امروز را هم مثل زوزهای دیگر آغاز میکنم
پشت این شهر غبار گرفته و اندوهگین ...
دیگر نه رویش امیدی هست و نه شکوفایی
نه جوابی برای پرسشهایی که با حجم سنگین
بر پیکرم ... بر روحم ... بر افکارم سایه
افکنده است ...
اجبار ... اجبار ... برای زندگی کردن و
سکوتی که حاکی جواب تمامی سوالهاست