داستان هاي كوتاه

داستان هاي كوتاه

  • خوب بود

    رای: 33 91.7%
  • قابل نقد نیست اصلاً

    رای: 0 0.0%
  • متوسط

    رای: 3 8.3%

  • مجموع رای دهندگان
    36

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
خوشحالم که در خط تیره زندگی من هستید!



من از مردی می گویم که عهده دار شده بود در مراسم تدفین دوستی سخن بگوید.
او به تاریخ های روی سنگ مزار اشاره کرد
از آغاز... تا پایان

او یاد آور شد که اولی تاریخ زادروز وی است واشک ریزان از تاریخ بعدی سخن گفت
اما او گفت آنچه بیش از همه اهمیت دارد خط تیره بین آن دو تاریخ است
1382-1311

زیرا این خط تیره تمام مدت زمانی را نشان می دهد که او برروی زمین می زیست...
و اکنون فقط کسانی که به او عشق می ورزیدند می دانند که ارزش این خط کوچک برای چیست.

زیرا اهمیتی ندارد که دارایی ما چقدر است
اتوموبیل ها... خانه ها... پول نقد
آنچه اهمیت دارد این است که چگونه زندگی میکنیم و چگونه عشق می ورزیم
و چگونه خط تیره خود را صرف میکنیم

بنابراین در این باره سخت وبه تفضیل بیاندیشید...

آیا چیزهایی در زندگیتان هست که بخواهید تغییرشان دهید؟
چون ابدا نمی دانید چه مدت زمانی باقی مانده که بخواهید آن را نوآرایی کنید.

اگر فقط میتوانستیم طوری آهسته حرکت کنیم که آنچه را درست و حقیقی است دریابیم
و همیشه کوشش کنیم تا بفهمیم که دیگران چه احساسی دارند.

و در خشمگین کردن کمتر چالاک باشیم و قدر دانی بیشتری از خود نشان دهیم و در زندگی خود به مردم چنان عشق بورزیم که هرگز قبلا عشق نورزیده ایم.

اگر با یکدیگر با احترام رفتار کنیم وبیشتر لبخند بزنیم...
و به خاطر داشته باشیم که این خط تیره ممکن است فقط چند مدتی ادامه داشته باشد.

بنابراین وقتی مدح شما خوانده می شود و اعمال شما در دوره زندگی باز نگری می شود...
آیا سرفرازخواهید بود از آنچه خواهند گفت در باره اینکه شما خط تیره خود را چگونه صرف کردید؟

اگر شما این مطلب را خواندید مفهومش این است که شما برای کسی که آن را فرستاده است جایگاه خاصی دارید.

بسیار خوشحالم که شما در زندگی من و بخشی از خط تیره من هستید...
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
هیچکس زنده نیست!همه مردند!



دوستی می گفت :

خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند

تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام میدادند، ابتدا و انتهای کلاس ، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی.

هم رشته ای داشتم که شیفته ی یکی از دختران هم دوره اش بود.

هر وقت این خانم سر کلاس حاضربود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت:
استاد همه حاضرند!

و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود و بس، می گفت:
استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!

در اواخر دوران تحصیل ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند.

امروز خبردار شدم که آگهی ترحیم بانو را با این مضمون چاپ کرده است:


هیچ کس زنده نیست ... همه مردند


پانوشت: وقتی نیستی هیشکی نیست
نه که نیستند
هستند
امـــــــــــــــــــا مثل تو نیستند
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلومدارند رسیدگی می کرد، متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزاننوشته شده بود نامه ای به خدا . با خودش فکر کرد بهتر است نامه را بازکرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود خدای عزیزم بیوه زنی 83ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفرکیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماهباید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم رابرای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم . ? هیچ کسرا هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستیبه من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را بهسایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردندو هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برایپیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبیانجام دهند خوشحال بودند.
عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت. تا این که نامه دیگری ازآن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود نامه ای به خدا. همهکارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بودخدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطفتو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با همبگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم ? فرستادی البته چهاردلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند...
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
راننده کامیونی وارد رستوران شد.
دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسیکلت سوار همبه رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند و بعد از چنددقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد.
راننده به او چیزی نگفت . دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد وباز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستورانرا پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ولیباز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت: چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچی جواب داد : از همه بدتر رانندگی بلد نبود چون وقتی داشت می رفت دنده عقب 3 موتور نازنین را خرد کرد و رفت.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
لحظه ي تحويل سال

راديو که اغاز سال نو را اعلام کرد،پير زن قران را بست.

اشکي را که روي گونه مانده بود پاک کرد.

ديگر حسابش را نداشت که اين چندمين بار است لحظهي تحويل سال کنار شوهر مينشيند و در سکوت به او خيره ميشود .

دلش ميخواست فقط يکبار ديگر شوهر به او عيدي ميداد اما ...

به زحمت خم شد. سنگ را بوسيد. فاتحه اي خواند و با اندوه گورستان را ترک کرد .
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
نهایت عشق !
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادنگل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگرهم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیانعشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق بهجنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلادهببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگشکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهرپریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام بهطرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرشرا تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه هایمرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریادمی زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسمبودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیستشناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یافرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرمشد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برایبیان عشق خود به مادرم و من بود.
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است


پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند
پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است


بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود


پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: امااين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد ومعامله به اين ترتيب انجام مي شود



نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد چيزهايي بدست آوريد اما بايد روش مثبتي برگزينيد
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
ماجرای سفر من و خدا با دوچرخه!


زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.

به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.

ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.
آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.

یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.

حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.


بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.

هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

«ركاب بزن....»
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
روزي مرشدی در ميان كشتزارها قدم مي زد كه با مرد جوان غمگيني روبرو شد.

مرشد گفت: حيف است در يك چنين روز زيبايي غمگين باشي.

مرد جوان نگاهي به دور و اطراف خود انداخت و پاسخ داد: حيف است؟! من كه متوجه منظورتان نمي شوم!

گرچه چشمان او مناظر طبيعت را مي ديد اما به قدري فكرش پريشان بود كه آنچه را كه بايد دريافت نمي كرد.

مرشد با شور و شعف اطراف را مي نگريست و به گردش خود ادامه مي داد و درحالي كه به سوي بركه مي رفت از مرد جوان دعوت كرد تا او را همراهي كند.

به كنار بركه رسيدند، بركه آرام بود. گويي آن را با درختان چنار و برگهايسبز و درخشانش قاب كرده بودند. صداي چهچهه پرندگان از لابلاي شاخه هايدرختان در آن محيط آرام و ساكت، موسيقي دلنوازي را مي نواخت.

مرشد در حالي كه زمين مجاور خود را با نوازش پاك مي كرد از جوان دعوت كردكه بنشيند. سپس رو به مرد جوان كرد و گفت: لطفاً يك سنگ كوچك بردار و آنرا در بركه بيانداز.

مرد جوان سنگريزه اي برداشت و با قواي تمام آن را درون آب پرتاپ كرد.

مرشد گفت: بگو چه مي بيني؟

- من آب موجدار را مي بينم.

- اين امواج از كجا آمده اند؟

- از سنگريزه اي كه من در بركه انداختم.

- پس لطفاً دستت را در آب فرو كن و حلقه هاي موج را متوقف كن.

مرد جوان دستش را نزديك حلقه اي برد و در آب فرو كرد. اين كار او باعث شدحلقه هاي جديد و بزرگتري به وجود آيد. كاملاً گيج شده بود. چرا اوضاع بدترشد؟ از طرفي متوجه منظور مرشد نمي شد.

مرشد از او پرسيد: آيا توانستي حلقه های موج را متوقف كني؟

- نه! با اين كارم فقط حلقه هاي بيشتر و بزرگتري توليد كردم.

- اگر از ابتدا سنگريزه را متوقف مي كردي چه؟!

از اين پس در زندگي ات مواظب سنگريزه هاي بسيار كوچك اشتباهاتت باش كه قبلاز افتادن آنها به درياي وجودت مانعش شود. هيچ وقت سعي نكن زمان و انرژيترا براي بازگرداندن گذشته و جبران اشتباهاتت هدر دهي. آثار اشتباهات بستهبه بزرگي و كوچكي آنها بعد از گذشت مدتي طولاني و يا كوتاه محو و ناپديدمي شوند. همان طور كه اگر منتظر بماني حلقه هاي موج هم از بين خواهند رفت.اما اگر مراقب اشتباهات بعدي ات نباشي هميشه درياي وجودت پر از موج وتشويش خواهد بود. بهتر است قبل از انجام هر عملي با فكر و تدبير عواقب آنرا سنجيده و سپس عمل كني. دست و پا زدن بيهوده بعد از حادثه اي فقط اوضاعرا بدتر مي سازد، همين و بس!








 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دیروز همین موقع بود ، قبل از طلوع آفتاب ، دسته جمعی می رفتند بیرون
چه هوای دلپذیری بود ، دیدار یار بود و بوی نم علف ها ، عطرگل ها ،
جیک جیک گنجشک ها ، حتی صدای پای طلوع خورشید را هم می شد احساس کرد .

زندگی چقدر با شکوه بود
یک روز با تمام شوقی که به زندگی داشت بیرونش آوردند ،
ولی مسیر ، مسیر همیشگی نبود ، بیشتر شبیه بیابان بود و دیوار ،
دیوار حتی یک بار سرش را بلند نکرد تا ببیند آخر دیوارها به کجا ختم می شود .

مرد کشان کشان او را می برد و او با چشم های درشت و معصومش خیره به مرد نگاه می کرد
واز خودش می پرسید : پس کی میرسیم ؟ در فکر جای تازه ای برای گردش بود .
به چیزی لب نمیزد . اشتهایش کور شده بود . چون اینبار نی لبک مرد همراهش نبود .

حتی برق فلز در چشم هایش تیره اش هم نتوانست باور این حقیقت را در او زنده کند
که باید برای سلاخی آماده شود .
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
پسری که به مرگ مادر رضايت دهد

دو خانواده در يک خانه مسکن داشتند.

خانواده اى که پنجره ی اتاقش رو به خاوران بود به عزا نشست چرا که مادر درآستانه ی مرگ بود. پسر خانواده بر بالين مادر ميگريست اما سخت آشکار بودکه اندوهى چندان گران به دل ندارد.

در اتاقى که پنجره ی رو به باختر داشت، پسر با مادر خود گفت:

- بر تو ساليان بسيار گذشته است، هنگام آن در رسيده که اندک اندک رحيل راآماده شوی ... اما در برابر تو سوگند می خورم که بر خلاف فرزند هم خانهمان از مرگت چنان اندوهگين شوم که همگان را از مشاهده ى اشک تلخ من درد بردل نشيند!!

آه! پسری که به مرگ مادر رضا دهد بر جنازه ی او چگونه گريستن مى تواند؟


هوئه تان تسه

برگرفته از کتاب افسانه هاى کوچک چينى
ترجمه احمد شاملو
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
ازدودکش بخاري که پايين مي اومد حسابي مراقب لباسهاي قرمز و تميزش بود ، بهخصوص با اون کلاه دراز منگوله دارش خيلي دوست داشتني شده بود ، بين راه يهبار ديگه ليست کارهاي اون شب رو مرور کرد ، دقيقا 1532 بچه اون شب منتظرشبودن ، بايد کادوهاي سال نوي همه رو تا صبح به دستشون مي رسوند ، شبپرکاري بود ، ديگه بيشتر از اين معطل اش نکرد ، از دودکش پايين اومد و ازاتاق ها آروم و بي صدا عبور کرد تا به اتاق مورد نظر رسيد ، دستش رو تويکوله ي قرمز و سنگينش فرو برد و به دنبال چيزي که مي خواست گشت ، بعد آرومو بي صدا جعبه اي کوچيک رو توي کفش دخترک گذاشت و از خونه خارج شد ، سواردرشکه شد و گوزن ها رو هي کرد ، حالا بايد به 1531 خونه ي ديگه سر مي زد ،خونه ها رو يکي يکي مي گشت و توي کفش ها آرزوهاي کودکانه ي بچه ها رو ميذاشت ...
و مي گشت و مي گشت و مي گشت ...
* * *
کم کم هوا داشت روشن مي شد و پايان کار پاپانوئل فرا مي رسيد ، اما هنوزيه هديه ي ديگه مونده بود ، يعني کسي رو از قلم انداخته ؟! نه ، ممکن نبود، تو هر خونه اي که بچه اي زندگي مي کرد و کنار هر تختي که کفشي جفت شدهبود هديه اي قرار داشت ، اما هنوز يه هديه باقي مونده بود ، پس پاپانوئلمعطل اش نکرد و دوباره به تموم خونه ها سرک کشيد ...
* * *
ـ سلام پاپانوئل ، چرا اينقدر دير اومدي ؟ از اول شب تا الان منتظرتم ، ديگه داشت کم کم خوابم مي برد ...
پاپانوئل نگاهي به پسرک انداخت ، بعد در حالي که سعي مي کرد خودش رو آروم و مهربون جلوه بده پرسيد :
ـ پس کفشهات کو ؟ چرا جفتشون نکردي ؟ آخه فکر نکردي چه جوري پيدات کنم ؟
ـ چيزي رو که مي خواستم آوردي ؟
پاپانوئل که از خستگي توان ايستادن نداشت ، ديگه نتوست بيشتر از اين جلوي خودش رو بگيره :
ـ جواب منو بده ، پرسيدم چرا کفشهاتو کنار تختت جفت نکردي ؟ تو اين همهسالي که مشغول اين کارم پسري به بي انظباطي تو نديده ام ، آخه چرا فکر منونمي کني ؟ چقدر دنبال تو بگردم ؟ تازه اونم شب عيد ... اصلا تقصير من بودکه اين شغل رو انتخاب کردم ، هيچ چيز سخت تر از کار کردن با بچه ها نيست ،اونم بچه هاي بي انظباطي مثل تو ... دوست دارم هرچه زودتر بازنشسته بشم تااز شر همتون راحت شم ، من پيرمرد با اين سن و سالم از بس راه رفتم نميتونم روي پاهام بند شم ...
پسرک که تا اون لحظه سرش رو پايين انداخته بود ، ناگهان بغضش ترکيد و وسط حرف پاپانوئل پريد :
ـ بازم خوش به حالت که پايي براي راه رفتن داري ...
سپس در حالي که زير پتو دراز کشيده بود ، تکوني به خودش داد ، پتو رو کنار زد و پاپانوئل از خجالت بر جاش خشک شد ...




------------------
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
مردی ،سالها ، بیهوده سعی کرد عشق زنیرا که بسیار دوست داشت ، بر انگیزد. اما سرنوشت سرشار از کنایه است ، درستهمان روزی که زن پذیرفت که با او ازدواج کند ، مرد فهمید که او بیماریدرمان ناپذیری دارد و مدت درازی زنده نمی ماند.شش ماه بعد ، زن در آستانهءمرگ از او خواست: قولی به من بده : دیگر هرگز عاشق نشو. اگر این اتفاقبیفتد ، هر شب بر می گردم و تو را می ترسانم .بعد چشمهایش را برای همیشهبر هم گذاشت. مرد ماهها سعی کرد از نزدیک شدن به زنان دیگر پرهیز کند ،اما سرنوشت طنز خاص خودش را دارد و مرد دوباره عاشق شد.وقتی برای ازدواجآماده می شد ، روح عشق سابقش به وعده اش عمل کرد و ظاهر شد و گفت : داریبه من خیانت می کنی .مرد پاسخ داد : سالها سعی کردم قلبم را تسلیم تو کنمو تو جوابی به من نمی دادی . فکر نمی کنی برای شادی ، سزاوار فرصت دوبارهای باشم؟اما روح عشق سابقش بهانه ای بر نمی تافت و هر شب از راه می رسید واو را می ترساند . جزئیات اتفاقاتی را که در طول روز برای مرد رخ داده بودبرای مرد تعریف می کرد.مرد دیگر نمی توانست بخوابد ، و سر انجام تصمیمگرفت نزد استادی برود. به استاد گفت : روح بسیار زرنگی است . همه چیز رامی داند ، تمام جزئیات را! دارد نامزدی ام را بهم می زند ، دیگر نمی توانمبخوابم ، و تمام لحظه هایی که با نامزدم هستم ، اعصابم ناراحت است. احساسمی کنم کسی تماشایم می کند . استاد به او آرامش داد و گفت : برویم این روحرا برانیم .آن شب وقتی روح برگشت ، قبل از اینکه کلمه ای بر زبان آورد ،مرد گفت :تو که این قدر روح خردمندی هستی ، بیا معامله ای با من بکن . توتمام مدت مرا می بینی ، حالا سوالی از تو می پرسم .اگر درست گفتی نامزدمرا ترک می کنم و دیگر هرگز به زنی نزدیک نمی شوم. اگر اشتباه گفتی ، قولبده که دیگر به سراغم نیایی ، وگرنه به حکم الهی ، تا ابد در تاریکیسرگردان باشی .روح با اعتماد به نفس بسیار ، گفت : موافقم . امروز عصر دربقالی ، یک مشت گندم از داخل کیسه ای برداشتم . روح گفت : دیدم .سوالم ایناست : چند دانه ء گندم در مشتم گرفتم ؟ در همان لحظه روح فهمید که نمیتواند به این سوال پاسخ بدهد . برای اینکه محکوم به تاریکی ابدی نشود ،تصمیم گرفت برای همیشه ناپدید شود. دو روز بعد مرد به خانهء استادرفت.آمده ام تشکر کنم. استاد گفت : از این فرصت استفاده کنم تا درسی را بهتو بیاموزم که بخشی از وجود توست. اول ، آن روح مدام به سراغت می آمد ،زیرا می ترسیدی. اگر می خواهی از نفرینی رها شوی ، به آن اهمیت نده . دوم، آن روح از احساس گناه تو سوء استفاده می کرد : وقتی خود را گناهکاربدانیم ، همواره ، ناهشیارانه ، منتظر مجازاتیم . و سوم ، کسی که تو رابراستی دوست داشته باشد ، وادارت نمی کند چنین قولی بدهی . اگر می خواهیعشق را بفهمی ، آزادی را بیاموز .

 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
صدای زوزه ی باد هراس آور بود
فضا غبار آلود و تار بود
ناله های گوش خراش شاخه های پوسیده شنیده می شد
درخت در میان تلی از شن های روان و گرم خشکیده بود
پیکره اش فرسوده و خمیده بود
گویی ایستاده مرده است
باد همچنان می وزید
شاخه های خشک شیون مرگ سرداده بودند
کسی آن حوالی نبود
هرچه می نگریستی درخت را نمی شناختی
سرو است صنوبر است بید است ....
درخت خشکیده ، سر در گریبان فرو برده بود
شاید به چیزی فکر میکرد
گویی در خود فرو رفته است
غرق در اندیشه بود
آهی کشید
نجوایی کرد
چشمه ی چشمش جوشید و جاری شد
قطره های اشک خاک زیر پایش را نمناک کرد
رطوبت خاک جان دوباره یی به ریشه اش بخشید
نوید طراوت از پای تا سرش را پر کرد
نسیم خوشی وزیدن گرفت
شاخه ها دست بر گردن یکدیگر تولد دوباره را تبریک می گفتند
پیکره اش رنج سالهای فرسودگی را به فراموشی می سپرد
برگهای سبز میهمان کلبه محقر وجودش شدند
به خود آمد و قامتش را افراشته کرد
چمن زار هم جاده ابریشمی سبزی را پیش پای میهمانانش گسترد
پرندگان دسته دسته به دیدارش می آمدند
دسته یی ننشسته دسته ی دیگر می آمد
صدای خوش پرندگان به همراه نسیم و سرود شاخه ها گوش نواز بود
بید مجنون لیلای چند پرگشای آسمانی شده بود
او سایه ی مهر می گستراند و نغمه سرایان ، میهمان شاخه هایش بودند
ده ها پرنده ی زیبا برای تبریک سری می زدند و دل می دادند و دلی می بردند
چند پرنده محو زیبایی او، مست و آوازه خوان بودند
او دلش می خواست پرنده ها برای همیشه ماندنی باشند
یکی از پرنده ها از شهر دیگری آمده بود از راهی دور او پرنده یی مهاجر بود
یکی دیگر آواز عجیبی سر داده بود سرودش جانبخش و زیبا بود
یکی دیگر از باغ دیگری به اینجا پر کشیده بود هنوز داغ آن باغ بر بالهایش بود
یکی دیگر ساده و صمیمی مشغول نغمه سرایی بود
و یکی هم سر از پای نمی شناخت و تک تک شاخه ها را بوسه می زد
پرندگان دیگری هم برای تبریک و زنده باد می آمدند و زود می رفتند
چند روزی گذشت و درخت در اندیشه یی عمیق فرو رفت
دلش می خواست پرنده ها برای همیشه در کنارش بمانند
او از تنهایی فصل سرما می ترسید
از اینکه پرنده یی لحظه یی آغوشش را رها کند دلهره داشت
اما پرندگان آسمانی بودند و او ریشه در خاک داشت
غصه در دلش رخنه کرد
غصه دیروز تلخ و فردای سخت و امروز شیرینی که زود به آخر می رسید
می خواست از شاخه هایش برای پرنده ها قفسی بسازد
می خواست میهمانان عزیزش را سخت در آغوش بگیرد
در همین اندیشه ها بود که دوباره سر در گریبان شد
از خودخواهی خود شرمگین گشت
به خود لرزید
پرنده ها از لرزیدنش ترسیدند و پرواز کردند
دوباره چشمه ی چشمش جوشید و جاری شد
هنوز پرنده یی برروی شاخه یی نشسته بود
اما بجای سرود نغمه ی غم انگیزی سر داده بود
اشکها و برگهای درخت یک به یک زمینی میشدند
پرنده هم نای پریدن نداشت
او نوحه کنان بود و درخت گریه می کرد
باد سردی وزیدن گرفت
صدای زوزه ی باد دلخراش و هراس آور بود
فضا غبار آلود شد
طراوتی برجای نمانده بود
صدای شکستن شاخه های درخت به گوش می رسید
آن پرنده هم دیگر جایی برای نشستن نداشت
داستان غم انگیز درخت خشکیده به آخر رسیده بود
و او در انتظار دستان نامهربان هیزم شکن بود
تا تکه تکه های وجودش ، گرمابخش کلبه ی محقر عاشقی تنها باشد
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
یک مرد تنها نشسته بود
و عمیقا در غم و اندوه فرو رفته بود
حیوانات به او نزدیک شدند و گفتند
ما دوست نداریم تو را غمگین ببینیم
هر چی دوست داری از ما بخواه ، به آن میرسی

مرد گفت : میخواهم دید خوبی داشته باشم
کرکس گفت : میتوانی دید مرا داشته باشی

مرد گفت : میخواهم قوی باشم
پلنگ گفت : مثل کن قوی خواهی شد

بعد مرد گفت : میخواهم تمام رازهای زمین را بدانم
مار بزرگ جواب داد : من آنها را به تو نشان خواهم داد

و همینطور تا آخرین حیوان ادامه پیدا کرد
و وقتی که مرد تمام هدایایی که از آنها میتوانست بگیرد را به دست آورد ، آنجا را ترک کرد

. بعد جغد به سایر حیوانات گفت : حالال دیگر آن مرد بیشتر میداند
و قادر است کارهای زیادی انجام دهد

. بز کوهی گفت : آن مرد هر آنچه بدان نیاز داشت را بدست آورد
حالا دیگر غم و اندوه او متوقف خواهد شد

اما جغد گفت : نه من حفره ای درآن مرد دیدم .طوری که مثل گرسنگی هیچگاه سیر نمیشود
این چیزی ست که باعث ناراحتی او میشود و باعث میشود باز هم بخواهد
او آنقدر به کار گرفتن ادامه میدهد تا آنکه یک روز دنیا خواهد گفت :
من دیگر بیشتر از نیستم و چیزی برای ارائه به تو ندارم

دنیا عنصر گمراه کننده است ، آن عنصری که مردم را از آخرت دور نگه میدارد
و این بازی شیطان است
کلمه شیطان به معنی ایجاد فاصله است
و باعث میشود احساس کنیم که دنیا نزدیک است و نه آخرت
خدا میگوید دنیا فاصله است

یکی از معانی ریشه ای کلمه دنیا دست دراز کردن برای انگورهایی است که هیچگاه به چنگ نمی آیند .چون این ذات دنیاست
شما هیچگاه به دنیا نمیرسید و دنیا نیز از شما گریزان است
به نقل از رسول اکرم (ص) : اگر فرزند آدم کوه هایی از طلا داشته باشد باز
هم کوهی دیکر خواهد خواست

به اطراف خود نگاه کنید و ببینید به دنبال چه چیزی در حال دویدن هستید
پول ، قدرت ، شهرت ، شهوت و....
همه بر اساس لذتهای مادی است
راحت باشید و در پی هر چه میخواهید بروید
دیر یا زود به واقعیت پی میبرید


فقط کاش بدانید که ما بصورت روح خلق شدیم

و بعد در این کالبد قرار گرفتیم

این بدن تنها یک ابزار است برای گذراندن زندگی مادی
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
دنيا آنجور است كه خودت هستي

پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:

هي پيري ! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟

پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: مزخرف !

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور

بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد.

پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟

گفت: خب ! مهربونند.

پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور !
 

mani24

کاربر حرفه ای
کاربر ممتاز
يك ساعت ويژه

مردي ديروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتمآ. چه سئوالي؟

- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟

- فقط ميخواهم بدانم.

- اگر بايد بداني ‚ بسيار خوب مي گويم : 20 دلار

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ‚ فقط اين بود كهپولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي‚ سريعبه اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سختكار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيليتند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرشدرخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابي پسرم ؟

- نه پدر ، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بودو همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

پسر كوچولو نشست‚ خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصباني شد و باناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ‚ چرا دوباره درخواست پول كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود‚ ولي من حالا 20 دلاردارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانهبياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند.
یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری.
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی.
در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت.
میمون دوم با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام.
میمون دوم گفت: خوب فکر کن چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد.
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت میدهم، نه، نه. شاید اول این یکی را. باید اول بدنم را بچرخانم، ...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای حرکت دادن پاهایش بیان کند.
ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفقتر بود. پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند.
با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردید. آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت.
میمون دوم به اولی گفت: میبینی! وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود.
پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد.
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
وزن دعای پاک و خالص
زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند

زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم

جان گفت نسیه نمی دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت

ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من

خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟

لوئیز گفت: اینجاست

" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در ‏آورد، و چیزی رویش نوشت و ‏‏آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت

خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند

در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است

کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد

لوئیز خداحافظی کرد و رفت

فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
كشاورزي الاغ پيري داشت كه يك روز اتفاقي به درون يك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعي كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. پس براي اينكه حيوان بيچاره زياد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بميرد و مرگ تدريجي او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روي سر الاغ خاك مي ريختند اما ... الاغ هر بار خاك هاي روي بدنش را مي تكاند و زير پايش مي ريخت و وقتي خاك زير پايش بالا مي آمد، سعي مي كرد روي خاك ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور كردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينكه به لبه چاه رسيد و در حيرت كشاورز و روستائيان از چاه بيرون آمد ...
مشكلات، مانند تلي از خاك بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم،


اول اينكه اجازه بدهيم مشكلات ما را زنده به گور كنند


و دوم اينكه از مشكلات سكويي بسازيم براي صعود! و ثابت كنيم كه از يك الاغ كمتر نيستيم
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
پسر كوچكی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روی جعبه رفت تا دستش به دكمه های تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش می داد.
پسرك پرسید: خانم، می توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد: كسی هست كه این كار را برایم انجام می دهد ! پسرك گفت: خانم، من این كار را با نصف قیمتی كه او انجام می دهد انجام خواهم داد! زن در جوابش گفت كه از كار این فرد كاملا راضی است.
پسرك بیشتر اصرار كرد و پیشنهاد داد: خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می كنم. در این صورت شما در یكشنبه زیباترین چمن را در كل شهر خواهید داشت. مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرك در حالی كه لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد به خاطر اینكه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم كاری به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را می سنجیدم. من همان كسی هستم كه برای این خانم كار می كند
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
ارامش سنگ یا ارامش برگ ؟



مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود ... مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت او را دید و متوجه حال پریشانش شد و کنارش نشست مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و ...نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟ مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت : به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد وبا آن می رود سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت ... مرد سالخورده گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را ؟! مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم ! مرد سالخورده لبخندی زد و گفت : پس حال که خودت انتخاب کردی چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش... مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟ پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم من آرامش برگ را می پسندم ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت ...

 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟! یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!

فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
مردی در جهنم بود كه فرشته ای برای كمك به او آمد گفت من به فرمان خدا تو را نجات می دهم برای اینكه تو روزی كاری نیك انجام داده ای . فكر كن ببین آن را به خاطر می آوری با نه
او فكر كرد به یادش آمد كه روزی در راهی كه می رفت عنكبوتی را دید اما برای آنكه اورا له نكند راهش را كج كرد واز سمت دیگری عبور كرد.
فرشته لبخندزد و بعد ناگهان تار عنكبوتی پایین آمد فرشته گفت تار عنكبوت را بگیر و بالا برو و تا به بهشت برسی مرد تا عنكبوت را گرفت .
در همین هنگام جهنمیان دیگر هم كه فرصتی برای نجات خود یافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار نكبوت پاره شود و خود بیفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دو باره به سمت جهنم پرت شد
فرشته با ناراحتی گفت :
توتنها را نجاتی را كه داشتی با خود خواهی و فراموش كردن دیگران از دست دادی دیگر را نجاتی برای تو نیست و بعد فر شته نا پدید شد
 

خیال شیشه ای

مدیر بازنشسته
کاربر ممتاز
ليوان را زمين بگذار!!


استادي در شروع كلاس درس ليواني پر از آب را به دست گرفت آن را بالا برد تا همه ببينند بعد از شاگردان پرسيد :

" به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟"

شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ......

استاد گفت من هم بدون وزن كردن نمي دانم دقيقا وزنش چقدر است. اما سوال من اين است:

اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همينطور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟

شاگردان گقتند هيچ اتفاقي نمي افتد.

استاد پرسيد:

اگر آن را چند ساعت همينطور نگه دارم چه؟

يكي ار شاگردان گقت:

دستتان كم كم درد مي گيرد

" حق با توست . حالااگر يك روز تمام آن را نگه دارم چه؟ "

شاگرد ديگري جسارتا گفت:

"دستتان بي حس مي شود

عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار مي گيرد و فلج مي شويدو مطمئنا كارتان به بيمارستان خواهد كشيد"

و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت :

"خيلي خوب است اما آيا در اين مدت وزن ليوان تغيير كرده است؟

شاگردان جواب دادند : نه

" پس چه چيز باعث درد عضلات مي شود؟ در عوض من چه كنم؟

شاگردان گيج شدند. يكي از آنها گفت : " ليوان را زمين بگذاريد".

استاد گفت : " دقيقا ! مشكلات زندگي هم مثل همين است.

اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد ، اشكالي ندارد

اما مشكل وقتي به وجود مي آيد كه تصميم ميگيريم مشكلاتمان را،

چه سبك چه سنگين مدتها در ذهن نگه داريم
 

fatima0

عضو جدید
مکالمه جالب عاشقانه یک پسر و دختر

مکالمه جالب عاشقانه یک پسر و دختر

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …:

چرا مرا دوست داری …؟
چرا عاشقم هستی …؟
پسر گفت …:
نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …
دختر گفت …:
وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟
پسر گفت… :
واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …
دختر گفت …:
اثبات.!.!.؟
نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم …
شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…
اما تو نمی توانی این کار را بکنی …
پسر گفت …:
خوب …
من تو رو دوست دارم …
چون …
زیبا هستی…
چون…
صدای تو گیراست …
چون…
جذاب و دوست داشتنی هستی…
چون …
باملاحظه و بافکر هستی …
چون …
به من توجه و محبت می کنی …
تو را به خاطر لبخندت …
دوست دارم …
به خاطر تمامی حرکاتت…
دوست دارم …
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …
چند روز بعد …
دختر تصادف کرد و به کما رفت…
پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…
نامه بدین شرح بود …:
عزیز دلم …
تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …
اکنون دیگر حرف نمی زنی …
پس نمی توانم دوستت داشته باشم …
دوستت دارم …
چون به من توجه و محبت می کنی …
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…
نمی توانم دوستت داشته باشم…
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …
آیا اکنون می توانی بخندی …؟
می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
پس دوستت ندارم …
اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…
در زمان هایی مثل الان…
هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار…؟
نه هرگز…
و من هنوز دوستت دارم …
 

مبینا

کاربر فعال
فوری داستان کوتاه

فوری داستان کوتاه

با سلام به همه دوستان عید همه مبارک.
مدتی پیش چند داستان کوتاه نوشتم و برای ویرایش به شخصی امانت سپردم حالا متوجه شده که داستان ها کتاب شده و مدتی بعد در بازار پخش خواهد شد من همه داستان ها را در سایت قرار میدم امیدوارم مورد پسند همه واقع شه از خوانندگان عزیز تقاضا میکنم تا داستان ها در دسترس عزیزان اهل قلم قرار دهند تا حداقل حق من نویسنده تا حدودی حفظ بشه ...با تشکر صبا
 

مبینا

کاربر فعال
دخترک گل فروش

دخترک گل فروش

موضوع داستان :دخترک گل فروش
ارام از زمین برخاست نگاهی به کفشهایش کرد نخ گرهخورده ای از جلوی کفشش بیرون زده بود دستش را بر زانوی پایش گذاشت در د شدیدی درزانویش احساس میکرد بدون انکه سخنی بر زبان اورد اشکانش جاری شد و در سکوت اشکمیریخت اهسته برزمین نشست . گل های رزی را کهبر زمین ریخته شده بود راجمع کرد بعضی از گلها پر پر شده بودند او گلها را در بسته هایش گذاشت و انها رامرتب کردهر چند دیگر مثل اول نبودند اهسته رویسکوی که گوشه خیابان قرار داشت نشست و رنگمیشی چشمانش در بغضپنهان شده غرورش مخفی بود به دستانش که براثر زمین خوردگی متورم وخون الود شده بود ،نگاهی انداخت و با برگی گلی که از گلها جدا شده بود دستش راپاک کرد اشکانش را فرو خورد. بوی غذا از درونمغازه ای که در مجاورش قرارداشت وفضا را پر کرده بود باعث شد تا بهشدت احساس ضعف کند نگاهش را به مغازه دوختافراد یکی پساز دیگری وارد مغازهمیشدندو برخی دیگر در دستشان نان سنگکی کهدر میانش چند سیخ کباب گذاشته شده بود از مغازه خارج میشدند و دخترک اهسته وناتوان به کنار مغازه رفت و از پشت شیشه مغازه به افرادی که در انجا نشسته بودندنگاهی کرد در همان لحظه بود که شاگرد مغازه بیرون امد و از دخترک خواست که از انجابرود او هم طبق خواسته شاگرد مغازه در حالیکهصدای شکمش که حاکی از گرسنگی بود را میشنیداز انجا دور شد . چقدر دوست داشت درخانه باشد ودر اغوش گرم مادرش بنشیند و او هم موهای مشکی اش را شانه بزند و بعد باهم مشغول غذا خوردن شوند ولی زمانی که چشمانشرا گشود به یاد اورد که مادرش در بستر بیماری بود و او و برادرش هم با گل فروشیپولی در میاوردند. از پدرش چیزی به یاد نداشت زمانی که از مادرش او را جویا میشدمادر اشکی میریخت و زیر لب او را نفرین میکرد و دخترک هم مجبور بود برای همیشهسکوت کند 7 سال بیشتر نداشت مادرش نام هانیه را برایش انتخاب کرده بود. حالا هم در زیربارانباید گلهایش را میفروخت درد زانویش شدت پیدا کرده بود و لی بدون توجه به درد پایشدوباره وارد خیابان شد و با صدای گرفته اش به کنار ماشین ها و عابران میرفت و ازانها میخواست تا گل بخرند حتی زمانی که کسی سعی داشت بدون انکه گلی بخرد به دخترک پولی بدهد با اخم دخترک روبرو میشد گویی به غرور کودکانهاش توهین کرده باشد . کم کم بارش بارانشدت پیدا کرد هانیه نگاهش را به اسمان دوخت از بارش باران احساس نارضایتی میکرد چشمان زیبایشدر تکرر نگاهش با اسمان سخن میگفت از اینکه حتی اسمان هم با او یار نبوده دل کوچکشمیگرفت، گلهایش هم در حال شسته شدن ازبارن بودند روزها قبل بارها شده بود که رانندهای از او گلیمیخواست بدون انکه به جلوی پایش نگاهی کند با ذوق به طرف ماشین میدوید و گلی رامیفروخت می دانست که اگر کمی تعلل کند چراغ سبز می شود و ماشینها حرکت میکنند پسبه سرعت میدوید ولی حالا نمی توانست به خوبی بدود وقتی به ماشین رسیدو دسته گلی را به راننده داد زنی در کنار راننده نشسته بود با ترحم خاصینگاهش کرد و اهی کشید و لحظه ای بعد همبرایش دلسوزی کرد هرچند هانیه به همه این نگاهها عادت کرده بود ولی گویا غمی بردلشنشسته باشد به کنار خیابان رفت و به عابران نگاه کرد کودکی که خنده کنان زیربارانمیدوید از مادرش میخواست که دنبالش بیاید همان قدر کودک از دویدن زیر باران لذت میبرد که هانیه از وجود ان احساسنارضایتی میکرد ودخترک نمی توانست کاری برای خودش انجام دهد به کناری ایستادوبه ناگه متوجه شد که درون کفش هایش مملواز اب باران است به کناری رفت و کفشش را پا دراورد و اب داخل کفش را خالی کرد بهنوک کفشش که براثر زمین خوردن پاره شده نگاهی کرد و دوباره کفشش را پا کرد. نگاه معصوم کودکانهاش خسته بود و برقشیطنت کودکانهاش خاموش شده بودچقدردلش برای عروسکپارچه ایش تنگ شده بود شب ها با عروسکش سخن میگفت و از ارزوهایش و از اینکه دوست داشت هر چه سریعتر مادرش خوبشود و اینکه چقدر دوست داشت خواندن ونوشتن را بیاموزد ودرخانه کنار مادرش بماند ..خستگی پلک چشمانش راسنگین میکرد در همان لحظه به یاد مادرش افتاد اینکه باید گلهایش را میفروخت تابرادرش بتواند داروی مادرش را بخرد . در هما ن لحظهبرخاست و دوباره با همان لحن کودکانه اش شروع به فروش گلهایش کرد. به یک عان برادرش رادید به کنار او رفت و با هم مشغول خوردن نان و پنیر شدند همانطور هانیه لقمه هایکوچک را با ناتوانی می جوید برادرش از فروشش سخن گفت از او می خواست تا کمی بیشترگلهایش را بفروشد هانیه هم در سکوت گوش میکرد او می دانست که برادرش چقدر برای انکهمادرش بهبود یابد تلاش میکند ولی نمی دانست که دخترک خسته تر از همیشه است حتیخسته تر از انکه شکوه کند برای برادرش بگوید که به زمین خورده و پایش درد میکندوهرچند که او از سکوت خواهر کوچکش احساسخوش ایندی نداشت در این چند روز دخترک کمتر سخن میگفت و همیشه با عروسکش مشغولصحبت بود . حال مادرش بدتر ازسابق شده بود باید مادرش عمل جراحی میکرد ولی با کدامپول... هرگاه خواسته بود تابا خواهر کوچکش هم کلام شود زمان مناسبی را برای صحبت پیدا نمیکردهانیه اهسته ازروی سکو بلند شد و برادرش دوباره برای او حرفهای را که زده بود را تکرار کرداو همسری تکان دادو از انجادور شد در مسیرش چندپسر بچه را دید که با دیدن او شروع بهخنده و مسخره کردند او را نمودن هانیه هم مبهوتانه انها را نگاه کرد شاید برایاینکه میدید در انجا تعداد زیادی از افراد بودند گل و بعضی فال می فروختند پس برای چه به اومی خندیدند ..یا شاید به این فکرمیکرد اگر او جای انها بود هرگز این کار را نمیکرد بچه ها با خنده ازانجا دور شدند وگاهی هم به یادش امد به او کولی میگفتند یک روز کهدر حال فروختن گلهایش بود دخترکی کنارش امد بیسکویتیرا که در دست داشت مقابل او گرفت هانیه برای اولین بار بود که محبت را درون چشمانکسی میدید چقدر دوست داشت دوستی برای خود داشته باشد ولی برادرش از او خواسته بودتا با دیگران هم کلام نشود در همین افکار بود که زنی به سرعت به کنار دختر بچه امددستش را کشید بیسکویتهای دخترک به زمین ریخت مادر دخترک او را ملامت میکرد هانیه به خوبی بهیاد داشت که زن او را به کولی و کودک خیابانی خواند از همان روز به بعد دیگر نتوانست لبخندی بزند او در غم فرو خوردهاش بارها و بارهاصدای زن را میشنید چقدر برای کودکی که چوناو پاک و معصوم بود، شنیدن این سخنان سخت بود سخت تر از انکه دخترک بتواند در ذهنشان را حلاجی نماید . این بود که لحظاتزیبا درمقابل چشمانش رنگ سیاهی به خود گرفته بود. در زیر باران خیس شده بود سوز و سرمای را دربدنش احساس میکرد لبانش رنگ کبودی به خود گرفتهبود و دندانهایش بهم میخورد درکنار خیاباننشست و دستانش را به هم مالید و گاهی همدستانش را جلوی دهاش برد و نفس گرمش را به دستانش دمید . در همان جا که نشستهبود عابران برایش پولی می انداختند هانیه سرشرا بالا اورد در مقابلش پول زیادی ریختهشده بود به ذهنش رسید که پولها را بردارد می دانست که برادرش حتما خوشحال خواهد شددر همان لحظه که پولها را جمع میکرد یاد سخن مادرش افتاد که از انها خواسته بود تاهرگز گدایی نکنند پس او پولها رابه زمین ریخت و برخاست و به گلهای در دستش را نگاهی کرد پژمرده تر ازقبل به نظر میرسیدند هانیه گلبرگها را با سر انگشت دستش نوازشی داد و به طرف خیابان رفت که همان هنگام زن جوانی از اویک دسته گل رز خواستاو هم یکی از بسته های گل که تازه و کمتر پژمرده شده بودندرا جدا کرد و به زن جوانداد سرش را بالا اورد و به زن جوان نگاهش را دوخت چقدر ان نگاه رادوست داشتنمیدانست چرا ولی نگاه زن جوان اشنا به نظرش میرسید گویی درون چشمانش محبتی یافت میشد گمشدهای که فرنوش همیشهبه دنبالش بود. دوست نداشت که زنجوان به سرعت از جا برود ولی نمیتوانست کاری انجام دهد بدون انکه تلاشی کند پول گل را گرفت و زن جوان از انجا دورشد و نگاه هانیه او را بدرقه میکرد هنوز در همان افکار بود که دوباره سردی هوا بهسراغش امد برای لحظه ای توانسته بود سردی را به فراموشی بسپارد پاهایش از سرما یخزده بودندو درد شدیدی درون انگشتان دست و پایش احساس کرد و موهایش را که روی صورتشاشفته شده بودند را به عقب زد دیگر نتوانست جلوی اشکانش رابگیرد دایم صدای مادرشدر گوشش تکرار میشد که او را نوازش می داد و از او می خواست تاگریه نکند .ولی چه کسی میدانستکه در قلب شکسته دخترک چه میگذرد .نگاهی ترحم برانگیزدیگران و گاهی سخنانی که قلب کوچک او را بیشتر ازار میداد و از همه بیشتر دیدنرخسار زرد گون مادرش بود که شبها ناله میکرد و روزها در بستربیماری به انتظاربود فرنوش بارها شنیده بود که مادرش او رابه برادرش میسپرد وحرفهایی که او در زمزمه های مادرش نمیتوانست به خوبی انها را درککند ولی از شنیدن انها احساس ناخوش ایندیمیکرد . در همان لحظه رانندهای از فرنوش دسته گلیخواست فرنوش نگاهی به طرف راننده کرد ودر حالیکه پاهایش یخ زده بود به سختی حرکتنمود در همان حال که وارد خیابان شد به ارامی به طرف رانندهرفت که به نا گهصدای ترمز ماشینی او را به خودش اورد در یک لحظه دخترک به طرف هوا پرت شد و بهسختی به زمین افتاد گلهای پرپر شده اش رخسار زیبایش را پوشانده بودند و زمین راخون گرمش سرخ کرده بود راننده جوان از ماشین پیاده شد و با حیرت دخترک را نگاه کردراننده ای دیگر هم بالای سر دخترک رفت ونبضش را گرفت و بعد برخاست و به جوان با اخم نگاهی کرد وبا صدای بلند گفت :این چه وضع رانندگیه..دخترک رو کشتی .مرد جوان شانه هایشرا بالا انداخت و گفت :بابا هم چین میگیدانگار کی بود فوقش دیشو می دم .. دخترک ارام و غم او پایان یافته بود و قلب ازرده اش دیگر شاهد شکسته شدن غرور کودکانهاش نبود حالا دیگر گرمای خاصی وجود معصومش را در برگرفته بود بغض کهنه اش که روزها به دنبال روزنه ای برای خروج بود درونش التیامیافته بود .در دستانش دسته گلهای مهربان مرگ را در اغوش داشت اری شاید هانیه دیگر زندهنیست اما گویی او هرگز او نمرده است ایا مرگ نگاه معصومانهاش راخواهدبست....
 
آخرین ویرایش:

Similar threads

بالا