید
ولی بالاخره تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.
در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معرکه بودند
و منصور را برای طلاق تحریک می کردند.
منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید
بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش.
حتی گاهی می شد که دو سه روز با ژاله حرف نمی زد.
یه شب که منصور و ژاله سر میز شام بودن
منصور بعد از مقدمه چینی و من و من کردن به ژاله گفت:
ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم.
ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه
منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت
من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم
یعتی بهتر بگم نمی تونم.
می خوام طلاقت بدم و مهریتم…….
دراینجا ژاله انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت
و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.
بعد ازچند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در اونجا با هم محرم شده بودند
منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند
و بعد از مدتی پائین آمدند
در حالی که رسما از هم جدا شده بودند.
منصور به درختی تکیه داد وسیگاری روشن کرد
وقتی دید ژاله داره میاد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.
ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرده گفت:
لازم نکرده خودم میرم
بعد عصای ناییناها رو دور انداخت و رفت.
منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد .
ژاله هم می دید هم حرف می زد .
منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده .
منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی
و با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج ژاله.
وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکتر و گرفت و گفت:
مرد نا حسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم.
دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رها کنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد
بعد از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد.
وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد
دکتر سر شو به علامت تاسف تکون داد و گفت:
همسر شما واقعا کور و لال شده بود
ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد
و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد.
همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم
برای بهبودیشم توضیحی نداریم.
سلامتی اون یه معجزه بود.
منصور میون حرف دکتر پرید گفت
پس چرا به من چیزی نگفت.
دکتر گفت: اون می خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه…
منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد
و بی صدا اشک ریخت…. فردا روز تولدش بود….
 
آخرین ویرایش:

ESPEranza

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
پسرکی ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ :
ﻣﺎﻣﺎﻥ ﭼﺮﺍ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﻣﺎﺩﺭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ آﻏﻮﺵ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ .
ﭘﺴﺮﮎ ﻧﺰﺩ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺑﺎﺑﺎ ﭼﺮﺍ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﺪ؟ ﺍﻭ ﭼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ؟
ﭘﺪﺭﺵ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﻟﯿﻠﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺫﻫﻨﺶ ﻣﯿﺮﺳﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ :
ﻫﻤﻪ ﺯﻧﻬﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺑﯽ ﻫﯿﭻ ﺩﻟﯿﻠﯽ ….
ﭘﺴﺮﮎ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﻬﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻨﺪ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺑﻮﺩ.
ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﺭد ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﻨد .
ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺧﺪﺍﯾﺎ ﭼﺮﺍ ﺯﻧﻬﺎ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ؟
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ :
ﻣﻦ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﻭﯾﮋﻩ ﺍﯼ آﻓﺮﯾﺪﻡ.
ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﻗﺪﺭﺗﯽ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﺪ .
ﺑﻪ ﺑﺪﻧﺶ ﻗﺪﺭﺗﯽ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺩﺭﺩ ﺯﺍﯾﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﮐﻨﺪ.
ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﻗﺪﺭﺗﯽ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺴﺎﻧﺶ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺑﮑﺸﻨﺪ ﺍﻭ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﻫﺪ .
ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺗﺎ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺶ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﺩ
ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺍﺫﯾﺖ ﺑﮑﻨﻨﺪ .
ﺑﻪ ﺍﻭ ﻗﻠﺒﯽ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺗﺎ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﺩ
ﺍﺯ ﺧﻄﺎﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﺑﮕﺬﺭﺩ ﻭ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺍﻭ ﺑﺎﺷﺪ.
ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺷﮑﯽ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺗﺎ ﻫﺮ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﯾﺰﺩ .
ﺍﯾﻦ ﺍﺷﮏ ﺭﺍ ﻣﻨﺤﺼﺮﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭ ﺧﻠﻖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﺗﺎ ﻫﺮ ﮔﺎﻩ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ آﻥ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﺪ .
ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺩﺭ ﻟﺒﺎﺳﺶ ، ﻣﻮﻫﺎﺵ ﯾﺎ ﺍﻧﺪﺍﻣﺶ ﻧﯿﺴﺖ
ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺯﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﮐﺮﺩ .
ﺯﯾﺮﺍ ﺗﻨﻬﺎ ﺭﺍﻩ ﻭﺭﻭﺩ ﺑﻪ ﻗﻠﺒﺶ ﺍﻧﺠﺎﺳﺖ .
 

ESPEranza

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می‌ خرد نگاه می‌ کردم.
چه مانکن‌ هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز…
زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می‌ رفت.
شاخه‌ های اضافی را می‌ گرفت و برگ‌ های خشک شده را جدا می‌ کرد.
از دیدن اندام گرد و قلنبه‌ اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد.
از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده‌ ام گرفته بود.
…………
زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم.
گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت:
نگاه کن! این گل‌ ها هیچ شکل رزهای تازه‌ ای نیستند که دیروز خریده‌ ام.
من عاشق عطر و بوی رز هستم.
جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت.
گل‌ های شمعدانی هرگز به زیبایی و شادابی آن‌ ها نیستند، اما می‌ دانی تفاوتشان چیست؟
بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره‌ ای به خاک گلدان کرد و گفت:
اینجا! تفاوت اینجاست…
در ریشه‌هایی که توی خاک‌ اند.
رزها دو روزی به اتاق صفا می‌ دهند و بعد پژمرده می‌ شوند،
ولی این شمعدانی‌ ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی‌ها از بین نمی‌ روند.
سعی می‌ کنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند.
چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه‌ اش را به دست گرفت.
کنارش رفتم و گونه‌ اش را بوسیدم.
این لذت‌ بخش‌ ترین بوسه‌ ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم…!
 

phonix1111

عضو جدید
نقل است شاه عباس صفوي، رجال كشور را به ضيافت شاهانه ميهمان كرد و به خدمتكاران دستور داد تا در سر قليان ها بجاي تنباكو، از سرگين اسب استفاده كنند. ميهمان ها مشغول كشيدن قليان شدند و دود و بوي پهنِ اسب، فضا را پر كرد اما رجال از بيم ناراحتي‌ شاه پشت سر هم بر ني قليان پُك عميق زده و با احساس رضايت دودش را هوا مي دادند! گويي در عمرشان، تنباكويي به آن خوبي‌ نكشيده اند!

شاه رو به آنها كرده و گفت: «سرقليان ها با بهترين تنباكو پر شده اند. آن را حاكم همدان برايمان فرستاده است.»

همه از تنباكو و عطر آن تعريف كرده و گفتند: «براستي تنباكويي بهتر از اين نمي‌توان يافت.»

شاه به رئيس نگهبانان دربار، كه پك هاي بسيار عميقي به قليان مي زد، گفت: « تنباكويش چطور است؟»

رئيس نگهبانان گفت: «به سر اعليحضرت قسم، پنجاه سال است كه قليان مي كشم، اما تنباكويي به اين عطر و مزه نديده ام!»

شاه با تحقير به آنها نگاهي‌ كرد و گفت: «مرده شوي تان ببرد كه بخاطر حفظ پست و مقام، حاضريد بجاي تنباكو، پِهِن اسب بكشيد و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌ و چَه چَه كنيد.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز


آدم از وسط نصف بشه ولی ضایع نشه !
یه روز تو پیاده رو داشتم می رفتم، از دور دیدم یک کارت پخش کن خیلی با کلاس، کارت های رنگی قشنگی دستشه ولی این کارت ها رو به هر کسی نمیده !
به خانم ها که اصلاً نمی داد و تحویلشون نمی گرفت، در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می کرد و معلوم بود فقط به کسانی کارت میداد که مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند.
احساس کردم فکر میکنه هر کسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی خیلی خوشگل و گرون قیمت رو نداره، لابد فقط به آدم های باکلاس و شیک پوش و با شخصیت میده !
بدجوری کنجکاو بودم بدونم اون کارت ها چی هستن !
با خودم گفتم یعنی نظر این کارت پخش کن خوش تیپ و با کلاس راجع به من چیه ؟! منو تائید می کنه ؟!
کفش هامو با پشت شلوارم پاک کردم تا مختصر گرد و خاکی که روش نشسته بود پاک بشه و برق بزنه ! شکمو دادم تو و در عین حال سعی کردم خودم رو جوری نشون بدم که انگار واسم مهم نیست !
اما دل تو دلم نبود ! یعنی به من هم از این کاغذهای خوشگل میده ؟! همین طور که سعی می کردم با بی تفاوتی از کنارش رد بشم با لبخندی بهم نگاه کرد و یک کاغذ رنگی طرفم گرفت و گفت : آقای محترم ! بفرمایید !
قند تو دلم آب شد ! با لبخندی ظاهری و با حالتی که نشون بدم اصلا برام مهم نیست بهش گفتم : می گیرمش ولی الان وقت خوندنش رو ندارم ! چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم که داشتم با سر می رفتم توی کیک ! وایستادم و با ذوق تمام به کاغذ نگاه کردم، فکر می کنید رو کاغذ چی نوشته بود ؟
.
.
.
.
.
.

دیگر نگران طاسی سر خود نباشید ! پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریکا !
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مقام از خود ممنون:

مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید: باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:

"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:
"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...
بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟" دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند. به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری


گردید.
با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر
تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:
من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم. لطفاً، خواسته هایم را حتماً
انجام دهید.
فرمانده هان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت
کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت:... اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند.
ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد ، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود.
سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد.
مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده ی مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و


روی قلب خود گذاشت و گفت : پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا
خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت:
من می خواهم دنیا را آگاه سازم از سه درسی که تازه یاد گرفته ام. می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمندکه هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را


واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند.
بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند.
دومین خواسته ی درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان،
این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است.
سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند .
نفر اول گفت :....
« من در زندگی ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ام و حالا که نگاه می کنم حتی یک روز از زندگی ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ام . اما حالا که متوجه شده ام بیش از چند روزی از عمرم باقی نمانده می خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج کامجویی و لذت از دنیا کنم.
می خواهم جاهایی بروم که یک عمر خیال رفتنش را داشتم . چیزهایی را بپوشم که دلم می خواسته اما نپوشیده ام . کارهایی انجام دهم که به علت مشغله زیاد انجام نداده ام و چیزهایی بخورم که تا به حال نخورده ام .»


نفر دوم می گوید : « من نیز یک عمر درگیر تجارت بوده ام و از اطرافیانم غافل بوده ام .
اولین کاری که می کنم اینست که می روم سراغ پدر و مادرم و آنها را به خانه ام می آورم تا این چند روز را در کنار آنها و همراه با همسر و فرزندانم سپری کنم . در این چند روز می خواهم به تمام دوستان و فامیلم سر بزنم و از بودن با آنها لذت ببرم . در این چند روز باقی مانده می خواهم نصف ثروتم را صرف کارهای خیر خواهانه و عام المنفعه بکنم . و نیمی دیگر را برای خانواده ام بگذارم تا پس از مرگ من دچار مشکلات مالی نشوند .»


نفر سوم با شنیدن سخنان دو نفر اول لحظه ای ساکت ماند و اندیشید و سپس گفت :
« من مثل شما هنوز نا امید نشده ام و امیدم را از زندگی از دست نداده ام . من می خواهم سالهای سال عمر کنم و از زنده بودنم لذت ببرم اولین کاری که من می خواهم انجام بدهم اینست که دکترم را عوض کنم می خواهم سراغ دکترهای با تجربه تر بروم من می خواهم زنده بمانم و زنده می مانم .
 

ملیسا

عضو جدید
کاربر ممتاز
دوستان لطفا از ارسال پست های اسپم در تاپیک های تالار ادبیات خود داری فرمایید .
در صورتی که صحبت و سخنی با نویسنده (کاربر) دارید در صفحه شخصی انجام دهید .
 

phonix1111

عضو جدید
ميگويند چند صد سال پيش، در اصفهان مسجدي مي ساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، كارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده كاري ها را انجام مي دادند.

پيرزني از آنجا رد مي شد وقتي مسجد را ديد به يكي از كارگران گفت: «فكر كنم يكي از مناره ها كمي كجه!»

كارگرها خنديدند. اما معمار كه اين حرف را شنيد، سريع گفت: «چوب بياوريد! كارگر بياوريد! چوب را به مناره تكيه بدهيد. فشار بدهيد.»

در حالي كه كارگران با چوب به مناره فشار مي آوردند، معمار مدام از پيرزن مي پرسيد: «مادر، درست شد؟!»

مدتي طول كشيد تا پيرزن گفت: «بله! درست شد! تشكر كرد و دعايي كرد و رفت.»

كارگرها حكمت اين كار بيهوده و فشار دادن به مناره اي كه اصلاً كج نبود را پرسيدند. معمار گفت: «اگر اين پيرزن، راجع به كج بودن اين مناره با ديگران صحبت مي كرد و شايعه پا مي گرفت، اين مناره تا ابد كج مي ماند و ديگر نمي توانستيم اثرات منفي اين شايعه را پاك كنيم. اين است كه من گفتم در همين ابتدا جلوي آن را بگيرم!»
 

eelhamm

عضو جدید
بودا و زن هرزه
بودا به دهی سفر كرد ...
زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.
كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید !
بودا به كدخدا گفت : یكی از دستانت را به من بده !!!
كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.
آنگاه بودا گفت : حالا كف بزن !!!
كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند ؟!!
بودا لبخندی زد و پاسخ داد : هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند.
بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند
 

eelhamm

عضو جدید
دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟
مهمان با مهربانی جواب داد:بله.
دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن
دربین اونا
یک عروسک باربی هم بود.
مهمان از دخترک پرسید:کدومشونو بیشتر از همه دوست داری؟
... و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی.
اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید
دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم
نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم.
مهمان با کنجکاوی
پرسید:این که زیاد خوشکل نیست!
دخترک جواب داد:
آخه اگه منم دوستش نداشته
باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ،
اونوقت دلش میشکنه ...
 

شهلای تنها

عضو جدید
خیلی قشنگ بود افرین.به نظرم از همون اول خلقت انسان خودشو نشون داد.خیلی از غرایزی که الان برای ما آدما تکرار میشه براساس آدم و حوا و فرزنداشون هست
 

یلدا شیرازی

عضو جدید
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]علامه دهخدا گویند ققنوس هزارسال عمر کند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آید هیزم بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه آتشی از بال او بجهد و در هیزم افتد و خود با هیزم بسوزد و از خاکسترش بیضه‌ای پدید آید و او را جفت نمی‌باشد و موسیقی را از آواز او دریافته‌اند. (برهان)[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]در فرهنگ زبان انگلیسی، ققنوس Phoenix پرنده‌ای است افسانه‌ای و بسیار زیبا و منحصر به فرد در نوع خود که بنا بر افسانه‌ها ۵۰۰ یا ۶۰۰ سال در صحاری عرب عمر می‌کند، خود را بر تلی از خاشاک می‌سوزاند، از خاکسترش دگر بار با طراوت جوانی سر بر می‌آورد و دور دیگری از زندگی را می‌گذراند و غالبا تمثیلی است از فنا ناپذیری و حیات جاودان۱. طی هشت قرن قبل از میلاد مسیح، رویهم در نه مرجع از پرنده ققنوس نام برده شده که هشت مورد آن از طریق نقل قول مولفان بعدی به ما رسیده و فقط یک مورد اثر هردوت مورخ یونانی ۴۸۴ تا ۴۲۴ قبل از میلاد با شرح کامل محفوظ مانده که برگردان آن از متن انگلیسی به فارسی در این جا آورده می‌شود ۲ مصریان پرنده مقدس دیگری دارند به نام ققنوس که من آن را جز در تصاویر ندیده‌ام. این پرنده به راستی نادر است و به روایت مردم شهر Heliopolis ، هر ۵۰۰ سال یک بار آن هم پس از مرگ ققنوس قبلی در مصر می‌آید. آن طور که از شکل واندازه اش در تصاویر بر می‌آید، بال و پرش بخشی قرمز و بخشی زرد طلایی است و اندازه و شکل عمومی آن مانند عقاب است. داستانی هم از کار این پرنده می‌گویند که به نظر من باور کردنی نیست و آن این که این پرنده جسد والد خود را، که با نوعی صمغ گیاهی خوشبو ۳ اندود شده، همهٔ راه از سرزمین عرب تا معبد آفتاب با خود می‌آورد و آن را در آن جا دفن می‌نماید. می‌گویند برای آوردن جسد ابتدا گلوله‌ای آن قدر بزرگ که بتواند آن را حمل نماید از آن صمغ گیاهی می‌سازد، بعد توی آن را خالی می‌کند و جسد را در آن می‌گذارد و دهانه آن را با صمغ تازه می‌گیرد و گلوله را که درست همان وزن اولیه خود را پیدا کرده به مصر می‌آورد و در حالی که تمامی رویه گلوله از صمغ پوشانده شده آن را همان طور که گفتم درون معبد آفتاب می‌گذارد، و این داستانی است که درباره این مرغ و کارهایش می‌گویند.
طی نخستین قرن میلادی، روی هم ۲۱ بار توسط ده مولف از ققنوس یاد شده است۲. از مجموع این منابع چنین بر می‌آید که خاستگاه اسطوره ققنوس تمدن قدیم مصر بوده و بعدها به ترتیب در تمدن‌های یونانی، رومی و مسیحی درباره آن سخن گفته‌اند. در میان مصریان، اسطوره ققنوس در اصل اسطوره خورشید بوده که بعد از هر شب دگر بار در سحرگاه طلوع می‌کند و نام شهر هلیوپولیس در نوشته هردوت نیز باید در همین ارتباط باشد ۴. واژه فنیکس در زبان عبری شامل سه بخش fo-en-ix به معنی یک آتش بزرگ است.
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif] [/FONT][FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]یونانی دیگری به نام Claudius Aelianus مشهور به Aelian ۲۰۰ سال بعد از میلاد مسیح نوشت[/FONT][/FONT]

[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]«ققنوس بدون کمک از علم حساب یا شمردن با انگشت، حساب ۵۰۰ سال را درست نگه می‌دارد زیرا او از طبیعتی که عقل کل است همه چیز را می‌آموزد. با آن که اطلاع در مورد ققنوس لازم به نظر می‌رسد معهذا گمان نمی‌رود در میان مصریان - شاید جز انگشت شماری از کشیشان - کسی بداند که ۵۰۰ سال چه وقت به سر می‌رسد، ولی دست کم ما باید بدانیم که مصر کجاست و هلیوپولیس مقصد ققنوس در کجا قرار دارد و این پرنده پدرش را درون چه نوع تابوت می‌گذارد و در کجا دفن می‌کند.»[/FONT]
[FONT=tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif]این مورخ، بر اساس متن انگلیسی، والد ققنوس را پدر می‌خواند ولی از ققنوس به صیغه خنثی ( it ) نام می‌برد. مولفان بعدی برای ققنوس غالبا از صیغه تأنیث استفاده کرده‌اند، اما از آن جا که این پرنده افسانه‌ای تک و منحصر به فرد بوده و زاد و ولد آن از جفتگیری ناشی نمی‌شده، لذا بحث در مورد جنسیت آن چندان مهم به نظر نمی‌رسد.[/FONT]
 

یلدا شیرازی

عضو جدید







 

shaqaieq

عضو جدید
شانس

شانس

[SIZE=+0]کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه اش استفاده می کرد. [/SIZE]
[SIZE=+0]یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد. [/SIZE]

[SIZE=+0]همسایه ها در خانه اش جمع شدند و به خاطر بدشانسی اشبه همدردی با او پرداختند. [/SIZE][SIZE=+0]کشاورز به آن ها گفت: شاید این بدشانسی بوده وشاید هم خوش شانسی، فقط خدا می داند.[/SIZE]
[SIZE=+0]یک هفته بعد، اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها برگشت. [/SIZE][SIZE=+0]این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند.[/SIZE]
[SIZE=+0]کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده شاید هم بدشانسی، فقط خدا می داند.[/SIZE]
[SIZE=+0]فردای آن روز پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود، که از پشتِ یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست.[/SIZE]

[SIZE=+0]این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند، به او گفتند: چه آدم بدشانسی هستی. [/SIZE][SIZE=+0]کشاورز باز جواب داد: شاید این بدشانسی بوده شاید هم خوش شانسی، فقط خدا می داند.[/SIZE]
[SIZE=+0]چند روز بد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان رابرای خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود.

[/SIZE]
[SIZE=+0]این بارمردم با خود گفتند: شاید این خوش شانسی بوده شاید هم بدشانسی، فقط خدا میداند. [/SIZE]
 

shaqaieq

عضو جدید
يک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسيدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند . در نامه اين طور نوشته شده بود : خدای عزيزم بيوه زنی هشتاد و سه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چيز باز نشستگی می‌گذرد .
ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد . اين تمام پولی بود که تا پايان ماه بايد خرج می کردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام ، اما بدون آن پول چيزی نمی‌توانم بخرم . هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم .
تو ای خدای مهربان تنها اميد من هستی به من کمک کن ...کارمند اداره پست خيلی تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد .
نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روی ميز گذاشتند . در پايان نود و شش دلار جمع شد و برای پيرزن فرستادند . همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند .
عيد به پايان رسيد و چند روزی از اين ماجرا گذشت ، تا اين که نامه ديگری از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روی آن نوشته شده بود : نامه‌ای به خدا
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند . مضمون نامه چنين بود : خدای عزيزم ، چگونه می‌توانم از کاری که برايم انجام دادی تشکر کنم .
با لطف تو توانستم شامی ‌عالی برای دوستانم مهيا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانيم . من به آنها گفتم که چه هديه خوبی برايم فرستادی . البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند .
 

phonix1111

عضو جدید
روزي مدير يكي از شركتهاي بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش مي رفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه ميكرد.
جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي كني؟»
جوان با تعجب جواب داد: «ماهي 2000 دلار.»
مدير با نگاهي آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي دهيم كه كار كنند نه اينكه يكجا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.»
جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟»
كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد: «او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود.»
شرح حكايت
برخي از مديران حتي كاركنان خود را در طول دوره مديريت خود نديده و آنها را نمي شناسند.. ولي در برخي از مواقع تصميمات خيلي مهمي را در باره آنها گرفته و اجرا مي كنند.
 

amin jalali.

عضو جدید
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن ، پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم تو هم همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد، پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد، همون شب دختر کوچولو با آرامش تمام خوابید و خوابش برد ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر میکرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیاشو پنهان کرده و همه شیرینی هاشو بهش نداده......


نتیجه اخلاقی داستان: عذاب وجدان همیشه مال کسی هست که صادق نیست آرامش مال کسی است که صادق است.
لذت دنیا مال کسی نیست که با آدم صادق زندگی میکنه آرامش دنیا مال اون کسی است که با وجدان صادق زندگی میکند.
 
آخرین ویرایش:

amin jalali.

عضو جدید
روزی دروغ به حقیقت گفت میل داری با هم شنا کنیم؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و آن دو با هم به کنار ساحل رفتند و حقیقت لباسهایش را در آورد، دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید از آن روز حقیقت همیشه عریان و زشت و دروغ در لباسهای حقیقت زیبا و فریبنده
 

parichehr.F

عضو جدید
اهمیت کارهای فیزیکی توآم با تفکر

اهمیت کارهای فیزیکی توآم با تفکر

میگویند در زمانهای قدیم پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست بادستانش کار باارزشی انجام دهد.
این پسر هروز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود میرفت وساعت ها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط
کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت. روزی شاهزاده ای از کنا کلیسا عبور کرد وپسرک را دید که به
این تکه سنگ خیره شده و هیچ نمی گوید.
از اطرافیان درمورد پسر پرسید، به اوگفتند که او چهر ماه است که به حیاط کلیسا می آید وبه این تکه سنگ خیره
می شود وهیچ نمی گوید.
شاهزاده دلش برای پسرک سوخت . کنار او آمد وآهستهبهاو گفت:(جوان به جای بیکار نشستن وزل زدن به این
تخته سنگ،بهتر است برای خود کاری دست وپا کنی و آینده ی خود را بسازی.)
پسرک درمقابل چشمان حیرت زده ی شاهزاده،مصمم وجدی به سوی او برگشت ودر چشمانش خیره شد و
محکم ومتین پاسخ داد:(من همین الان در حال کار کردن هستم!) وبعد دوباره به تخته سنگ خیره شد. شاهزاده
از جا برخاست ورفت. چند سال بعد به او خبر دادند که آن پسر ک از آن تخته سنگ یک مجسمه بسیار باشکوه از حضرت داوود
ساخته است. مجسمه ای که هنوز هم جزو شاهکارهای مجسمه سازی دنیا به شمار می آید. نام آن پسر
<میکل آنژ> بود!
نکته!
قبل از شروع هر کار فیزیکی لازم است که به اندازه کافی در مورد آن فکر کرد حتی اگر زمان زیادی بگیرد!
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
سفسطه چیست؟

شاگردان از استادشان پرسیدند: سفسطه چیست؟
استاد کمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید، مثالی می زنم، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف. من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟
هر دو شاگرد یک زبان جواب دادند: خوب، مسلما کثیفه!
استاد گفت: نه، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمی داند. پس چه کسی حمام می کند؟
حالا پسرها... می گویند: تمیزه!...
استاد جواب داد: نه، کثیفه، چون او به حمام احتیاج دارد.

باز پرسید: خوب، پس کدامی ک از مهمانان من حمام می کنند؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند: کثیفه!
استاد گفت: اما نه، البته که هر دو! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند: هر دو!
استاد این بار توضیح می دهد: نه، هیچ کدام! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند: بله درسته، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم؟ هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است.
استاد در پاسخ گفت:

خوب پس متوجه شدید، این یعنی سفسطه! خاصیت سفسطه بسته به این است که چه چیزی را بخواهی ثابت کنی!


 

"زهرا"

کاربر بیش فعال
کاربر ممتاز
سقف...

سقف...

نگاه ها همه بر روی پرده ی سینما بود.اکران فیلم شروع شد،شروع فیلم سقف اتاق دو دقیقه بعد همچنان سقف اتاق،،سه ،چهار،پنج،..........،هشت دقیقه ی اول فیلم فقط سقف اتاق!
صدای همه در آمد،اغلب حاضران سینما را ترک کردند!
ناگهان دوربین حرکت کرد وآمد پایین و به جانباز قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید.
زیرنویس:این تنها 8دقیقه از زندگی این جانباز بود وشما طاقت نداشتید!!!..........
 

natanaeal

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
...

...

روزی روزگاری دخترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود .
دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمی کرد . خانواده دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق نا ممکن برگیرد . و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد . اما او تنها لبخند میزد . او می دانست که همگان تصور می کردند و عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده . . . اما خودش می دانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد . روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند . اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند . پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد . . .
وی گفت : فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند تا من همسرم را از میان آنان برگزینم .
همه دختران خوب و بد ، زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در آنجا گفت : من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است که من آن شرط را بازگو نمی کنم . تنها یک خواسته دارم . . .
من به تمامی دختران شهر تخم گلی را می دهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند . هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود .
دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت . . .
دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر می کنی پسر پادشاه میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب می کند . . . !
اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است . . .
روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک می شد . . . اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود می رسید و به آن آب می داد و از آن مراقبت می کرد گلی از آن نمی رویید . . . او روز به روز افسرده تر می شد . به گفته دوستانش پی می برد . تا روز موعود . . . .
که همه دختران شهر با گلدان هایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند . . . یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رزهای سرخ در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز . . . اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد . تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند . . .
شاهزاده که گلدان ها را یکی یکی می گرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد . . . سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب آورد . . .
پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده . . . .
همهمه ای راه افتاد . همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه می کردند . . . که پسر پادشاه گفت : مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود . در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید ! و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود . . . !!
پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت . . . . . . . . . .

"نقل قول شده"

:gol:
 

succulent

عضو جدید
زلال که باشی ، آسمان در تو پیدامی شود

زلال که باشی ، آسمان در تو پیدامی شود

پرسیدم.... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با کمی مکث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی

پرسیدم .... آخر .... ،
و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود، ادامه داد:
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر
کوچک باش و عاشق ... که عشق، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا، آهویی از خواب بیدار می شود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید
آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد، که میداند باید از آهو سریعتر بدود، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ...
مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد:
زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ، فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی یا دریای بیکران

زلال که باشی ، آسمان در تو پیدامی شود

 

succulent

عضو جدید
لبخند

لبخند

در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود
هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد
او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود
شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد ...
و از او وحشت داشتند، کودکان از او دوری می جستند
و مردم از او کناره گیری می کردند
قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد
و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر
اخلاق او نیز شده بود. او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد
که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند
او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد
سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند
آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند
یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت, از کنار خانه ی او گذشت
اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود
اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد
پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد
لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست
آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند
همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت
او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید
دخترک هر بار که پیرمرد را می دید، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت
چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید
یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد
وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دخترک بخشیده بود
 

naghmeirani

مدیر کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیر کل سایت
مدیر ارشد
کاغذ تا شده


تا کردن تکه های کوچک ورق، بازی مورد علاقه‌ی من است. بازی آرام و در عین حال لطیفی است.
دیروز بود یا یک قرن پیش، دقیقا نمی‌دانم؟ شاید هم امروز صبح بود! بله امروز صبح بود که نشستم و از تکه‌های کاغذ حیوان کوچکی برای خودم آفریدم. بعضی از کاغذها آبی بودند و برخی دیگر سفید. حیوان کوچکی از آب در آمد. یک تنه داشت، یک سر و چهار تا هم پا. منتها نمی‌دانستم چه نوع حیوانی است. او را در گوشه‌ای گذاشتم.
رفتم و وقتی بر گشتم، او را مشغول خوردن صبحانه‌ی خودم دیدم. بی‌نصیبش نگذاشتم، برایش شیر آوردم و مقداری از آن‌ را در ظرفی ریختم و ظرف را درست روبرویش قرار دادم. نمی‌دانستم می‌پذیرد یا نه؟ حیوان جلو آمد و با زبان نرمش شروع به لیسیدن کرد.
بعد از آن به فکر ساختن حیوانات دیگری از جنس کاغذ افتادم، ولی دیروز یا لحظه‌ای بعد و یا سال گذاشته بود که تمام کاغذ هایم تمام شد. حالا باید چه می‌کردم!؟
ترجیح دادم که نوشتن را از سر بگیرم. حیوان کوچک را به‌سوی خود کشاندم و روی آن نوشتم. بسیار دردناک بود.


نوشته‌ی آلبر توامر


برنده‌ی مسابقه‌ی داستان‌های کوتاه اسپانیا
نوامبر 1979
 

Similar threads

بالا