پیرجو روزی از کنار قبرستانی عبور میکرد قبر کهنه ای دید که خالی است با خودش گفت: تجربه کنم مردن چگونه است
پس در قبر خالی دراز کشید اتفاقا کاروانی از تاجران می آمدند چون نزدیک پیرجو رسیدند از قبر بیرون آمد و گفت من نمرده ام .
از هیبت پیرجو اسب ها رم کرده به هر طرفی فرار کردند تاجران بسوی پیرجو...