میدانی الان به چه اندیشیدم؟؟؟
به دخترمان
سپید روی...
چشمانی درشت...
بازوانی فربه...
در عمقِ نگاهش یک دنیا عشق....
تاتی تاتی راه رفتنش...ای جان
متعجب نگریستنش....
با آن دو بند انگشت،،دستش،فشار دادنِ انگشتانت
مگر زندگی چیست؟؟؟همین است....
آرام میکند مرا خیالِ زود هنگامِ گریه های شب هنگامِ او...