نميدانم چه گويم من ازين بي حرمتي ها
ازين مكر و فريب و هم ازين بي ياوري ها
جواني رفت و با غم همسفر شد روزهامان
كسي نبْوَد شود غمخوار و يار بي كسي ها
به هر موجي نشستم سوي يك غمخانه ميرفت
نديدم ساحلي با ماسه ي عشق اي دريغا
به هر كوچه گذر كردم دلي بِشْكسته ديدم
ز هر آهي صدايي هَمْرَه ناباوري ها
كجا...