یه معلم داشتیم تو دبیرستان که از فارغ التحصیلای خودمون بود. همه باهاش احساس صمیمیت میکردن.
یه روز که داشت سوار ماشین میشد بچه ها احساسات صمیمانشون قلمبه شد، ریختن دور ماشین، ماشینو تکون میدادن و اواز میخوندن!!!! :w32::w32::w32::w32:
بیچاره اعتراض میکرد ولی کسی گوش نمیکرد. من دیدم که در های عقب...