عابدی در حال نماز بود، مجنون از کنارش گذشت
و او نمازش را شکست و گفت:
مگر ندیدی که من در حال نمازم، باعث شدی نمازم بشکند
مجنون گفت : من که عاشق لیلی ام متوجه تو نشدم
تو که عاشق خدای لیلی هستی چطور متوجه من شدی
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
خالی از خودخواهی من ، برتر از آلایش تن
من تو را بالاتر از غم ، برتر از من دوست دارم
عشق صد ها چهره دارد ، عشق تو آئینه دار عشق
عشق را در چهره ی آئینه دیدن دوست دارم
در خموشی ، چشم ما را قصه ها و گفتگوهاست
من تو...
لحظه ها می گذرند و روزها را خاکستر می کنند ،
و من در گرد و غبار این ثانیه ها می دوم ؛
به دنبال چه نمی دانم !
هراسانم از آن که فصل ها پوست بیندازد و من هنوز در کالبد خویش بمانم ،
شاید خیالی بس بیهوده که رسیده باشم ،
به آنچه خواسته ام ، به آنچه که باید می رسیدم ،
وبه آنچه که لیاقت رسیدن به...
وقتی کسی در کنارت هست ، خوب نگاهش کن :
به تمام جزئیاتش
به لبخند بین حرف هایش
به سبک ادای کلماتش
به شیوه ی راه رفتنش ، نشستنش
به چشم هاش خیره شو
دستهایش را به حافظه ات بسپار
گاهی آدم ها آنقدر سریع میروند که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند …