هیچ میدانی چرا،چون موج،
در گریز از خویشتن، پیوسته می کاهم؟
زان که بر این پرده تاریک،
این خاموشی نزدیک،
آنچه میخواهم نمی بینم،
و آنچه می بینم نمیخواهم.
(پاسخ. شفیعی کدکنی)
رانده اندم همه از درگه خویش.
پای پر آبله، لب پر افسوس
می کشم پای بر این جاده پرت
می زنم گام بر این راه عبوس.
پای پرآبله، دل پر اندوه
از رهی میگذرم سر در خویش
میخزد هیکل من از دنبال
می دود سایه من پیشاپیش.
میروم با ره خود
سر فرو، چهره به هم.
با کسم کاری نیست
سد چه بندی به رهم؟
دست بردار! چه...
دست بردار از این هیکل غم
که ز ویرانی خویش است آباد
دست بردار که تاریکم و سرد
چون فرو مرده چراغ از دم باد.
دست بردار، ز تو ذر عجبم
به در بسته چه می کوبی سر؟
نیست میدانی، در خانه کسی
سر فرو میکوبی باز به در
زنده، اینگونه به غم
خفته ام در تابوت.
حرفها دارم در دل می گزم لب به سکوت.
دست بردار که...
"خانه دوست کجاست؟"در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از باغ خدا سبزتر است
و در آن عشق به به اندازه پرهای صداقت آبی است.
میروی تا ته آن کوچه از پشت بلوغ، سر به در می...
ار تهی سرشار،
جویبار لحظه ها جاریست.
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، وندر آب بیند سنگ،
دوستان و دشمنان را می شناسم من،
زندگی را دوست میدارم؛
مرگ را دشمن
وای، اما- با که باید گفت این؟-من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن.
جویبار لحظه ها جاری.......
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال، خندید و گفت:
صعب روزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟
در طریق...
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد؟
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟
آب حیوان تیره گون گشت خضر فرخ پی کجاست؟
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد؟
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد؟ یاران را چه شد؟
لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران...