يه روزی بهت ميگه كه می خواد ببينت ت سراز پا نمی شناسی حتی نميدونی چی كار كنی هيچوقت براش گل نگرفتی چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستی فکر کنه تو داری دروغ ميگی اخه از دروغ متنفره برای همسن برای دیدنش گل نمی خری وقتی اون رو می بينی با لبخند بهش ميگی خيلی خوشحالی که باز میبینیش ولی اون...