سالها می گذرد :
ومن ازپنجره ی بیداری کوچه های یاد ٬ تورا می نگرم ٬ می پویم
و چنان ارامم که کسی فکرنکرد زیر خاکستر ارامش من چه هیاهویی هست ؟
عاشقی هم دردیست ! ومن از لحظه ی دیدار تو می دانستم که به این درد شبی خواهم مرد!
من برای سالها می نویسم :
سالها بعد که چشمان تو عاشق دیگری می شوند...