قلمي از قلمدان قاضي افتاد. شخصي
که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضي
کلنگ خود را برداريد. قاضي خشمگين
پاسخ داد: مردک اين قلم است
نه کلنگ.
تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز
نشناسي؟
مرد گفت: هر چه هست باشد، تو
خانه مرا با آن ويران کردي.
عبيد زاکاني
امروز ظهر شیطان را دیدم. نشسته
بود بر بساط صبحانه و آرام لقمه
برمیداشت.
- گفتم: ظهر شده، هنوز بساط
کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم
نصف
روز خود را بی تو گذرانده اند!!!
شیطان گفت: خود را
بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم: به راه عدل و انصاف
بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به
سینه می زنی؟
- گفت: من دیگر آن شیطان
توانای سابق نیستم. دیدم انسانها،
آنچه
را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی
انجام میدادم، روزانه به صدها> دسیسه
آشکارا انجام میدهند. اینان را به
شیطان چه نیاز است؟...
شیطان در حالی که بساط خود را
برمیچید تا در کناری آرام بخوابد،
زیر لب
گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و
نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل
او
در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا
میتواند فرا رود، و گرنه در برابر
آدم به
دو دليل سجده می رفتم اول اينكه
آن آدم شايسته سجده بود و دوم
اينكه پدر
شیطان بود.
> *************
حکايت است که پادشاهي از وزيرخدا
پرستش پرسيد :
بگو خداوندي که تو مي پرستي چه مي
خورد، چه مي پوشد ، و چه کار مي کند
و اگر تا فردا جوابم نگويي عزل مي گردي!!!
وزير سر در گريبان به خانه رفت ...
وي را غلامي بود که وقتي او را در
اين حال ديد پرسيد که او را چه شده؟
و او حکايت بازگو کرد.
غلام خنديد و گفت : اي وزير عزيز
اين سوال که جوابي آسان دارد.
وزيز با تعجب گفت : يعني تو آن
ميداني؟ پس برايم بازگو ؛ اول آنکه
خدا چه ميخورد؟
- غم بندگانش را، که ميفرمايد من
شما را براي بهشت و قرب خود
آفريدم.
چرا دوزخ را برميگزينيد؟
- آفرين غلام دانا.
- خدا چه ميپوشد؟
- رازها و گناه هاي بندگانش را
- مرحبا اي غلام
وزير که ذوق زده شده بود سوال سوم
را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت
و به پادشاه بازگو کرد
ولي باز در سوال سوم درماند،
رخصتي گرفت و شتابان به جانب غلام
باز رفت و
سومين را پرسيد.