خواب بودم من به خلوت ،
خواب ِ خواب !
فارغ از افسون ِ آب ُ باد ُ خاك ُ آفتاب !
ماده ببري آمد ُ
بر هر دو چشمم ليس زد !
من دويدم رو به صحرا ،
تا بپرسم راز ِ خوابم را ...
لاله يي از دور بانگ ِ هيس زد !
ايستادم چشم در چشم ِ سراب ...
خاك با بهت نگاهم
طرح ِ يك تنديس زد !