قابلی نداره آبجی جونم..:gol:
چقده خوبه که الان هستی..
کوشولو که بودم جوجه دوست داشتما ولی میترسیدم به جوجو ها دست بزنم..
بعدا کم کم باهاشون دوست شدم..
تابستونا که میرفتیم خونه بابا بزرگم یه آقایی میومد یه عالمه جوجو داشت..
اینقده اصرار میکردیم مامان بزرگم میومد سرکوچه برای ما و پسر عموها و دختر...