روزی روزگاری گنجشکی بود که از مال دنیا تنها یک لانه داشت.
روزی طوفانی درنوردید و لانه ی گنجشک را ویرانه کرد.
روزها گذشت و گنجشك تصمیم گرفت که با خدا هیچ نگوید .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه...