یکی از فانتزی هام اینه که تو خیابون تنها تو شب قدم بزنم
و تو حال خودم باشم
فریاد بزنم دوستت دارم ای خود درون
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
عشخم از تو کوچه تاریک سرش رو بیاره بیرون و بگه چشمم روشن پس من اینجا چوب باقالی ام:D
قیافه من تو اون موقعیت توصیف ناشدنی است.دی