گوشم پر است از حرف های بیهوده ی این مردم بیهوده
گوشم پر است از نصیحت های بیهوده ی این مردم تلخ
گوشم پراست از فریاد های خاموش این مردم ساکت
گوش هایم دیگر نمی شنوند صدای کلاغان سفید پوش را
چشمانم دیگر نمی بینند شالیزار گیلان را...
چشمانم دیگر نمی بینند مزارع چای را.....
مــــــــــــن!
همه را به...
من تا تو با حرف بر گردی میروم....
گاهی باید رفت ....
نباید بود مثل برکه...
باید رفت ......
نباید مثل کوه ماند......
نه.......
من مثل کوه نیستم....
نه.......
من میروم.........
"زهرا"
ه زمین میگذارم قلمم را
دیگر دفترم ظرفیتش را ندارد
احساس میکنم با هرشعری که می نویسم برایت
سیاه تر و سیاه تر میشود
قلمم دیگر دست خودم نیست
گاهی بی تکان من
می نویسد از دلم
به گمانم همه ی جهانم عاشقت شده است
بی خیال...
تو خوب باش.......
جهان هم عاشق تو باشد......
من باز عاشقانه دوستت خواهم...
من تمام خاطره هایم را به باد میسپارم امروز
من چقدر دلتنگتم امروز
دوباره هوای تو پیچید توی دل بیقرارم
آروم ندارم......
این دل تنهام باز هوای نفس های گرمت را دارد
باز هوای تو مثل همیشه خوب است
اینجا،من تمام شهر را تا ابد بیدار نگه میدارم
من تمام دریا را تا ابد در سکوت غرق خواهم کرد
خاطرات تو...
چه میشود کرد .....
گاهی ......
میسوزی تلخ......
حالت بد میشود....
همه هستندوهیچ نیستند
چه میشود کرد.....
باز سکوت نا متنهایی......
باز تنهایی .......
چه میشود کرد.....
"زهرا"