گاهي از روي اوج دلتنگي ، سر خود را به شانه ام بگذار
يا به عنوانِ تكيه گاه گدار ، باورم كن ! به من پناه بيار !
دست هايم كوير يخ زده اند ، دست هايت نوازشِ باران
نظم هر دفعه را بريز به هم ، مهربان باش و بر كوير ببار
شاخه هايم يكي يكي دارند ، زير آوار برف مي شكنند
مرگ همسايه ي من است ولي ، مي نشينم...