یک روز اگر آمدی
و در امتداد پاییز درختهای یک باغ
دختری را دیدی که روی طلایی برگ ها زانو زده
مبادا به تمام قد بایستی روبه روی او
و زل بزنی به خاکستری خاطراتش
شاید رفته دلتنگی هایش را همدم خاک کند
بسپارش به تنهایی...
این روزهایم به تظاهر می گذرد...تظاهر به بی تفاوتی...تظاهر به بی خیالی...به شادی...به اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست...اما...چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"