وحشت زده ام
از برگ های مرده،
از چمن زارهایِ
پر از شبنم.
خواهم خفت.
اگر بیدارم نکنی،
قلب سردم را کنار تو بر جا خواهم گذاشت.
"آن صدا
در دوردست چیست؟"
"عشق،
باد در میان شیشه های پنجره،
عشق من!"
جواهرات سپیده دم را
دور تا دور گردنت گذاشتم.
چرا در این راه
رهایم می کنی؟
اگر خیلی دور شوی
پرنده ام...