روزي بانويي از كلبه اش خارج شد و جلوي درب حياط منزلش سه پيرمرد ريش سفيد را ديد كه نشسته اند. آنها را نشناخت. پس گفت: ” سلام، گمان نمي كنم شما را قبلا اينجا ديده باشم... فكر كنم گرسنه باشيد ... مي توانيد داخل بياييد تا چيزي براي خوردن بنزدتان بياورم.“ آنها گفتند: ”آيا مردي در منزلت حضور دارد؟“ زن...