كرم شبتاب با اميد زندگي كرد.شبانه .و در شب هاي اندوه مي تابيد و روشن مي كرد براي اميدش بدون چشم داشت. و چه غمناك شد روزي كه تنيد پيله اي بر گرد خويش آرام آرام و صبور و پر اميد... و هنگامه ي رهايي اش ناگاه بالهايش را شكسته يافت و ديگر نوري نداشت براي تابانيدن و امروز بالي نداشت براي پريدن. پس به...