در ادبيات تمثيلي ما آمده است كه هيزم شكني با شيري دوست و هم خوراك بود. روزي هيزمشكن به شير گفت دهانت بوي بدي ميدهد. شير سكوت كرد و پس از دقايقي مصرانه از هيزمشكن خواست تا با تبر خود ضربهاي محكم بر سر او بزند.
هيزمشكن چنين كرد. پس شير از او جدا شد و به هيزمشكن گفت يك ماه ديگر به ديدن او...