در خلوت دست قلب رنج
اندوه عشق می زیست دیوانه وار
لبهای مبهم پندار اشک
می گشت گذر
بر حجم آتشین اضطراب
تا گویی سر به آغوشِ سکوت
رفت تا پای اندیشه ی راز خفته ی گل
پشت پرچین نگاه سنگین دلهره
خواهم گفت:دوستت دارم...
کاش یارای باور سرخ عاطفه
می جوشید همچو موج
از عطش خشک
در ساحل به گودی...