امشب در اوج تنهایی خاموش می مانم......
توان آمدنی در من نبود...
درد می کند چشمانم...
چون بمبی درنزدیکی انفجار دردمی کند سرم.....
خدایا........حال خوشی ندارم.......
نه توان رفتن دارم ...نه توان ماندن......
بیقرارم.......
نمی دانم چند روز دیگر باقیست از مهمانیت ...
امشب افطار کردم سر سفره ی...
نمی دانم تاکجای حرف هایت راست بود
توگفتی جز راست نمی گویم..
دلم باورکرد...
نمی دانم چرا آخر دوستت دارم هایت
ختم شد به تنهایی من.....
من نمی دانم تاکجا راست بودی....
شاید تو نیز رویایی بودی در پس گریه هایم....
شاید وجودت را خیالم ساخت تا تنها نباشد.....
نمی دانم مرز دوستت دارم هایت.....
می...
من بیدارم...
هوای شب سرد است....
تن نحیف من ندارد تحمل اینهمه سردی را
امشب لرزاندم دنیایم را ...
باد همه را برد.....
همه ی این شب های گرم رویایی بیش نبود
دنیای من سال هاست یخ زده است
فصل ها می گذرد از آخرین خنده ام...
رویایی بیش نبودتمام شب هایم...
من برمیگردم به دنیای خودم.....
به دنیایی که...
حالا که امید بودن تو درکنارم داره میمیره
منم و گریه ی ممتد نصفه شبو دوباره دلم میگیره
حالا که نیستی و بغض گلومو گرفته چجوری بشکنمش
بیا ببین دقیقه هایی که نیستی اونقدره دلگیره که داره از غصه میمیره
عذابم میده این جای خالی
زجرم میده این خاطراتو
فکرم بی تو داغون و خسته است
کاش بره از یادم اون...