میگن یه خانومی میخواست واسه بچش شفا بگیره..واسه همون دورو براش بود..
اسرار داشت هی بره مشهد که اقا شفا بخواد..میگن دستشم خیلی خالی بود.... یه شب ااقا میاد تو خوابش میگه احتیاجی نیست
که این همه راه بیای دیداره من اونجا هر کی بره انگار منو زیارت کرده.[IMG].امامزاده عبدالوافیه اسمش..
ما هم دیروز...